پرستار همسرم شدم اما ازدواج مجدد نکردم!
- شناسه خبر: 83184
- تاریخ و زمان ارسال: 30 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

گزارش ـ محمد بهرامی: ازدواج مقوله پیچیدهای نیست اما وفاداری و تعهد به زندگی مشترک کمی پیچیده است؛ از این جهت که افراد زیادی با کمترین مشکلات موجود در زندگیشان، جدایی را به ادامه را ترجیح میدهند. تازه این در حالی است که در شرایط فعلی، زوجین بعضا سالها از قبل با هم دوست هستند یا به واسطه رابطه فامیلی سالها با هم در ارتباطند و شناخت خوبی از هم دارند.
در گذشته اما اینگونه نبود، خانوادهها بعد از اینکه با هم به صورت مخفیانه صحبت میکردند ازدواج بچههایشان را علنی میکردند، گاهی خود زوجین هم از ازدواجشان مطلع نبودند با این حال زندگیهایشان دوام بسیار خوبی داشت و زن و مرد در هر شرایطی کنار هم میماندند. وفاداری معنای واقعیتری داشت و مشکلات با کمک زن و مرد راحتتر و بهتر حل میشد.
زوجین در شادی، غم، درد، رنج و بیماری، بیشتر کنار هم میماندند و درک بیشتری از مشکلات داشتند. از این رو است که بعضا سران و بزرگان خانوادهها میگویند: «مرد هم مردان قدیم» چون در هر شرایطی نمیگذاشتند مشکلات آنها را از پای درآورد هر چه در توان داشتند برای پیشبرد زندگیشان میگذاشتند که نمونهای از آن را با هم مرور میکنیم …
خستگیناپذیر برای همسر و زندگی
دو سالی بود که او را میشناختم، پیرمردی با حدود 75 سال سن، قدی خمیده و یک کلاه فلت (تخت) که همیشه به سر داشت، چون پاهایش توان راه رفتن طولانی نداشت، به فاصله هر 50 متر پیادهروی، در گوشه و کنار پیادهروها، دقایقی روی نیمکتها مینشست و اگر نیمکت نبود چون مغازهدارها او را میشناختند برایش صندلی میگذاشتند تا بنشیند، بسیار خوشرو و خوشصحبت بود. از همسایهها در موردش چیزهایی شنیده بودم اما اطلاعات زیادی در مورد خودش و زندگیش نداشتم، کنجکاو بودم که بدانم چگونه روزها را به شب میرساند.
بارها او را دیده بودم که پوشک بزرگسال خریده اما ظاهرا برای خودش نبود، چند باری به مغازه آمده بود و چند قلم کالای خاص را خریده بود. وقتی میآمد برایش صندلی میگذاشتم تا بنشیند، دقایقی مینشست، خریدهایش را که حساب میکرد، با لبخندی که همیشه بر لب داشت، تشکر میکرد و از مغازه خارج میشد.
کنجکاوی امانم را بریده بود و دوست داشتم از گذشتهاش بدانم اما دوست نداشتم به شکلی باشد که ناراحتش کنم، بعد از ظهر یک روز بارانی، در حالی که خیس شده بود، خود را به مغازه رساند، مقداری میوه و خرت و پرت خریده بود، برایش صندلی گذاشتم تا بنشیند. با متانت خاصی تشکر کرد و کت قهوهای رنگش را تکاند و یک نفس عمیق کشید و گفت: «اوضاع خوبی نیست»
پرسیدم: چرا؟ خسته شدهاید؟
گفت: خسته که … دیگر نمیشود کاری کرد، گرانی بیداد میکند، بیچاره مردم که در این شرایط جنگی، باید این همه گرانی را هم تحمل کنند، خدا نکند که این وسط، کسی مریض هم داشته باشد.
گفتم: شرایط که اصلا خوب نیست، مردم مایحتاج روزانه خود را به زور تهیه میکنند، خرید دارو هم مردم را از پا درمیآورد.
گفت: من که خسته شدهام؛ اما مجبورم.
پرسیدم: چرا؟ مگر خدای ناکرده مریض در خانه دارید؟
سرش را تکان داد و پایین انداخت، سپس با لحن ناراحتی گفت: 16 سال است که مریض در خانه دارم .
پرسیدم: از بچههایتان کسی مریض است؟
گفت: بچههایم اصلا ایران نیستند، دو پسر دارم که هر دو در خارج از کشور زندگی میکنند. 20 سال است که از ایران رفتهاند.
پرسیدم: پس چه کسی مریض است؟
گفت: همسرم بعد از رفتن بچههایمان از ایران، مدتی به شدت ناراحت بود و مریض شد، بارها او را به خاطر این موضوع به دکتر بردم نمیدانم چه اتفاقی افتاد که چند سال بعد دچار فلجی شد و روی تخت افتاد، هر چه هم دوا درمان کردم فایده نداشت، الان 16 سال است که دارم به او رسیدگی میکنم.
پرسیدم: بچههایتان با دیدن شرایط مادرشان برنگشتند؟
گفت: اوایل بیماری چند باری به ایران آمدند و او را با هم به دکتر بردیم ولی وقتی از درمان ناامید شدند دوباره رفتند.
پرسیدم: یعنی در نگهداری مادرشان هم کمک نمیکنند؟
گفت: کاری نمیتوانند بکنند، اینجا هم بیایند باید همین کارهایی که من میکنم را انجام دهند ضمن اینکه هر دوی آنها دیگر ازدواج کردهاند و زن و بچه دارند، نمیتوانند تا بیایند و اینجا بمانند.
گفتم: حداقل میتوانند پرستار بگیرند تا به شما در کارهایتان کمک کند.
گفت: همسرم کمی خجالتی است و دوست ندارد که در برخی رسیدگیهای شخصیاش، کسی باشد، مجبورم خودم انجام دهم.
پرسیدم: پس برای آشپزی و رفت و روب خانه چه کار میکنید؟
گفت: همه را خودم انجام میدهم. نهایتا روزی یک ساعت بیرون هستم و مقداری لوازم ضروری منزل را میخرم، بقیه روز را در خانه و کنار همسرم هستم.
پرسیدم: همسرتان هیچ حرکتی ندارد که بعضی کارهایش را خودش انجام دهد؟
گفت: فقط میتواند روی تخت بنشیند و دراز بکشد، کار خاصی نمیتواند انجام دهد.
پرسیدم: درآمدتان از کجاست؟
گفت: من بازنشسته شرکت مهنخ فرنخ هستم و زندگیمان را با همین حقوق میگذرانیم، البته هر از گاهی هم بچههایم مبلغی را برای ما واریز میکنند تا کمکخرج درمان مادرشان باشد.
پرسیدم: در این سالها دیگر تلاشی برای درمان همسرتان نکردید؟
گفت: چرا، بارها با اصرار دوست و آشنا پیگیر درمانش شدهایم و به چندین دکتر مراجعه کردهایم. کلی هم هزینه کردهایم ولی فایدهای نداشته است تصمیم گرفتم دیگر کاری نکنم چون هزینههای زیادی دارد.
پرسیدم: تا کی میخواهید به این کار ادامه دهید؟ بالاخره شما هم تا اندازهای توان دارید همین الان هم شرایط جسمی خوبی ندارید و خودتان کسی را میخواهید که کمکتان کند.
لبخندی زد و گفت: نمیتوانم زنم را رها کنم، من نباشم چه کسی میخواهد به دادش برسد؟ از مردی به دور است که او را رها کنم تا هر وقت بتوانم از او مراقبت میکنم نتوانستم هم که خدا بزرگ است.
گفتم: در این سالها به فکر ازدواج مجدد نیفتادید؟
دوباره لبخندی زد و گفت: همین را هم نمیتوانیم نگه داریم، زن دوم را میخواستم چه کار؟ از آن گذشته، کدام زنی پیدا میشد که من را با این شرایط قبول کند، هر کس میآمد باید به جز من، همسرم را هم نگه میداشت، من هم به زن گرفتن فکر نکردم و ترجیح دادم از همسرم مراقبت کنم، همسرم با ما نسبت فامیلی ندارد دوست نداشتم او را با این شرایط تنها بگذارم.
گفتم: واقعا کمتر کسی پیدا میشود که این کار را انجام دهد، اگر جوانان امروزی بودند، همان سال اول زنشان را رها میکردند و میرفتند .
گفت: حقیقتش چند نفری هم به من این پیشنهاد را دادند که از او جدا شوم ولی نتوانستم با وجدانم کنار بیایم الان هم که دیگر از خودم و هم از همسرم سن و سالی گذشته، وقت این حرفها نیست.
این را گفت و به بیرون مغازه نگاهی انداخت و دید که باران کمی بند آمده، گفت: بروم که باید برای شام فکری کنم.
زندگی بالا و پایین زیاد دارد
وسایلش را برداشت و آهسته از مغازه بیرون رفت، حرفهایش حکایت عجیبی داشت، نه به ازدواجهای امروزی که با یک اخم کوچک به طلاق ختم میشوند و نه مثل او که در بدترین شرایط هم راضی نشده همسرش را رها کند، زندگی او میتواند یک کتاب درس برای بسیاری از زوجها باشد که بدانند زندگی بالا و پایین زیاد دارد و نباید با هر مشکلی جا زد و زندگی را نابود کرد. وفاداری شرط اصلی پایداری زندگی است؛ وقتی وفاداری نباشد با هر لغزش و مشکلی، زندگیها از هم میپاشد.








