(ویژهنامه نوروز 1404) از گورستان تا خانه پدری!
- شناسه خبر: 55416
- تاریخ و زمان ارسال: 28 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
(۱)پیغام زندگی زیر گوش مرگ!
اندوه، پهنای صورتها را پوشانده و مرگ با چینهای لوند دامنش دستافشانی میکند، بوی عید میآید. سبزهها، گلدانها، شمعها و شکلاتها این را میگویند. اینجا ساکنان دیار سایهها به موازات هم خفته و نای از نفس تهی کردهاند. اینجا زنی پیرانه سر گلایلهای سفید را بر سنگ قبر جوان ناکامش پرپر میکند و به این میاندیشد چند بهار دیگر باید بیاید و از گورستان عبور کند تا دیدارها تازه شود. اینجا مردی تکیده، پژمردگی آفتابگردانها را بهانه میکند تا کنار آشیانه ابدی دخترش یک دل سیر بگرید. چند قدم مانده به ربیع، بچهها سراغ والدینشان را میگیرند و به یاد نوروزهای رفته، قطره اشکی میفشانند و زیر مهتابی نیم سوخته آسمان با گلاب قمصر قبرهای رنگ و رو رفته را شستوشو میدهند. بهار پشت در است و عنقریب جهان را با مردمکهای سبزش زیبا خواهد کرد. جوانی در گوشه گورستان بساط کرده و ماهی قرمز و سنبل میفروشد. او سخت نگران است بهار از در وارد شود و اجناسش روی دستش باد کند… و این زندگی است که به طرز حیرت آوری در چند وجبی مرگ پر از پیغامهای تازه است. مالامال از بغضهای گره خوردهای که راه نفسها را بسته. انگار یک نفر از آن بالا دارد زمستان را تلقین میدهد که اشکها روی سنگها ضرب میگیرند و به گلخندی کمرنگ بدل میشوند تا بوی تن رفتگانشان از تنشان نرود. عطر عزیزترینها در آرامستان، دستاویزی است برای عرض خیرمقدم به فصلی که میخواهد دلتنگیها و دلواپسیها را نقطه بگذارد تا زندگی میزانسن جدید خود را در گوشهای از این غم آشیان بچیند.
(۲)دستمال خیس بر یَغلوی!
سین سربازی را مینشانند کنار هفتسین و نامههای رمانتیک را برای بار صدم میخوانند و زیر لب نجوا میکنند: آیا در بهار هم دوستم خواهد داشت؟
صدای پوتینها پادگان را برداشته و فرزندان برنای وطن از خاور تا باختر، با کوله باری واگویه منتظرند سال تحویل شود تا مجوز تماس با خانوادههایشان را از فرمانده بگیرند و در کابین کوچک از راه دور ساعت خود را به وقت کومههایشان تنظیم کنند.
خدمت سربازی هر اندازه بینمک، آنقدر پر خاطره هست که سربازان دور از آشیانههای خویش، خانهتکانی کنند و دستمالی خیس بر یغلوی بکشند. برخی به مرخصی رفتهاند، اما برخی اینجا یک نفس دیدبانی میدهند و خبردار میایستند و خیره به هفت سینِ مشترک، شمیم بلوز زرشکی مادر را به خاطر میآورند و برای سیب و سنجد و سنبل الطیب نغمههای حماسی میخوانند. سفره هفتسین در پادگان آن سوی شهر زرق و برق چندانی ندارد، اما مام میهن خاطرش هست که از ازل تا ابد چگونه از خون جوانان وطن لاله دمیده است.
زمستان فصل بیترحمی است که با تمام شهرتِ ترسآورش سربازان را سر به راه نمیکند. در چنین هنگامهای لابد آن سوی سیم خاردارها بهار را به فال نیک میگیرند و خط ناپیدای آسمان و زمین را تعقیب میکنند تا دور از نصفالنهار مبدأ به نشیمن کسی که دوستش دارند برسند و با سلام و لبخندی تعلیق سرگذشت را به تفسیر سرنوشت گره بزنند.
(۳) موسیقی بهار بر شیشههای مات!
این سوی دیوارهای بلند، عطر ریحان و ریواس همه جا را برداشته. نسیم وزیدن گرفته و موجی در گندمزارهای حوالی زندان انداخته است. آن سوی دیوارها اما کسی پای بیدبنهای حیاط زندان شیدا نمیشود. مردی که هشت سال از عمرش را به خاطر یک قتل در محبس گذرانده گیج و منگ و رنجور در گوشهای ایستاده و به فرجامِ نافرجام خود میاندیشد. برای او که قرار است ابد و یک روز همین جا نفس بکشد و با سوسوی چراغی پی به رسیدن بهار ببرد، نوروز پیامآور شور و شبنم نیست. مردی که دستش را سایهبان چشمهایش میکند، نفسی به قدر یک آه میکشد و جویده جویده زمزمه میکند: بهار من گذشته شاید…
حتی اگر اینجا در درگاه فروردین، ماهی قرمز در تُنگ تَنگ بلور نرقصد و مردی دلش چون سیر و سرکه بجوشد و حتی اگر درختان سر به فلک کشیده پیغام بهار را به گوش اهالی این محنت آباد نرسانند، باز هم موسیقی باران بر شیشههای مات زندان، مناظری ژرف از آغاز فصلی سبز را در خیال محبوسان، جان خواهد داد. پس جیبها هر اندازهها تهی و قلبها هر اندازه بیقرار، بهار بر جغرافیای تنها مسلط خواهد شد تا جماعت مغموم و مغبون بوی کاغذ رنگی را لحظهای استشمام کنند و همراه ماه برای آزادی خود از چهار دیواری آن سوی شهر دست به دعا برند. یا مقلبالقلوب و الابصار… پس از روبیدن غبارها به این اتاقها و سلولهای کهنه سری بزن و برای لباسهای راه راه و سینههای چاک چاک کمی سرخوشی بیاور.
(۴) طعم گیلاس، عطر یاس
زمینها را شستهاند و گلدانهای شمعدانی را در دو سوی راهرو چیدهاند. هفت سین کوچکی روی پیشخوان پرستاران پهن شده تا مسافران شوریده در کاروان زندگی، فرداهای مجهول را در حافظه خود هاشور بزنند. کمی آنسوتر چهار مرد به ضرب قرصهای صورتی در اتاقی خفتهاند تا برای ساعاتی خاطرات دزدیده خود را به یاد نیاورند. پرستار میگوید: هر چهار بیمار اسکیزوفرنی دارند و توهم و هذیان در هنگام بیداری رهایشان نمیکند. اینجا در بیمارستان روانی شهر با قدمتی صد ساله، جماعتی با چشمها و اندام بیحس تب تنهایی و جنون را با داروهای رنگارنگ تاخت میزنند تا به وقت رسیدن بهار رویای دروغین آرامش را رج بزنند. یک نفر میگوید نوروز هم کاری با دیوانهها ندارد، اما پرستار شیفت امیدوار است وقتی بهار پاورچین بیاید، سایههای مزاحم تا پس از صرف رشته پلو با ماهی که فقط سالی یک بار سرو میشود، رخت برخواهند بست و شعف به ماتم بخش بیماران بدحال پایان خواهد داد. این یعنی افسرده دلها میتوانند در سال تحویل زیر درخت پیر گیلاس چمباتمه بزنند، سیگاری بگیرانند و تکیه داده به اندام لرزان در خیال، طعم میوه را بچشند. طراوت بهار از درزهای جهان سرایت خواهد کرد تا زنی که دچار پارانویاست و شبانه روز به توطئه پزشکان میاندیشد، خودش را لای پتو بپیچد و بیاعتنا به سرما سمنو بخورد و از نوشتن رمان جنایی دست بردارد!
(۵) امن ترین جای دنیا!
خانه پدری اما امنترین جای دنیاست. اگر پدر و مادر از رنج تن رها نشده باشند، حتما در لحظه تحویل سال آرزوهای خود را به ضریح دل نازدانههای خود گره میزنند و با اسکناس تانخورده لای کتاب، حال خانه قدیمی را خوب میکنند. گرانی دهشتناک امان همه را بریده و مردی بازنشسته با اندک حقوق و عیدی خود همقدم سایهها شده است. عید دلبری گذشته را ندارد و پدر هر کجای خانه دست میگذارد، درد میکند. اما هنگامی که دست میبرند لای موهای فرزندان آنقدر فرحبخش هست که هوایی شوند و سراغ ماه را در زهدان شبهای فروردین بگیرند و در خلوت بنویسند: ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویدند، با همه عمری که اگر باقی بماند جوری از کنار زندگی میگذریم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه این دلِهای ناماندگارِ بیدرمان!









