(ویژهنامه نوروز 1404) جهان با او برقص!
- شناسه خبر: 55391
- تاریخ و زمان ارسال: 28 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

زمان پشت چهارراه خیام ایستاده بود. مردی با چهرهای سیاه، چون شبهای بیستاره، دایرهزنگیاش را میچرخاند و با جهان میرقصید. رقصش، نه فقط حرکت پاها، که جنبش روح بود در عصر برفی آخر زمستان. جنبشی که از ژرفای فقر برمیخاست و به آسمان امید میرسید.
صورت حاجیفیروز نه چندان پیروز نقشبستهی روزگاری بود که بر قامت تکیدهاش سنگینی میکرد و چروک چهره قیراندودش، رنج و محنت را فریاد میزد.
او نه یک سائل، که پدر دلباختهای بود که به عشق بچههایش در تاریکی میدرخشید و با هر ضربهی دایرهزنگیاش، سکوت مرموز و مزورانه جهان را میشکست.
رقص حاجیفیروز خسته پشت چهارراه خیام، پرسشی بود از معنای فقر و فاقه، از معنای عشق و رشک. مردی که با هر چرخش، شهر را به تماشا میخواند، شهری که در آن درد و شادی، دو روی یک سکه بود.
چند قدم مانده به عید حاجی فیروز برای سیر کردن طفلانش دست افشانی میکرد، برای آیندهای که یحتمل نمیدید، اما باور داشت روزگار بر یک مدار نخواهد ماند و مدارا با مکافات پایان خواهد گرفت.
آنجا پشت چهار راه خیام هر اسکناسی که در دست حاجیفیروز میافتاد چکههای مهربانی جماعتی بود که بر زمین خشک زندگیاش میبارید و به کشتزارهای خاموش رویاهایش حیات میبخشید.
صورتش تیرهتر از ذغال بود، اما دلش روشنتر از خورشید و رقصش آمیزهای از حسرت و حرمان… چراغ سبز شده بود اما او همچنان بالا و پایین میپرید، نه برای خود، که برای معنایی بزرگتر، برای اثبات اینکه گزاره این زندگی، حتی در تاریکترین لحظات، از یادها نخواهد رفت. هر چند تلخ. تلختر از زهر هلاهل.







