وطن
- شناسه خبر: 66108
- تاریخ و زمان ارسال: 16 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

مصطفی حاجیکریمی ـ دبیر بازنشسته
چند ماهی از دوران خدمت سربازیام در روستا میگذشت. با اهالی روستا آشنا شده بودم و گهگاه بعد از کلاس به قهوهخانه روستا میرفتم. هم گلویی تازه میکردم و هم از تنهایی درمیآمدم. یکی از همین روزها کدخدا آمد و مثل همیشه بعد از خوش و بش کنار من نشست و گفت: سرکار سپاهی میدانم برای شما زحمت است ولی گره کوری به کار دِه افتاده که همه را عاجز کرده، شاید به دست شما باز شود. متعجب و با دهان باز نگاهش میکردم و دلشوره داشتم که مشکل چیست و قرار است از من چه توقعی داشته باشند. کدخدا صحبتش را ادامه داد که اگر میشود شما با گلناز دختر مش احمد صحبت کنید. حتماً موضوع خسرو و فرهاد را از این و آن شنیدهاید. قدری آرام شدم و سری به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم همه دِه میدانند کدخدا. صحبت من چه فایدهای دارد؟ کدخدا گفت شما تحصیلکرده هستید و جوانترها بیشتر از ما شما را قبول دارند. ناچار قبول کردم و گفتم: پس به گلناز بگویید فردا ظهر سری به مدرسه بزند. خوب نیست من سر راهش را بگیرم و بخواهم حرفی بزنم. کدخدا پیشنهاد من را تأیید کرد، چاییاش را که دیگر اثری از داغی نداشت یکنفس سرکشید، دست محکمی با من داد و رفت.
فردا ظهر گلناز آمد جلوی در مدرسه. مدرسه در واقع یک کلاس نسبتاً بزرگ بود با دو پنجره در دو طرف و دیگر هیچ. وسط یک ناکجاآبادی مدرسه را ساخته بودند نه دستشویی داشت، نه اتاق استراحت و نه هیچ چیز دیگر. بهار و پاییز خوب بود. زنگهای تفریح بچهها میرفتند بیرون، من هم میرفتم و هوایی تازه میشد. ولی زمستان که یکیاش را تا آن موقع پشت سر گذاشته بودم و یکی دیگر در راه بود، از صبح تا ظهر مجبور بودیم توی کلاس بمانیم. اواخر اردیبهشت بود روزی که گلناز آمد جلوی در مدرسه. سلام کوتاهی داد و گفت: کدخدا گفت کارم دارید. چند باری هم قبلاً دیده بودم گلناز را. متین و متکبر بود همیشه. جوان و زیبا بود و اگر چه سنی نداشت ـ شاید 17 یا 18 سال ـ نسبت به سایر دختران دِه از وقت ازدواجش کمکم داشت میگذشت. خوب یادم است که پیراهن آبی بلندی پوشیده بود. گفتم کدخدا از من خواسته در مورد خسرو و فرهاد با تو حرف بزنم. با چهرهای جدی که هیچ اثری از تمایل به صحبت با من در آن دیده نمیشد گفت: هر دو را به یک اندازه دوست دارم. گفتم کدامشان پرزورتر است؟ گفت هر دو پرزور هستند. گفتم کدامشان مهربانتر است؟ گفت هر کدام یک جور مهربانی دارند. گفتم کدامشان خوشقیافهتر است؟ گفت خودتان چشم دارید میبینید، برای من فرقی نمیکند. گفتم کدامشان تو را بیشتر دوست دارند؟ گفت من که توی دلشان نیستم بدانم. و ادامه داد: من هر دو را به یک اندازه دوست دارم. ما از بچگی با هم بزرگ شدیم. هر دو قوم و خویش من هستند.
از حاضرجوابی گلناز جا خورده بودم. انتظار نداشتم آنقدر مسلط جواب بدهد. حالا دوزاریام افتاده بود که چرا کدخدا به من رجوع کرده بود. قافیه را ولی نباختم و گفتم بالاخره چه؟ جوانها باید ازدواج کنند. هر دو مدت طولانی است که خواستگار تو هستند و باید یکی را انتخاب کنی. نه خسرو و نه فرهاد جز تو دختری را نمیخواهند. گفت: گناه من چیست؟ نمیتوانم ناراحتی هیچکدام را ببینم. گفتم که قوم و خویش هستیم. خیلی خونسرد این را گفت و بدون اینکه منتظر حرفی از طرف من بماند بدون خداحافظی رفت.
عصر خودم رفتم پیش کدخدا. جریان را برایش تعریف کردم. سری از روی ناامیدی تکان داد و گفت: سرکار سپاهی تو آخرین تیر ترکش بودی. هم خسرو و هم فرهاد گاوِ نر دارند. چارهای نیست. باید گاوها را جنگ بیندازیم. ناراحت و برافروخته شدم که حیوان زبانبسته چه گناهی کرده و این کارها برای عهد دقیانوس است! چرا یک گاوی باید بمیرد برای اینکه یک آدمی به مراد دلش برسد؟ کدخدا خندید و گفت: این حرفها برای شهر خوب است. چارهای نیست سرکار. امروز گاوهایشان را به جان هم نیندازیم فردا باید جنازه خسرو یا فرهاد را از روی زمین برداریم. مستأصل بودم. به کدخدا گفتم خسرو و فرهاد را بگویید بیایند از نزدیک ببینمشان. شاید بتوانم یکی را از خر شیطان پیاده کنم.
فردا همانطور که گلناز آمده بود جلوی مدرسه، خسرو آمد. فرهاد ولی نیامد. خسرو جوان و خوشرو بود. سینه ستبر و صدای مردانهای داشت. بعد از چاقسلامتی گفتم: کدخدا میگفت تو از فرهاد بزرگتری. تا حالا باید بچه دومت هم به دنیا میآمد. با ناراحتی و صدایی گلهمند گفت اگر به من بود که دو سال پیش گلناز را عروس خانه خودم کرده بودم. اما چه کنم که او فرهاد را بیشتر از من دوست دارد. گفتم از کجا میدانی؟ گفت اگر بیشتر دوست نداشت که زنم شده بود. گفتم زن فرهاد هم که نشده. بیقرار و قدری عصبانی دندانهایش را به هم فشار داد و گفت: فردا همه چیز تمام میشود. گاوِ من گاوِ فرهاد را میزند و گلناز مال من میشود. گفتم اگر گاوِ فرهاد گاوِ تو را زد چه؟ چشمهایش را به من دراند و گفت خوابش را ببیند.
فردا صبح میدان آماده بود و همه اهل دِه جمع شده بودند. هر چقدر من منزجر بودم، ظاهراً همه مشتاق دیدن جنگ خونین دو گاو بودند! دقیق نمیدانستم چطور پیش میرود ولی به تجربه فهمیده بودم خشونتی که در بطن زندگی روستا جریان دارد همیشه من را بهتزده کرده است. میدان در واقع زمین مسطحی بود نزدیک خانه کدخدا. یک طرفش رودخانه بود و یک طرفش تپه. اهل دِه همه روی تپه جمع شده بودند. یک مرتبه همهمه شد. خسرو گاوِ نر قویهیکلش را به میدان آورد و سر و گوش گاو را نوازش کرد. اهل ده گردن میکشیدند که خسرو و گاو را بهتر ببینند. گاو فرهاد هم بعد از شاید یک ربع وارد میدان شد. یکهو سر و صدای جمعیت بلند شد که میگفتند: وطن وطن وطن…. صداها هر لحظه بیشتر میشد و قطع نمیشد. من نمیفهمیدم چرا داد میزدند وطن. همه چیز آنقدر سریع اتفاق میافتاد و توجهها چنان به میدان رویارویی گاوها بود که نمیشد از کسی بپرسم وطن در اینجا یعنی چه؟ یک لحظه فقط چشمم در میان جمعیت به گلناز افتاد که همانطور متین و متکبر بین جمعیت ایستاده بود. با تمام قوا انقلاب درونش را حفظ کرده بود که ظاهر نشود. زیر لب به نظر میرسید چیزی میگوید. شاید وطن. در همین اثنا گاو خسرو از زمین برخاست، غرشی کرد و با یک یورش خودش را به گاو فرهاد رساند و محکم سرش را به سر گاو فرهاد کوبید. بیاختیار چشمهایم را بستم و گفتم کلههاشان ترکید. بعد از چند ثانیه جرأت پیدا کردم و چشمهایم را باز کردم. دیدم گاوها همچنان سرشاخ هستند. اهالی دِه همه هیجانزده بودند و با عقب و جلو رفتن گاوها عقب و جلو میشدند. دلم از دیدن این صحنه به هم میخورد. گلناز را دوباره میان جمعیت دیدم که این بار مثل مجسمه نگاه میکرد. بدون هیچ حرکت و اضطرابی. صدای فریاد جمعیت توجهم را به سمت میدان جلب کرد و دیدم گاوِ فرهاد روی زمین افتاده و خون از شکمش فوران میکند. شاخِ گاوِ خسرو خونی شده بود. همه یکصدا میگفتند: وطن وطن وطن.
فرهاد میان میدان آمد و رفت جلوی گلناز و با صدای بلند چیزی گفت. فاصله نسبتاً زیاد و سر و صدای جمعیت اجازه نمیداد بفهمم چه چیزی به گلناز گفت. بعد هم پشت به جمعیت کرد و رفت. جمعیت آرامتر شده بود و فرهاد هم دور شده بود. من حواسم پیش گلناز بود که چه واکنشی نشان میدهد. دیدم بغضش ترکید و گریهکنان دوید دنبال فرهاد. مادرش و چند زن دیگر نگهش داشتند که نرود. لحظات عجیبی بود و من هاج و واج بودم. کدخدا و چند ریشسفید دیگر با هم آمدند وسط میدان. اهالی دِه همه ساکت بودند و منتظر. کدخدا با صدای خیلی بلند گفت گاوها باید همزمان از دو طرف میدان وارد شوند. این را همه میدانند. خسرو اما گاوش را زودتر به میدان آورد و گاو هم در میدان «وطن» کرد. گاو اگر جایی افتاد آنجا را وطن میکند و اگر جایی را وطن کرد برای حفظ آن، زورش ده برابر میشود. خسرو راه راست نرفت، حرص به دست آوردن گلناز معرفتش را ازش گرفت. خدا هم به دل فرهاد نگاه کرد و او را به مراد دلش رساند.
به گلناز نگاه کردم که اگر چه اشک و گریه چهرهاش را برآشفته بود ولی آرام بود. چند بچه را فرستاده بودند دنبال فرهاد. خسرو هم افسار گاوش را گرفته بود و میکشید. من هم مات و متحیر ایستاده بودم و به وطن فکر میکردم!








