نقشههایی برای گم شدن
- شناسه خبر: 51378
- تاریخ و زمان ارسال: 24 دی 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
چند سالی است که سبک جدیدی در ادبیات معرفی شده که به جستار معروف است. در مقدمه این کتاب سبک جستار تعریف شده که برداشت شخصی من پس از مطالعه کتاب این است: جستارها همان کلماتی هستند که اوقات سرگشتگی و بهت و تنهایی روی کاغذ میآوریم. تصور کنید زمانی را که تنها راه خالی کردن مغز از اندیشههای آزاردهنده در هر موردی، مکتوب کردن آنها باشد و شما برای رهایی از دستِ افکاری که ذهن را میخورند، قلم به دست بگیرید. در این صورت جستار شما از مسالهای که با آن دست به گریبانید آغاز شده و وارد جهانبینی و رویکرد شخصی شما میشود. ما مسیر پرپیچ و خم تجربههایمان را طی میکنیم و در نهایت مثلا از مهمانی در منزل دوستی قدیمی به ریشه ترسها و باورهایمان میرسیم. به نظرم جستار همان حرفهایی است که در دفتر خاطراتمان مینویسیم، خودمان بدون سانسور و فیلتر قضاوت سایرین، بدون حضور چشمهای منتقد. رخدادهایی که میتوانند ما را به دوردستهای ذهنمان پرت کنند و به یادمان بیاورند که چرا و چطور به نقطه اینجا و اکنون رسیدیم.
ربکا سولنیت تاریخنگار است. علاقه او به تاریخ و ریشههای تمدن از آن روست که از خانواده مهاجران کوچانده شده به آمریکاست و همواره هویت خانوادگیاش برایش مورد سوال بوده. در همه جستارهای این کتاب هم به ریشه و سوال اساسی زندگیاش رجوع میکند: «ما از کجا آمدهایم؟» ترجمه کتابی این چنینی و انتقال کامل مفاهیمی انتزاعی از این دست، روی درخشان دیگر کتاب است و مترجم به خوبی از پس ترجمه این مهم برآمده است.به طوری که هر کدام از ما در مطالعه این کتاب بخشی از خودمان را خواهیم یافت. سوالات بنیادین انسانها، سرگشتگیها و نگرانیها، روزهای فراز و فرود و البته گذشته همه ما، اشتراکات قابل توجهی دارند. همه اینها شبیه زبانی مشترک برای بیان تجربیات متفاوتمان هستند. به عنوان مثال کلام مشترک من و نویسنده نگرانی از استقلال زودهنگام بود؛ اینکه «اگر روزی پراکنده و زخمی شوم، آیا کسی هست که تکههای مرا جمع کند؟» نویسنده در اوایل کتاب، سنت باستانی الیاس نبی، آیینی مسیحی را معرفی میکند. او از باوری ظریف در این مورد نقلی را ذکر میکند: «در را به روی ناشناختهها باز بگذار، در را رو به تاریکی باز بگذار، از آنجا ارزشمندترین چیزها وارد میشوند. از آنجاست که خودت آمدهای و مقصدت هم همان جاست.»
در متن کتاب میخوانیم: «زندگی ما اغلب این قدر پرماجرا نیست. با این حال، چیزی شبیه این سفر بین دور دستها و نزدیکیها در زندگی همهمان در جریان است. گاهی یک عکس قدیمی، یک دوست قدیمی یک نامه قدیمی به ما یادآوری میکند که دیگر آن شخص سابق نیستیم چون کسی که آن جا زندگی میکرد، آن ارزشها را داشت. آن طور انتخاب میکرد و آن طور مینوشت دیگر وجود خارجی ندارد. بدون این که متوجه باشی، مسافت زیادی را طی کردهای. غریبه برایت آشنا شده و آشنا اگر نگوییم غریبه – دستکم عجیب یا عذابآور شده، لباسی که دیگر قواره تنت نیست. مسافت سفر بعضیها خیلی بیشتر از دیگران است. برخی از بدو تولد حسی از خودشان رسیده که برایشان کافی یا دستکم بیچون و چرا پذیرفتنی است و برخی دیگر برای زنده ماندن یا رضایت، تصمیم میگیرند خودشان را از نو بسازند و به دوردستها سفر کنند. برخی ارزشها و کردارهایشان را مثل خانهای که در آن زندگی میکنند به ارث میبرند و برخی دیگر مجبورند آن خانه را با خاک یکسان کنند زمین خودشان را بیابند. همه چیز را از نو بسازند، حتی شده به شکل یک دگردیسی روانی اما گذار به مثابه دگردیسی فرهنگی بسیار پرماجراتر است.»

