میان امید و هراس
- شناسه خبر: 80911
- تاریخ و زمان ارسال: 31 فروردین 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

چند روزی است که آتشبس اعلام شده و صدای انفجارها خاموش است، اما شهر هنوز در هیاهوی خاموشی نفس میکشد؛ خاموشیای که در آن مردم میان امید به فردایی آرام و هراس از بازگشت دوباره تنشها، زندگی را ادامه میدهند.
به گزارش ایرنا، آتشبس، کلمهای سنگین است که میتواند التیامی کوتاه مدت باشد بر زخمی که هنوز میسوزد، مردم در خیابانها حضور دارند، مغازهها باز شدهاند و رفتوآمد روزانه دوباره جریان یافته اما زیر این بازگشت ظاهری به روزمرگی، نوعی بیقراری جمعی جریان دارد؛ بیقراریای که نه از جنس هیجان بلکه از جنس انتظار است، انتظاری مبهم برای اتفاقی که هیچکس شکل دقیقش را نمیداند.
آتشبس در این روزها مثل پردهای نازک بر تن واقعیتهای سخت منطقه کشیده شده است، جنگ آمریکا و رژیم غاصب صهیونیستی با ایران، تنشها، تهدیدها و خبرهایی که لحظهای آرام نمیگیرند به تمامی در ذهن مردم حضور دارند، حتی وقتی در ظاهر از آن حرفی زده نمیشود.
این وضعیت دوگانه، حالتی میسازد که در آن زندگی ادامه دارد، اما نه با همان اطمینان همیشگی، مردم سر کار میروند، بچهها به مدرسه برمیگردند، کسبوکارها نفس تازه میکنند اما در نگاهها و در مکثهای کوتاه گفتوگوها، نشانی از تردید دیده میشود.
این گزارش روایت مردم شهر است؛ داستانهایی ساده اما واقعی از کسانی که در میانه آتشبس، همچنان زندگی میکنند، تصمیم میگیرند، امید میورزند و میترسند.
رضا شهروند قزوینی، ۴۳ ساله و راننده تاکسی است، پشت فرمان تاکسی زردرنگش نشسته و مسافرها را در خیابانهای شلوغ جابهجا میکند.
وی میگوید: وقتی گفتند آتشبس شده، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که شاید دوباره زندگی برگردد به حالت عادی اما راستش را بخواهید، هنوز هم وقتی صدایی میآید، ناخودآگاه نگاهم به آسمان میرود، مردم دوباره سوار تاکسی میشوند، میخندند، حرف میزنند، اما همهمان یک جورهایی حواسمان پرت است، انگار کسی نمیداند فردا چه میشود.
مهدی ۳۱ ساله، فروشنده لوازم خانگی در مغازهای کوچک است، وی در مورد وضعیت این روزهای جامعه به خبرنگار ایرنا میگوید: زندگی که نمیایستد، حتی وسط جنگ هم مردم باید خرید کنند، باید زندگی کنند، الان هم با اینکه آتشبس شده، مردم میآیند و درباره قیمتها چانه میزنند، درباره کار و زندگی حرف میزنند ولی اگر خوب گوش بدهید، در حرفهاشان همیشه یک نگرانی هست، همه میپرسند: واقعا جنگ تمام میشود؟ فردا چه پیش میآید؟
لیلا، ۳۷ ساله، معلم مدرسه است و درباره احساس خود از این شرایط جامعه میگوید: کلاسها به صورت آنلاین برگزار میشود و احساس عجیبی دارم، بچهها بعضیهایشان سوالهای عجیبی میپرسیدند، یکی میپرسید اگر دوباره جنگ شود چه میشود، یکی دیگر میپرسید چرا اصلا جنگ شروع شد و من سعی میکنم فضای کلاس را آرام نگه دارم، اما میدانم این سوالها در ذهن خودم هم هست، با این حال، درس دادن ادامه دارد؛ زندگی هم همینطور.
سارا، ۲۸ ساله، پرستاری که در یک بیمارستان کار میکند، میگوید: روزهای آتشبس هنوز هم پر از اضطراب است، در بیمارستان همیشه آمادهایم، شاید الان آرامتر شده باشد، اما آن حس آمادهباش هنوز هست، وقتی شیفتم تمام میشود و از بیمارستان بیرون میآیم و مردم را میبینم که در پارک قدم میزنند یا در کافهها نشستهاند، یک حس عجیبی دارم، خوشحال میشوم که زندگی ادامه دارد اما ته دلم میگوید کاش این آرامش واقعی و دایمی باشد.
زندگی در تعلیق
شهر در ظاهر به روال عادی خود بازگشته، صدای بوق ماشینها، رفتوآمد مردم در خیابانها و نور مغازهها در شب همه نشانههایی از ادامه زندگیاند، اما آتشبس چیزی میان جنگ و صلح است؛ وضعیتی که در آن مردم همزمان هم زندگی میکنند و هم منتظرند، هیچکس دقیق نمیداند آینده چه خواهد شد، شاید آرامش ادامه پیدا کند، شاید تنشها دوباره شعلهور شوند اما آنچه در این میان دیده میشود، تلاش مردم برای حفظ زندگی روزمره است؛ تلاشی آرام و مداوم برای عادی ماندن.
در چنین فضایی، روزمرگی رنگی دوگانه به خود میگیرد؛ هم واقعی است و هم نمایشی، مردم صبحها کرکره مغازههایشان را بالا میکشند، قهوهخانهها بوی چای تازهدم گرفته و اتوبوسها مثل همیشه شلوغاند، اما در پس همه این تصاویر، نوعی گوشبهزنگی پنهان جریان دارد، گویی زیر پوست شهر، ضربانی نامنظم میتپد؛ ضربانی که یادآوری میکند این آرامش شاید موقتی باشد.
در صف نانوایی، مردم درباره قیمتها حرف میزنند، درباره فوتبال، درباره درس و دانشگاه، خنده هم هست، شوخی هم هست اما وقتی سکوت کوتاهی میان مکالمهها میافتد، نگرانی مثل بخاری نامرئی از لابهلای نگاهها بالا میرود و هیچکس به روی خودش نمیآورد اما همه میدانند این وقفههای ناگهانی، نشانه حضور سایهای است که هنوز کاملا دور نشده.
در خانهها هم همین وضعیت حاکم است؛ مادران سعی میکنند چهرهای آرام داشته باشند، برای بچهها غذا درست و تکالیفشان را چک میکنند اما نیمهشبها آرام در سکوت تلفن همراهشان را بالا میآورند و خبرها را مرور میکنند؛ فقط برای اینکه خیالشان راحت شود که هنوز همه چیز سر جایش است، پدرها بیشتر کار میکنند، شاید برای اینکه مشغولیت، فکر کردن را برای آنان کم میکند یا شاید برای اینکه احساس کنند هنوز میتوانند کنترلی کوچک بر زندگی داشته باشند.
در کافهها، جوانها دور میزها مینشینند، درباره آینده حرف میزنند، درباره برنامههایی که هنوز جرأت نمیکنند جدیشان بگیرند، یکی میگوید میخواهد برای ادامه تحصیل اقدام کند، دیگری از راهاندازی یک کسبوکار کوچک حرف میزند، حرفها امیدوارانهاند اما امید مثل شعله شمعی است که جلوی باد نگه داشته شده؛ گرم و واقعی اما لرزان.
شبها شهر زیباتر از همیشه است، چراغها روشناند، تابلوهای نئونی میدرخشند و مردم در خیابانهای روشن قدم میزنند اما این زیبایی هم بویی از احتیاط دارد، کمتر کسی دیر وقت بیرون میماند، همه تلاش میکنند زودتر به خانه برسند، نه از ترس قطعی، بلکه از ترس احتمالی و این ترس دوباره همان تعلیق را زنده میکند؛ احساسی شبیه معلق ماندن میان یک قدم گذاشته شده و یک قدمی که هنوز برداشته نشده.
با این حال، زیر این سایه خاکستری، نیرویی آرام اما قدرتمند جریان دارد؛ نیرویی که مردم را وادار میکند ادامه بدهند، شاید این همان سرسختی ذاتی زندگی باشد؛ اینکه حتی وقتی زمین زیر پا مطمئن نیست، انسان باز هم راهش را پیدا میکند، شاید دلیلش این باشد که آدمها نمیتوانند برای مدت طولانی در ترس زندگی کنند، بنابراین خودشان را در کارهای روزمره فرو میبرند تا نگذارند اضطراب، رنگ زندگی را پس بزند.
کودکان سریعتر از همه به شرایط عادت میکنند، در پارکها بازی میکنند، میدوند، میخندند؛ انگار نه انگار که بزرگترها درگیر واژههایی مثل آتشبس، بحران یا نامطمئن هستند، شادی بچهها مثل آبی است که روی خاک خشک ریخته میشود؛ زندگی را دوباره جوانه میزند.
در نهایت، همین تلاش جمعی برای ادامه دادن، شهر را زنده نگه میدارد، حتی در تعلیق، حتی در میان بیم و امید، حتی وقتی فردا مبهم است، مردم با گامهای کوچک اما پیوسته، زندگی را پیش میبرند، شاید هیچکس نداند این مسیر به کجا میرسد، اما همین پیش رفتن، همین نایستادن، همان چیزی است که معنای واقعی مقاومت آرام و انسانی را شکل میدهد.
روانشناسی درباره زندگی زیر سایه آتشبس چه میگوید؟
فاطمه شفیعخانی، روانشناس، معتقد است زندگی در شرایط آتشبس نوعی وضعیت روانی تعلیق ایجاد میکند.
وی در این باره به خبرنگار ایرنا میگوید: وقتی جنگ در جریان است، هرچند شرایط بسیار دشوار اما وضعیت نیز تا حدی مشخص است، در آتشبس اما مردم وارد مرحلهای میشوند که نه کاملا در بحران هستند و نه کاملا از آن خارج شدهاند و این حالت میتواند باعث نوعی اضطراب پنهان و دایمی شود.
به گفته این روانشناس، در چنین شرایطی بسیاری از افراد سعی میکنند با بازگشت به فعالیتهای روزمره مانند کار، تحصیل و ارتباطات اجتماعی، حس کنترل بر زندگی خود را حفظ کنند، ادامه دادن زندگی روزمره در واقع یک سازوکار روانی مهم است، این کار به افراد کمک میکند احساس کنند هنوز بر بخشی از زندگی خود تسلط دارند، حتی اگر آینده نامشخص باشد.
شفیعخانی تاکید میکند: گفتوگو، همدلی اجتماعی و حفظ ارتباطات خانوادگی میتواند به کاهش فشار روانی کمک کند و مهمترین نکته این است که افراد احساس نکنند در این اضطراب تنها هستند، وقتی تجربهها و نگرانیها با دیگران به اشتراک گذاشته میشود، تحمل شرایط آسانتر خواهد شد.




