ماهی شدن در زمانه غرقاب!
- شناسه خبر: 84154
- تاریخ و زمان ارسال: 16 خرداد 1405 ساعت 00:30
- بازدید :

امید مافی
مردمان عجیبی شدهایم. آنقدر عددها دور و برمان بزرگ شدهاند که گاهی خیال میکنیم ثروتمندیم، اما کافیست دخل و خرج یک ماه را کنار هم بگذاریم تا بفهمیم این میلیاردها، فقط شوخی تلخِ روزگارند. ما همان مردمانی هستیم که روزگاری به ما میگفتند طبقه متوسط. طبقهای که نه سودای تجمل داشت و نه عادت به فقر. آرام زندگی میکرد، حسابوکتاب میدانست، قسط میداد، پسانداز میکرد، آبرویش را نگه میداشت و به آینده امید داشت.
اما تورم آهستهآهسته و بیرحمانه، ما را از خانهای که در آن ایستاده بودیم بیرون راند. نه با یک ضربه، نه با یک حادثه ناگهانی، بلکه با فرسودنِ هرروزه. با کوچکتر شدن سفرهها، با حذف شدن خواستههای ساده، با عقبنشینی مداوم از ابتداییترین حقِ زندگی. ما سقوط نکردیم. ما را سانتیمتر به سانتیمتر به پایین هل دادند، تا اینکه یک روز چشم باز کردیم و دیدیم نام تازهمان شده است: فقیر.
ما همانهایی هستیم که ساده زندگی کردیم. نه راه رانت را بلد بودیم، نه پشتپردههای قدرت را، نه انبارهای پنهان احتکار را، نه بازی قیمتها را. نانمان را از کار خواستیم، نه از فریب. دلمان خوش بود که اگر کم داریم، دستکم شرافتمان را نفروختهایم. اما در این سالها انگار شرافت، سرمایهای نبود که بشود با آن اجاره خانه داد، دارو خرید، شهریه پرداخت یا یخچال را پر کرد. ما با صداقت زندگی کردیم و از دروغگویان بازار، از محتکران، از مفسدان، از گرانفروشان و از آنان که از تنگی نفس مردم نردبان ساختند رکب سختی خوردیم.
تراژدی دقیقا همینجاست: ما مردمی نبودیم که زیاده بخواهیم. سهم ما از جهان، زندگیای معمولی بود. خانهای کوچک، خریدی آبرومند، سفر کوتاهی در سال، لباسی بیدغدغه برای فرزند و خوابی که آخر شب با حساب نان فردا آشفته نشود. ما رؤیای قصر نداشتیم. ما فقط امنیت یک زندگی معمولی را میخواستیم، اما همان معمولی هم حالا به کالایی لوکس تبدیل شده است.
امروز ما مردمان میلیاردرِ فقیریم. با حقوقها و قیمتهایی که تعداد صفرهایشان هر روز بیشتر میشود و قدرت خریدی که هر روز کمتر. اعداد فربه شدهاند و زندگی نحیف. دخلها اسمی بزرگ دارند و جیبها معنایی کوچک. ما در جهان ارقام درشت زندگی میکنیم و در واقعیت دستهای خالی. این طنز سیاه زمانه ماست: اینکه ممکن است حساب بانکیات به میلیون و میلیارد برسد، اما نتوانی از پسِ ابتداییترین هزینههای زندگی بربیایی. با این همه، هنوز ایستادهایم. نه از سر رضایت، که از سر ناچاری. نه چون درد نداریم، که چون فرصتِ فرو ریختن نداریم. هر صبح از خواب برمیخیزیم، با قیمتهای تازه، با اضطرابهای تازه، با خبرهای تازه از گرانیهای تازه و باز روز را و شب را دوره میکنیم. ما را به صبوری دعوت کردهاند، در حالی که سالهاست بهای صبوری را از سفره و جان و اعصابمان پرداختهایم.
این یادداشت مرثیه یک طبقه است. طبقهای که قرار بود ستون تعادل جامعه باشد، اما زیر بار بیثباتی، سوءمدیریت، آزمندی سوداگران خم شد.طبقهای که نه صدایش آنقدر بلند بود که شنیده شود، نه ثروتش آنقدر زیاد که نجاتش دهد. ما همان طبقهایم که از هر طرف له شد. از بالا با ثروتهای نجومی و رانتهای بیحساب. از پایین با فقر روزافزون و ناامنی معیشت… و میان این دو لبه، آرامآرام فرسوده شدیم. ما مردمان میلیاردر فقیر،اما هنوز چیزی برای از دست دادن داریم: حافظهمان. یادمان هست روزگاری فقر اینقدر نزدیک نبود. یادمان هست زندگی هرچند دشوار، اینهمه تحقیرآمیز نبود. یادمان هست میشد با کار شرافتمندانه اندکی آسودهتر نفس کشید و همین حافظه است که نمیگذارد به این وضعیت عادت کنیم. باور کنید فقر فقط خالی شدن جیب نیست. عادی شدنِ بیعدالتی است و ما اگر هنوز رنج میکشیم یعنی هنوز این بیعدالتی برایمان عادی نشده است.
دروغ دیواری است
که هر صبح آجرهایش را میچینی
بنّای بیحواس من!
در را فراموش کردهای
آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لبهایم بالا آمده
آب بالا آمده…
من اما نمیمیرم
من ماهی میشوم.







