معترضین به خانه برگشتند؛ اغتشاشگران در شهر جولان دادند
- شناسه خبر: 75563
- تاریخ و زمان ارسال: 21 دی 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

هر چه به چهارراه نزدیکتر میشدم جو خیابان سنگینتر میشد. حتی نوع پوشش مردم هم تغییر میکرد. افرادی را میدیدم که صورت خود را به صورت کامل پوشانده بودند. برای احتیاط بیشتر برگشتم و سوار ماشین شدم. به جلوی بیمارستان رسیدم. اینبار ترافیک شدید بود. ماشین به کندی حرکت میکرد. هنوز هم جو اعتراضات تا قبل از چهارراه دانشگاه قابل تحمل بود. اتفاق خاصی نیفتاده بود. مردم ماشینسوار بوق میزدند. بعد از نیم ساعت با سختی از چهارراه عبور کردم. متوجه شدم دود غلیظ ناشی از آتش زدن کانکس نیروی انتظامی مستقر در پارک الغدیر بود. خیابان شلوغتر شده بود. افراد نقابدار بیشتر بودند. به کندی به حوالی استانداری رسیدم. از اینجا شرایط متفاوتتر شد. سطلهای آشغال در کف خیابان انداخته شده بود. تابلوهای رانندگی و صندوقهای صدقه هم از جا کنده و کف خیابان بود؛ به طوری که باید به صورت مارپیچ حرکت میکردم. جمعیت در جلوی ماشینها حرکت میکردند و ماشین در ترافیک پشت جمعیت به کندی پیش میرفتند.
برای فرار از ترافیک و مطلع شدن از دیگر بخشهای شهر از داخل کوچههای منتهی به خیابان دستغیب رفتم تا بتوانم خودم را به میدان سرداران برسانم و به سمت خیابان عمران حرکت کنم.
از خیابان دستغیب خارج شدم. ترافیک وحشتناک بود. جمعیت به سمت میدان حرکت میکردند. جمعیت نقابپوش خیلی بیشتر شده بود. بیش از نیم ساعت طول کشید تا به میدان نزدیک شوم. گروههایی در وسط خیابان و بین ماشینها حرکت میکردند و روی ماشینها میزدند و میگفتند که صدای بوق را قطع نکنید. گروه دیگر که پنج یا شش نفر بودند به ماشینها میگفتند شعار دهید. پچپچها حاکی از آن بود که جمعیت به سمت استانداری میرود. چند نفر را دیدم که از دیوار استانداری آویزان شده بودند و داخل را نگاه میکردند. عدهای هم بودند که لاستیک ماشین دستشان بود و به سمت استانداری میرفتند و سر و صورتشان را کامل بسته بودند. به میدان نزدیک شدم و مجسمه سردار سلیمانی در حال آتش گرفتن بود. بار دیگر به قصد فرار از ترافیک و ازدحام جمعیت، تلاش کردم از دوربرگردان به سمت خیابان ولیعصر بروم. دور زدم، خوشبختانه این لاین کمی خلوتتر بود. با سرعت خارج شدم. دود وحشتناکی خودنمایی میکرد. سرعتم را کم کردم ناگهان دیدم پمپ بنزین (خیابان یخچال) در حال سوختن است. به خیابان فلسطین رفتم. جمعیت نسبتا زیادی در وسط خیابان فلسطین بود. نزدیک پمپ بنزین جو خاصی حاکم بود. بیش از 30 نفر نقابپوش ایستاده بودند. به سمت بوستان بانوان پیچیدم. افراد نقابدار بیشتر شدند. ماشین به کندی حرکت میکرد. رد خون در کف خیابان دیده میشد. یک لحظه نگاهم به سمت راست افتاد. یک نظامی روی زمین بود. صورتش به جدول چسبیده بود و اطرافش خونی بود. لحظه عجیبی بود! نمیدانستم چه کنم. مکث کردم. این اولین بار بود که چنین صحنهای میدیدم! ناخودآگاه متوجه شدم کمی جلوتر رفتهام. گنگ بودم. شهر شبیه منطقه جنگی شده بود! صدای مهیبی شنیده میشد. ماشین به طور کامل در مابین جمعیت و ترافیک گیر کرده بود. به دلیل اینکه نه ماسک داشتم و نه نقاب، گاهی افراد نقابپوش نگاه خاص و خیرهکنندهای به سمت من داشتند. این جا و در این منطقه نگاهها بیشتر شده بود. یک لحظه دچار ترس شدم و دیدن آن نظامی که هنوز نمیدانم زنده مانده است یا نه، قدرت تصمیم درست را از من گرفته بود. به سمت چپ رفتم. شیشه ماشین را پایین کشیدم تا شاید هوایی به سرم بخورد. چشمانم سوخت. تصمیم گرفتم ماشین را همانجا پارک کنم و خودم را از آن محیط خارج کنم. نگاه جمعیت نقابدار به من بیشتر شده بود و تعجب از این که چرا من نظارهگر هستم. از ماشین پیاده شدم. چندین نفر نقش لیدر را داشتند و عدهای را هدایت میکردند. یک نفر که هیکل متوسطی داشت به طرف آنها آمد و داد زد یگان ویژه به چهارراه فلسطین رسید. برخی از آن قصد عقبنشینی داشتند فرد لیدر فریاد میزد «فشنگهاشون تموم شده، دیگه فشنگ ندارند. تفنگهاشون خالیه». در این حین تعدادی از آنها به سمت روبرو سنگ پرتاب میکردند که احتمالا فکر میکردند عدهای لباس شخصی روبهروی آنها ایستادهاند. گویی اینجا میدان جنگ بود و هیچ خبری از اعتراض نبود. خوف رساندن آسیب به نیروهای انتظامی و تخریب اماکن عمومی بود.
متوجه شدم از سمت راست که منتهی به شهرداری منطقه 2 میشود میتوانم با ماشین تا آنجا بروم و قصدم این بود که حداقل ماشین را آنجا بگذارم که امنیت بیشتری داشته باشد. با سرعت از آن مهلکه گریختم. این فاصله را با سرعت هرچه تمام گاز دادم. به سر خیابان رسیدم. حدود 10 موتورسوار نظامی به سمت میدان سرداران در حال حرکت بودند. ترمز کردم. آنها ایستاده بودند. اشاره کردم که به سمت چپ بروم؟ (خلاف جهت) با دست اشاره کرد که سریع حرکت کن.
خوشبختانه سر چهارراه رسیده بودم. خوشحال از اینکه از آن مهلکه عجیب و غریب خلاص شدهام. ولی همچنان فکر آن نظامی افتاده در زمین در ذهنم بود. صورتش را ندیدم چون به جدول چسبیده بود، ولی همان تصویر درازکش و لخته خون کنارش از ذهنم خارج نمیشد.
به خانه یکی از دوستانم در خیابان نواب رفتم. همه خیابانها مسدود بودند. کمی استراحت کردم ولی هنوز در شوک بودم و آن تصویر از ذهنم خارج نمیشد!
حدود ساعت 12 شب دوباره سوار ماشین شدم تا ببینم اوضاع از چه قرار است. اول به سبزهمیدان رفتم. ایستگاههای صلواتی آنجا به طور کامل سوخته بود. تمامی سطلهای زباله، تابلوهای رانندگی و صندوقهای صدقه، کف خیابان بودند و تردد را سخت میکردند.
به نزدیکی پارک ملت رسیدم، دو مینیبوس حوالی مجموعه تئاتر شهر به طورکامل سوخته بود. امروز (شنبه) شنیدم که قیمت آنها به حدود 25 میلیارد تومان میرسد. به سمت نوروزیان حرکت کردم. ماشینهای آتشنشانی مشغول خاموش کردن استانداری بودند و به نظر میرسید یک یا چند ماشین هم در حیاط استانداری آتش گرفته است. به چهارراه مدنی رسیدم. جلوتر ترافیک بود و مردم نیز دیده میشدند.
از کوچههای منتهی به دانشگاه به سمت خانه حرکت کردم. متوجه شدم حوالی دادگستری شلوغ است. با دودلی به آن سمت رفتم. ترافیک بیشتر شد. جمعیتی هم آنجا ایستاده بودند. از ترس اینکه این آخر شبی دوباره گرفتار ترافیک نشوم دور زدم و به سمت بوستان حرکت کردم. به حوالی تقاطع نزدیک شدم. سرعت را کم کردم. ناگهان دیدم یک نفر از دیوار پشتی دادگستری آویزان شد و به پایین پرید. مکث کردم. به سمت درب گاراژی رفت. تلاش کرد درب را باز کند. موفق نشد ولی توانست آن را خم و مچاله کند. حرکت کردم و این بار دیگر به خانه رفتم. چیزهایی که دیده بودم خارج از حد تصور بود!
به نظرم پنجشنبه شب، بسیاری از نقاط قزوین در گرو آشوبگران بود. از تعداد دقیق شهدای نظامی تا این لحظه خبر دقیق نداریم اما امیدوارم آن شخص نظامی زنده مانده باشد.
متاسفانه در اعتراضات مردم، اعتراضاتی که به دلیل شرایط سخت اقتصادی شکل گرفته بود، در اغتشاش افراد و گروهها، گم شد و مردم معترض، ناامید به خانه برگشتند و شهر برای ساعاتی جولانگاه اغتشاشگران گردید.


