لهجهها اهلی نمیشوند
- شناسه خبر: 47373
- تاریخ و زمان ارسال: 24 آبان 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
«وطن» در لغتنامه به معنای جای گرفتن و مقیم شدن است. جایی که به آن تعلق داری، در خاک آن بازی کردهای، زیر آسمانش قد کشیدهای، الفبا را یاد گرفتهای و دوست پیدا کردهای؛ و تبدیل شدهای به آن چیزی که اکنون هستی. ما وطن را جایی میدانیم که زبان مردمش همان زبانی باشد که مادرها با لالاییهایشان خوابمان میکردند. زبان اولین املای عمرمان، زبان اولین نامه به دوست صمیمیمان، زبان اولین روزنامه دیواریای که ساختیم و زبان اولین مدرک تحصیلیمان. مفهوم وطن و زبان و مادر به هم متصلند و بیراه نیست اگر خانه و خانواده و همزبانان را همان وطن بدانیم. وقتی مهاجرت میکنی انگار تیشهای برداشتهای و همه این گذشتهها را به دست خودت نابود میکنی. گویی سوار موجی شدهای که قرار است تو را به ساحل امنی برساند و از قضا میرساند اما همه چیزهای دیگر را میشوید و با خود میبرد و در آخر تو را تنها، و دست خالی در ساحلی امن رها میکند. عجیب نیست که مهاجرت را از پر استرسترین تصمیمهای زندگی میدانند و اضطراب آن را هم عرض بیماریهای صعبالعلاج ارزیابی میکنند. زندگی یک مهاجر شبیه ایستادن نهالی نورسته است در میان طوفانی سهمگین. چیز زیادی نیست که او را به زندگی گره بزند و حبلالمتینش در روزهای عسر باشد. اینگونه است که مهاجران خو میگیرند به بقا و ادامه دادن و رشد کردن و موفق شدن، بدون داشتن تخته پارهای میان امواج متلاطم زندگی، تنها و قوی.
کتاب مجموعهای از یادداشتهای نویسندگان عرب زبانی است که در سرتاسر دنیا پراکنده شدهاند. آدمهایی که در خاک یا سرزمینی غیر از سرزمین آبا و اجدادیشان به دنیا آمدند یا در سنی پایین از وطن خود خارج شدند و زندگی را در جای دیگری از زمین ادامه دادند. رابطه و احساس این آدمها با زبان و سرزمینشان غریب و در عین حال معنوی است. سخت است باور کنی آدمی که در خاک دیگری متولد شده و جای دیگری زندگیاش را ساخته، وطن را همان جایی میداند که پدرش روزی در آن دوچرخهسواری را یاد گرفته یا خانواده سالهایی دور بالاجبار و از ترس جان، از آنجا کوچانده شدهاند. برای نویسندگان این آثار رابطه با سرزمین و خاک از طریق زبان منتقل شده و شاید حتی به این زبان تسلط کافی هم نداشته باشند ولی همین آگاهی محدود حس تعلق به سرزمینی دیگر را برایشان به همراه داشته است. حقیقت این است که حتی وقتی مهاجرت میکنی و زندگی رویاهایت را هم میسازی، باز قلب و روحت طالب بازگشت به ریشه و مبدایی است که به آن تعلق داری. هر چند این مبدا جایی نباشد در زمینش راه رفته باشی یا با مردمانش شوخی کرده باشی و زیر بارانش قدم زده باشی. وطن همواره جایی است که قلبمان آنجا را وطن میداند.
در متن کتاب میخوانیم: «لازم نیست برای سبز شدن صحرا کاری بکنی. صحرا خودش سبز میشود مثل من که لبریزم از احساس. شاید معنای بودن در خانه ژنتیکیات همین است. در پنجاه لایه وجودت چیزی حس میکنی. لایهی بیواسطه لایهی خون، لایهی عموها، لایهی گریهی شبانه بر بالش عروسیها و مقبرهها، لایهی بچههایی که زنده نماندند، لایهی رازها و نادیدهها شاید میراث همین باشد؛ همین ریشهای که بیش از لیاقتت به تو میبخشد. به مادر بزرگم خیره شدهام که بر تخت کوتاهی نشسته صحبت میکند و تکان تکان میخورد و سرانگشتانش را آرام به زانو میزند؛ صحنهای که بعدها خوراک روحم میشود. مادر بزرگ دربارهی شوهرم میپرسد: کتکت که نمیزنه؟ نه؟ خوبه. پس مرد خوبیه. این جا تعریف چیزها ساده است. اگر خدا بخواهد هر چیزی اتفاق میافتد در حیاط پرندهای روی سرم خرابکاری میکند. مادر بزرگ میگوید این یعنی پسردار میشی. به بالا نگاه میکند و ادامه میدهد: این نشونهی مادر بیمبالاتیه که یادش رفته لباس تن بچهش کنه؛ صحبتمان قطع میشود. عمویم بر سرش میکوبد و میخندد که همیشه از این جور چیزا میگه».








