در پناه هنر
- شناسه خبر: 50780
- تاریخ و زمان ارسال: 16 دی 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

انسیه بخارایی ـ کارشناس ارشد پژوهش هنر
نگاه اول
ساعت حدود ۳ بعدازظهر است؛ بالاخره کارم تمام میشود و از دفتر کار بیرون میآیم. سوار خودرویم میشوم و به سمت خانه میرانم. چندان خسته نیستم اما نمیدانم چرا از همان دقایق اول، رفتار بعضی عابران و رانندگان کلافهام میکند! به چراغ قرمز میرسم. رادیوی ماشینم روشن است اما نه آهنگهای رادیو آوا و نه آهنگهای فلَشم حالم را جا نمیآورد! با خودم غُر میزنم که چطور بعضیها اسم خود را خواننده گذاشتهاند! چراغ سبز میشود اما اینقدر راننده ماشین جلوییام معطل میکند و فاصله میاندازد که دوباره چراغ قرمز میشود. دلم میخواهد بوق طولانی و بلندی برایش بزنم، اما خشم خودم را فرو میخورم که شر نشود! نمیدانم چطور به او بفهمانم چرا آنقدر معطل کرد که دوباره چراغ قرمز شد! به خودم دلداری میدهم «من که عجله یا کار خاصی ندارم، لازم نیست اینقدر ناراحت شوم» اما نمیدانم چرا مثل اکثر مردم یاد گرفتهام بیدلیل فقط عجله کنم تا زودتر به مقصد برسم، حتی اگر دیر نکرده باشم!
در همین فکرها پشت چراغ قرمز منتظر بودم که طراحی بیلبوردی نظر مرا به خود جلب کرد. قسمتی از یک نگارگری معروف قدیمی بود که پیکرهها با انحنا و طنازی خاصی در بزمی دور هم بودند و پرندگان میان شاخ و برگ درختانِ ظریف پرواز میکردند و جملات تبلیغاتی برای یک سفرهخانه سنتی با خط شکسته نستعلیق، دلربایی میکرد. ناخودآگاه یاد روزهایی افتادم که در ساختمان قدیمیِ بازسازی شده میراث فرهنگی (روبروی دروازه دربکوشک)، دوره نگارگری را میگذراندم. به یاد روزهایی که هنر، طرّههای خیالم را میبافت و درختان شاداب و کاجهای آن حیاط باصفا و کارگاههای هنری دور تا دور آن، مرا هر لحظه بیشتر مجذوب هنر اصیل ایرانی میکرد. با آنکه میدانستم نگارگری برایم نان و آب نمیشود اما با اشتیاق روزافزون، هفتهای دو بار به کلاس میرفتم. و در جمع دوستان هنری، با قلمو و رنگ و نسخهنگارههای عهد صفوی عشقبازی میکردم. شاید به قولی، همان حالت خلسه و جذبه هنر، چهبسا پاداش هنرمند است.
بعد از آن بود که فضاهای سنتی شهر برایم رنگ و بوی دیگری گرفت. هنگام نقاشی کردن، موسیقی سنتی گوش میدادم و طرح «مجنون در بیابان، اثر آقا میرک» یا قسمتی از «بارگاه کیومرث – سلطان محمد تبریزی» را از روی عکس نسخههای قدیمی مشق میکردم. بعداز برپایی همان کارگاههای رایگان هنری میراث فرهنگی بود که حیاط مسجد جامع، سعدالسلطنه، چلستون و خانههای قدیمی شهر، مرا یاد معماری و نقاشی مکتبهای هنری قدیمی ایران میانداخت و همچون عاشقی در پی نشانی از لیلیِ آن روزگاران میگشتم. همان روزها بود که بار دیگر به ندای قلبم گوش دادم و به آموختن موسیقی پرداختم و هر چند شرایط برایم هموار نبود اما در این راه استقامت ورزیدم و سهتارم مونس لحظاتم شد و روح من هر روز از چشمه زلال هنر سیراب میگشت…
در همین افکار بودم که ناگهان فهمیدم چراغ راهنمایی مدتی است سبز شده و اینبار، دیگرانند که برای من بوق میزنند! در ثانیههای آخر با عجله از چهارراه گذشتم اما دلم در پیچ و تابهای نگارههای آن بیلبورد زیبا ماند…
نگاه دوم
اگرچه، گاهی از دیدن تکنولوژی و پیشرفت خیرهکننده کشورهای توسعهیافته حیرتزده میشوم و بر عقبافتادگی کشورم در بسیاری جنبهها افسوس میخورم، اما نمیدانم چرا حس میکنم قلب من متعلق به همان زمانهای قدیم است؛ متعلق به کوچههای کاهگلی و خانههای حوضدار با پنجرههای مشبّکیِ رنگی و سقفهای مقرنسی و …
هر وقت به سبزهمیدان میروم، شاه طهماسب را تصور میکنم که از بالای ایوان چلستون، باغهای اطراف کاخش را مینگرد و به فکری فرو رفته است؛ و صدای سُم ستوران و زمزمه جویباران از لابهلای درختان به گوشم میرسد.
گویی من هنوز متعلق به زمانی هستم که اجدادم در قزوین «کلاه بخارا» میدوختند و برای تجارت، همراه کاروانها به شهرهای سمرقند و بخارا میفرستادند.
من حس میکنم تعلق به زمانی دارم که هنوز آب لولهکشی در قزوین نیامده بود و مادرم وسط ناهار از سر سفره بلند میشد تا از آبانبار سرکوچه برای اهالی خانه آب بیاورد و گاهی آنقدر با دخترکان همسایه در کوچه «مظاهری» سپه میگفت و میخندید که یادش میرفت غذایش از دهان افتاده!
من هنوز در خیال، خودم را همان دخترکی میبینم که مثل آنروزها روی «دوچرخه 28 فونیکس» پدرم نشستهام و با اصرار، همراه او به خرید میروم. و پدرم در حالیکه رکاب میزند، فیالبداهه با لحنی آهنگین برایم شعر میخواند: «ای شهره ی زمانه… بیا بریم به خانه ….» و من سریع شعرش را حفظ میکنم و از دوچرخهسواری با او غرق لذت میشوم؛ اما هنوز باز هم نگرانم که مبادا پدرم از اینهمه رکاب زدن و با آنهمه کیسههای خریدی که به دوچرخهاش آویخته، خسته شود!
من انگار خیلی مالِ الان نیستم؛ متعلق به این خیابانهای بیروح و سرد و پُرتشویش نیستم که هر روز دلم میخواهد زودتر به خانه برسم! یا اینکه آخر هفتهها میخواهم به دل طبیعت بزنم. جای خالیِ خانههای آجری و مردمان باصفای محلههای قدیمی اذیتم میکند. دلم برای کودکیام (و برای روزهایی که تقریبا هیچ کسی عجلهای نداشت تا به جایی برسد، و آن زمان که شبنشینی مهمترین کار خانوادهها بود) تنگ شده است…
نگاه سوم
یک روز وسط هفته بنا به دلیلی مرخصی اجباری به ما میدهند. این فرصت را غنیمت میشمارم و بعد از مدتها سری به سعدالسلطنه و بازار قزوین میزنم تا هم سیاحتی کرده و هم ملزوماتی را تهیه کنم؛ اما صدای بوقهای متوالی، چشمهای خسته و خشمگین رانندگان و رهگذران مرا میآزارد! سرعت این عبور و مرورها، خریدهای بیپایانِ مردم در تمام ایام سال، بیآنکه کمی با چشمِ دل به این شهر بنگرند متعجبم میکند؛ شهری که ممکن است روزی برایشان خاطره شود!
صدای دعوا، تنش و بدخلقی فروشندگان و خریداران، مرا از ادامه خرید در بازار منصرف میکند. به خودم میگویم «عیبی ندارد، توجه نکن…» ولی ناخودآگاه دلم میگیرد! پیاده به سمت مسجد جامع قزوین میروم. از مغازهی سفالگری خیابان سپه برای کارهای هنریام چند بشقاب سفالی خام میخرم و بعد داخل حیاط مسجد میشوم و روی سکویی مینشینم. چه عظمتی! چه آرامشی! و ناگهان چه وحدتی را از پسِ آنهمه هیاهو و شلوغی درک میکنم! گنبد و منارهها، صحن و رواقهای دور تا دور حیاط را مینگرم. آبیِ آسمان، بالای آجرهای بنا و کاشیها چه ترکیب رنگ جذابی داده است. حوض نیمه خالی و درختان اطرافش و سکوت جاری در این بنای چندصد ساله مرا مدهوش خود کرده است! یاد پدربزرگم میافتم که همیشه ظهر و شب اینجا میآمد. سعی میکنم تصور کنم که او بیشتر کجا مینشسته و در آن لحظات در ذهنش چه میگذشته؟ و دوباره دلم برای او و دوران کودکیام تنگ میشود!
راستی، الان چرا با اینکه هم خستهام، و هم دیرم شده اما عجلهای برای رفتن به خانه ندارم! چرا هر چقدر به این بنای باشکوه نگاه میکنم، سیر نمیشوم!؟ مثل همان روزی که به موزه خوشنویسی و نقاشی رفته بودم؛ زمان، گویی در کنار این همه زیبایی، آرامش و تعالی متوقف میشود! در این لحظات، آدم عجلهای برای به جایی رسیدن ندارد، انگار مقصد همین نقطه بوده است؛ وحدتی که مرکزیت وجود آدمی را نشانه میگیرد.
چقدر حس این لحظه عمیق و متفاوت است! هیچ عامل برهمزننده و ناراستی و کجی دیده نمیشود. آری، رسالت هنر همین است که خاطرهای پریشان را مجموع کند. هنر، انسان را از متفرقات بیفایده رهایی میبخشد: (ز فکر تفرقه باز آی، تا شوی مجموع.)
یقینا پیشینیان ما به اسرارِ جلوهها و عشوههای معشوقِ هنر آگاه بودهاند که حتی کاسه و لیوانهای سفالین خود را به ظریفترین تصاویر منقوش میکردند؛ چه برسد خانه و سرپناه خویش یا معابر، مساجد، بازار و کاروانسراها را…
هرجا ردپایی از هنر بوده، گویی شکوهِ آدمیت متجلی گشته و انسانیت رونق بیشتری یافته؛ و آن گاه است که ضمیر ناخودآگاهِ انسان هم به فراخور هویت، جایگاه و کمالِ فهم خویش در جامعه عمل میکند. زیرا آدمی، بازتابِ همان محیط و بستری است که در آن رشد یافته. هرچه محیط و پیرامون انسان، آراسته به نظم، زیبایی هنر، عشق، جلوههای جمال و جلال لایزالی باشد، از ناراستیها، آلودگیها و پریشانیهای وجود او نیز کاسته خواهد شد و شاهد انعکاس آن زیباییها و لطافتها در رفتار افراد جامعه نیز خواهیم بود.
پس بدیهی است هرچه به جلوههای هنری در مقوله شهرسازی و معماری و همچنین به خلاقیت بصری وگسترش فضای سبز در شهرها اهمیت بیشتری دهیم، به همان نسبت نیز روز به روز، بر آرامش، امنیت، نشاط اجتماعی، مهربانی، میل به صلح و آشتی، رشد شخصیت فردی و اجتماعی و سلامت جسم و روان در افراد جامعه افزوده خواهد شد.
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبـای اطلس آن کس که از هنر عاریست







