قهرمان پیادهروهای گرم!
- شناسه خبر: 85166
- تاریخ و زمان ارسال: 30 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
صبح هنوز چشمهایش را کامل باز نکرده که روز بارش را بر شانههایش میگذارد. زن چارقد کهنهاش را محکمتر میبندد، دستهای ترکخوردهاش را به هم میمالد و کیسه بزرگ لیفها و صابونها را برمیدارد. شهر تازه از خواب بیدار میشود، اما او ساعتهاست بیدار است؛ بیدار فکر نان، بیدارِ حساب نسیه بقالی، بیدارِ شکمهای کوچکی که شب گذشته با وعدهی فردا خوابیدهاند.
پیادهرو سهم او از جهان است. نواری باریک از سیمان سرد که بساط زندگیاش را روی آن پهن میکند. لیفهای رنگی را کنار هم میچیند، صابونها را مرتب میکند، کیسههای حمام را به میخی آویزان میکند. انگار که با همین نظم ساده میخواهد بینظمی بزرگ زندگیاش را رام کند. رهگذران میآیند و میروند. بعضی نگاه میکنند، بعضی نه. بعضی قیمت میپرسند و بیآنکه بخرند دور میشوند. او اما هر بار با همان صدای آرام و خسته میگوید: «لیف نو دارم، صابون خوب، ارزونه…»
زن بیوه است. واژهای کوتاه که سایهای بلند دارد. چهار کودک در خانه منتظرند. چهار جفت چشم که عصرها به در دوخته میشود تا ببینند دستهای مادر امروز با خود چه آوردهاند. گاهی نان تازه، گاهی تنها چند سیبزمینی و گاهی فقط لبخندی که سعی میکند شکستگی صدایش را پنهان کند. این روزها اما حتی نان هم سخت به دست میآید. قیمتها بالا رفتهاند و دخل او پایین مانده است. شبهایی هست که سفرهشان بیش از آنکه نان داشته باشد، سکوت دارد.
دستهای زن دمادم بوی صابون میدهد. بوی تمیزی. اما زندگیاش از غبار نگرانی پوشیده است. طنز تلخی است، او که ابزار پاکیزگی میفروشد، خود در محاصره چرک فقر دستوپا میزند. لیفها را میفروشد تا شاید گرهای از کارش باز شود، اما گرهها بیشتر میشوند. مثل همان نخهای زبری که در تار و پود کیسهها تنیدهاند.
آفتاب که بالا میآید، سایهاش کوتاهتر میشود، اما خستگیاش بلندتر. ظهر را با جرعهای آب و تکهای نان خشک سر میکند. نانی که گاهی آخرین سهم خودش است تا بچهها شب سیرتر بخوابند. عصر که میشود، باد میان لیفهای آویزان میپیچد و رنگهایشان را تکان میدهد. انگار پرچمهای کوچکی از امیدند که هنوز تسلیم نشدهاند. او شکایت نمیکند. تنها هر از گاهی نگاهش را از بساطش برمیدارد و به دوردست خیره میشود. به جایی که شاید آیندهای روشنتر در انتظار کودکانش باشد. رؤیایش ساده است: سقفی امن، سفرهای که خالی نماند، مدرسهای که بچههایش را از تکرار این پیادهرو نجات دهد. غروب بساطش را جمع میکند. سکهها را میشمارد. صدای برخوردشان به هم، موسیقی تلخ یک روز طولانی است. اگر کافی باشد، لبخندش کمی واقعیتر میشود. اگر نه، فردا دوباره همین پیادهرو، همین لیفها و همین امیدِ سمج را با خود خواهد آورد.
در ازدحام شهر، کمتر کسی میداند که پشت این بساط کوچک، قلب مادری میتپد که هر روز با دستهای خالی میجنگد تا دستهای کودکانش خالی نماند. او قهرمان بیادعای پیادهروهاست. زنی که جهان کوچک چهار فرزندش را با رشتههای نازک لیف و کف کمجان صابون، به هم پیوند زده است. زنی که ایستاده، حتی وقتی نان نیست، حتی وقتی شب طولانیتر از همیشه است.
پلک میزدم
باغ در آتش میسوخت
مرگ من
برای ادامه باغ کافی نبود
پس من آواز خواندم
سکوت کردم
من و گندم آموخته بودیم
که در فقر سکوت کنیم






