دزدی قانونی از حق راه رفتن
- شناسه خبر: 88216
- تاریخ و زمان ارسال: 14 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

گزارشی تحلیلی ـ روایتی دربارهی حقوق عابر پیاده
سارا افشار
داستان از جایی شروع میشود که هر روز هزاران بار اتفاق میافتد، اما هیچکس متوجهش نمیشود.
لحظهای که یک عابر پیاده، در لبهی پیادهرو میایستد و با تردید به جلو نگاه میکند.
نگاهش به دنبال یک مسیر باز است، اما آنچه میبیند، جنگی نامساوی است! جایی که یک موتورسیکلت با عجله از روی لبهی سیمانی میپرد، یک میز و صندلی از کافه، مثل یک قلعهی کوچک مسیر را سد کرده است و یا راننده یک خودروی لوکس، با بیخیالی تمام، نیمی از عرض پیادهرو را تصاحب کرده تا برای چند لحظه راحتتر پیاده شود.
در این لحظه، پیادهرو دیگر آن مسیر امنی نیست که برای راه رفتن ساخته شده، بلکه به میدان نبردی تبدیل شده که در آن، ضعیفترین حلقه، یعنی (عابر پیاده)، همیشه بازنده است!
وقتی از حق پیادهرو حرف میزنیم، در واقع دربارهی چیزی بسیار فراتر از چند متر آسفالت و سیمان صحبت میکنیم. ما دربارهی احترام حرف میزنیم. پیادهرو، در واقع خط قرمز شهر است!!
مرزی بین دنیای پر سرعت و پر خطر ماشینها و دنیای آرام و انسانی آدمها. وقتی این مرز را میشکنیم، در واقع داریم میگوییم که سرعت و سود، از انسانها مهمتر است. یعنی اینکه یک میز کافه یا یک جای پارک غیرقانونی، ارزشش بیشتر از حق عبور یک پیرمرد با عصا یا مادری است که کالسکهی فرزندش را هل میدهد.
بیایید برای چند لحظه خودمان را جای آن پیرمرد بگذاریم. کسی که شاید هر روز برای رسیدن به عطاری محله، باید چندین بار مسیرش را تغییر دهد. چون پیادهرو توسط تابلوهای تبلیغاتی یا چیدمان کالاهای یک مغازه مسدود شده و در نتیجه او مجبور است به وسط خیابان برود، جایی که صدای بوقها و دود ماشینها آرامشش را میگیرد. در این لحظه، او فقط یک راه عبور را گم نکرده است.
او حس میکند که شهر دیگر متعلق به او نیست. او حس میکند غریبهای است در خانهی خودش. اینجاست که میفهمیم اِشغال پیادهروها فقط یک تخلف شهری نیست، بلکه یک نوع طرد اجتماعی است. ما غیر مستقیم به قشرهای مختلف جامعه میگوییم که شما در اولویت نیستید!
جالب است که در بسیاری از شهرهای بزرگ دنیا، پیادهرو را «شریان حیاتی شهر» مینامند. اما در شهرهای ما این شریانها به تدریج در حال گرفتگی هستند. ما به گونهای عادت کردهایم که هر جای خالی از سیمان را یک فرصت برای کسب و کار یا راحتی امور شخصی ببینیم. مغازهداری که کالاهایش را تا لبهی خیابان میآورد تا مشتری بیشتری ببیند، شاید پیش خودش فکر میکند که با این کار به کسب و کارش رونق بیشتری میدهد، اما در واقع سرمایهی اجتماعی محله را تخریب میکند. او متوجه نمیشود که با این کارش در واقع دارد از همسایهاش میدزدد.
چه چیزی را؟ حق راه رفتن امنی که متعلق به تمام شهروندان است!
این تضاد در محلههای قدیمی شهر بیشتر به چشم میآید. جایی که کوچه پس کوچههای تنگ، خاطرهی پیادهروهای عریض و باز را یدک میکشند. اما امروز حتی در آن کوچهها هم، موتورها و ماشینها، همه جای پیادهرو را فرا گرفتهاند. آدمها دیگر برای راه رفتن به دنبال شکافها میگردند.
یعنی هر جای خالی کوچکی بین دو ماشین یا بین یک دکه و یک دیوار را پیدا میکنند تا از آن رد شوند. انگار که ما از مالکیت عمومی به جنگ برای بقا رسیدهایم. جایی که راه رفتن، دیگر یک فعالیت طبیعی و لذتبخش نیست، بلکه به یک عملیات نجات تبدیل شده تا هر طوری شده و بدون اینکه لباسمان به ماشین کسی بچسبد یا زیر چرخ موتوری برویم، به مقصد برسیم.
این تصاحب بیرویه از پیادهروها، در واقع نمادی از یک بیماری اجتماعیتر است. وقتی کسی موتور یا ماشینش را روی پیادهرو پارک میکند، انگار که میگوید راحتی من مهمتر از امنیت توست.
این یک خودخواهی نیست، بلکه ریشهی عمیقی در فرهنگ شهری ما دارد. ما یاد گرفتهایم حق را جایی بدانیم که با زور یا ترفند به دست میآید، نه جایی که بر اساس قانونی عادلانه تقسیم شده است. در این شهر، هر کسی سعی میکند قلمرو کوچکی برای خودش بسازد!
مغازهدار با آوردن صندلیها به بیرون در واقع مرز ملک شخصیاش را به زور به فضای عمومی گسترش میدهد. او نمیبیند که با هر سانتیمتری که از پیادهرو میبلعد، دارد از حق شهروندی دیگران کم میکند!
قسمت تلخ قضیه این است که ما در عین حال که از بینظمی شهری شکایت میکنیم، در لحظاتی از این بینظمی برای راحتی خودمان استفاده میکنیم. این یعنی ما، در یک چرخهی باطل گیر کردهایم. جایی که هر کس به دلیل دیدن تخلف دیگران احساس میکند او هم اجازه دارد تخلف کند تا عقب نماند.
در نتیجه پیادهرو از یک فضای عمومی به یک سرزمین بیصاحب تبدیل شده است و هر کس که زودتر برسد و فضا را اشغال کند، برنده!
این وضعیت ضربهی سنگینی به روانشناسی شهروندان میزند. وقتی یک شهروند میبیند که حق بدیهیاش، یعنی راه رفتن در جایی که برای همین کار ساخته شده، یعنی پیادهرو، به راحتی توسط یک موتور یا یک میز کار نقض میشود و هیچ اقدام جدیای صورت نمیگیرد، به تدریج دچار «ناامیدی شهری» میشود. او میفهمد که قانون در برابر نفوذ یا سودجویی شکست میخورد. این حس بیپناهی، باعث میشود که فرد دیگر به محیط اطرافش تعلق نداشته باشد. کسی که هر روز برای عبور از یک خیابان باید با موانع بجنگد، دیگر به شهر به چشم خانه نگاه نمیکند، بلکه به آن به چشم یک جنگل بتنی مینگرد که باید در آن زنده ماند، نه اینکه زندگی کرد!
عجیب است که ما در عصر حقوق بشر و شهروندی مدرن هستیم، اما در عمل، ابتداییترین حق یک انسان، یعنی «حرکت» را نادیده میگیریم. تصور کنید کسی معلول است و با ویلچر حرکت میکند. برای او، یک گلدان کوچک که وسط پیادهرو گذاشته شده یا یک لبهی سیمانی ناصحیح، به معنای سد معبر کامل است. برای او شهر تبدیل به یک هزار توی مسدود است!
او مجبور است برای طی کردن مسافتی که شاید برای ما پنج دقیقه زمان میبرد دقایق بیشتری برود و یا از کسی خواهش کند تا ویلچرش را از روی یک مانع رد کند. آیا این یک وضعیت انسانی است؟ یا اینکه ما داریم به قشرهای خاصی از جامعه میگوییم که شما در شهر جایی ندارید، چون ما برای شما جایی روی زمین نگذاشتهایم؟ اینکه پیادهروها را اشغال میکنیم، یعنی ما شهر را فقط برای ماشینها و سرمایهها ساختهایم، نه برای آدمها!!
وقتی یک خیابان را فقط با نگاه به ترافیک ماشینها و شلوغی پیادهروها میبینیم، در واقع انسانیت را از شهر گرفتهایم. شهر جایی است که باید در آن «دیدار» اتفاق بیفتد؛ جایی که آدمها با هم برخورد کنند، همدیگر را ببینند و در آرامش حرکت کنند.
اما وقتی پیادهروها را میکشیم، در واقع امکان دیدار را از بین میبریم. ما با این کار آدمها را مجبور میکنیم که فقط در ماشینهایشان، پشت شیشههای بسته و در حال عصبانیت از ترافیک، یکدیگر را ببینند.
ما شهر را به مجموعهای از جعبههای فلزی تبدیل کردهایم که از یک نقطه به نقطه دیگر میروند، بدون اینکه هیچ ارتباطی با زمین و محیط اطرافشان داشته باشند.
حالا باید به این نکته توجه کنیم که این اشغالگریها، فقط یک اتفاق تصادفی نیست بلکه نتیجهی یک سکوت دسته جمعی است!!
ما یاد گرفتهایم که اعتراض کنیم، اما نه به کسی که حق ما را میخورد، بلکه به کسانی که قدرت کمتری دارند. ما شاید از یک دستفروش بابت اشغال پیادهرو شاکی شویم، اما وقتی یک رستوران لوکس با میز و صندلیهایش کل مسیر را میبندد، سکوت میکنیم و حتی آنجا را شیک هم میبینیم این یعنی ما در ذهنمان، حق عبور را بر اساس جایگاه اجتماعی تعریف کردهایم.
ما به ناچار پذیرفتهایم که بعضی از افراد به دلیل داشتن سرمایه یا نفوذ، حق دارند فضای عمومی را تصاحب کنند، برخلاف کسانی که بساطشان شاید چند عدد جوراب و روسری و غیره باشد.
بنابراین تا زمانی که ما نتوانیم در یک مسیر ساده، به هم احترام بگذاریم و فضای مشترکمان را آزاد نگه داریم، هر ادعایی دربارهی مدنی شدن و پیشرفت اجتماعی، تنها یک ادعای تو خالی روی کاغذ خواهد بود.
حقیقت این است که تمدن یک شهر را نه از روی ارتفاع برجهایش، بلکه از روی «راحتی عبور ضعیفترین شهروندش» میتوان اندازه گرفت. پس بیایید از همین امروز، پیادهروها را به آدمها برگردانیم؛ قبل از آن که شهر، تبدیل به هزارتویی شود که در آن هیچکس راه به خانه پیدا نکند.حق پیادهرو در واقع استعاره از «حق زندگی» است!
اما راه نجات از این وضعیت فقط جریمههای شهرداری یا تخلیهی اجباری نیست. بلکه نیاز به یک انقلاب در نگاه خود داریم. نیاز داریم که دوباره یاد بگیریم فضای عمومی متعلق به هیچکس و در عین حال متعلق به همه است!
باید بفهمیم که هر بار صندلیای را به پیادهرو میآوریم یا بساطی را پهن میکنیم و یا با موتورسیکلت به راحتی در پیادهرو حرکت میکنیم آن هم با سرعت زیاد و یا گوشهای پارکش میکنیم، در واقع تکهای از امنیت و آرامش یک انسان دیگر را از او سلب کردهایم.
امیدواریم با تمهیدات مفیدی که اندیشیده میشود، راه رفتن دوباره به یک لذت تبدیل شود، بدون آن که هر عابر مجبور باشد با دنیا بجنگد تا بتواند به مقصدش برسد.








