میترسم قصه تمام شود و تو نباشی!
- شناسه خبر: 86063
- تاریخ و زمان ارسال: 13 تیر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
میگفتند جهان برایش تار است. غبارآلود و مه گرفته و دور. چشمهایش دیگر مثل گذشته یاری نمیکرد. خطوط در هم میرفتند و رنگها به هم میدوختند. اما او در بطن همین تیرگی، روشنی خودش را یافته بود: تاری که بر زانو میگذاشت و به حرمت تار موی خاتون خانهاش مینواخت.
هشتاد و پنج سال از عمرش گذشته بود و هنوز، وقتی نام بانویش را زیر لب میآورد، صدایش رنگ شباب میگرفت. شیفته گیسوان سپیدی بود که سالها سایهبانش شده بودند. میگفت این سپیدیها برف پیری نیست. شکوفههای درختیست که عمری به ثمر نشسته است. هر بار که انگشتانش روی سیمها میلغزید، گویی رشتهای از آن گیسوان سپید را میبوسید. زخمههایش آرام و باوقار بود و در هر نت، احترام بود. در هر لرزش صدا اعترافی خاموش به عشقی لایزال و بیانتها.
دنیا اگر برای دیگران روشن و پرهیاهو بود، برای او در صدای تار معنا میشد. با هر نوا، اتاق کوچک خانه لبریز از آوایی میشد که بوی نان تازه و چای عصرانه میداد. بوی بانویی که سالها دست بر سرش کشیده و گفته بود: «بزن مرد، بگذار دلت سبک شود.»
پیرمرد جهان را تار میدید، اما دلش روشنتر از هر چراغی بود. مینواخت تا بگوید عشق سن و سال نمیشناسد. تا بگوید هنوز هم میتوان در هشتاد و پنج سالگی، شیدای مویی سپید بود. مینواخت تا ثابت کند بعضی دلدادگیها نه با گذر زمان کمرنگ میشوند و نه با تار شدن چشمها. میگفت هر زخمه، دعاییست برای زنی که تمام عمرش را صرف روشن نگه داشتن چراغ خانهاش کرده است. زنی که صدای پایش در آشپزخانه، از هر موسیقی شورانگیزی دلنشینتر بود. زنی که با دستهای خستهاش، جهان کوچکی از مهر ساخته بود.
گاهی در میان نواختن مکث میکرد و سرش را کمی بالا میگرفت. انگار گوش میداد و در خیال خود صدای قدمهای شریک زندگیاش را میشنید که از مطبخ میآمد. شاید انتظار داشت همان صدای مهربان بگوید: «باز هم بزن … این یکی را بیشتر دوست دارم.»
خانه کوچک بود، اما وقتی تار در دستش جان میگرفت، دیوارها عقب میرفتند و اتاق پر میشدند از خاطرهای نمور. از ظهرهای داغ تموز که همسرش پنجره را باز میکرد تا نسیم بیاید. از شبهایی که چراغ کمسو بود و عاشقانههای زنی با چشمهای میشی بلندتر از تاریکی.
سالها گذشته بود. دوستان رفته بودند، کوچهها عوض شده بودند و صداهای آشنا کم شده بودند. اما یک چیز هنوز سر جای خود بود: دلی که برای بانوی خسته جانش میتپید.
میگفت آدمی اگر در تمام عمرش فقط یک نفر را آنگونه که باید دوست بدارد، جهان برایش جای بدی نخواهد بود. برای او آن یک نفر، همان زنی بود که گیسوانش حالا مثل برف سفید شده بود. وقتی تار را در آغوش میگرفت، انگار اندوه سالها از شانههایش برداشته میشد. دوباره همان مرد تنومندی میشد که در گوشه حیاط مینشست و با شوق، اولین نغمهها را تمرین میکرد تا معشوقهاش لبخند بزند… و زن همیشه لبخند میزد. حتی اگر نتها گاهی لغزش داشتند. حتی اگر آهنگ کامل نبود. برای زن همین که قلب مردش مینواخت کافی بود. شاید به همین دلیل بود که در هشتاد و پنج سالگی، هنوز زخمههایش بوی آغاز میداد. بوی همان روزهای سادهای که عشق، بیهیچ ادعایی در خانه جریان داشت.
او جهان را تار میدید، اما جهان دلش روشن بود. روشن از نام زنی که نامش آیدا بود و صدایش هنوز در گوش او میپیچید.
و چه زیباست مردی که در غروب عمر، به جای گلایه از تاریکی، ساز برمیدارد و جهان را به عشق زنی پیرتر از خودش، پر از آوای عاشقانه میکند. مردی که میداند بعضی عشقها هرگز پیر نمیشوند. فقط آرامتر، عمیقتر و جاودانهتر مینوازند.
میترسم این قصه تمام شود و
سطر آخر آن تو نباشی..
و کلاغ پیری به خانهمان برسد
که گردن آویز نقرهی تو را
به منقار دارد …






