قزوین؛ سالهای غبار و خون
- شناسه خبر: 84223
- تاریخ و زمان ارسال: 17 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

بخش سوم: شکاف در ارکان دولتخانه، ۹۸۴ تا ۹۹۶ هجری قمری
حیدر ولیزاده
پنجاه و چهار سال سلطنت استوار، مدبرانه و «صبر استراتژیک» شاه طهماسب یکم و حدود بیست سال حاکمیت پادشاه دوم صفوی در قزوین، این دیار را از یک شهر ایالتی به قلب تپندهی یک امپراتوری جهانی بدل کرده بود. اما تاریخ، بارها ثابت کرده است که معلمی بیرحم است. در شب چهاردهم صفر سال ۹۸۴ هجری قمری، وقتی روح شاه کهنسال در باغ سعادتآباد قزوین به ملکوت اعلی پیوست، پایتخت ناگهان خود را در خلأ قدرت یافت. طهماسب، که خود بارها از فتنههای جانشینی در دوران پدرش آسیب دیده بود و حتی برادرش نیز در این مسیر به وی رحم نکرده و با عثمانیها، دشمن دیرین صفویان همدست شده بود، در تصمیمی بحثبرانگیز، جانشین رسمی خود را تعیین نکرد. همین جرقه، انبار باروت رقابتهای پنهان میان طوایف قزلباش را منفجر کرد.
قزوین در یک چشم به همزدن، از پایتخت غزل، مینیاتور و صلح دیپلماتیک، به مسلخ شاهزادگان، میدان جنگهای خیابانی و کانون توطئههای پیچیدهی حرمسرا تبدیل شد. این مقاله، در واقع واکاوی یک دوره ۱۲ سالهی سیاه و پرتعلیق از دوره صفویه است که هیچ شباهتی به دور تثبیت و صلح شاه طهماسب یکم در قزوین نداشت. روزگاری که قزوین میان دو لبه یک قیچی دستوپا میزد: «جنون خونین اسماعیل دوم» و «ضعف مفرط سلطان محمد خدابنده.»
شب هول و هراس؛ جنگ جناحی در عالیقاپو
هنوز پیکر طهماسب بر زمین بود که دیوارهای «دولتخانهی مبارکه» شاهد بزرگترین شکاف طایفهای در تاریخ صفویه شد. درگیری، نه بر سر اصول کشورداری، که بر سر بقای طوایف نظامی بود و تلاش آن ها برای رسیدن و تصاحب قدرت بود.
جناح حیدری: در این سوی میدان، حیدر میرزا، پسر جوان و جاهطلب شاه طهماسب، با حمایت مادر گرجیتبار خود، «سلطانزاده خانم»، و نیز طوایفی همچون اُستاجلو و شیخاوند، خود را جانشین بلافصل پدر میدانست. حیدر میرزا در همان شب مرگ پدر، در داخل کاخ بر تخت نشست.
جناح اسماعیلی: در مقابل، ائتلافی قدرتمند از طوایف «افشار»، «ترکمان» و «روملو» گرد هم آمدند. این ائتلاف که رهبری سیاسی آن را «پریخان خانم»، دختر مقتدر، باهوش و سیاستمدار شاه طهماسب، بر عهده داشت، خواستار بازگشت «اسماعیل میرزا» بودند؛ کسی که سالها در قلعه قهقهه زندانی بود و حالا تشنه انتقامی خونین به نظر میرسید.
شکستن حصار دولتخانه توسط جناح اسماعیلی، پایان صلح قزوین بود. حیدر میرزا در حالی که با لباس مبدل قصد فرار از حرمسرا را داشت، توسط ایادی رقیب شناسایی شد. قتل فجیع او و نمایش سر بریدهاش بر فراز دروازهی عالیقاپو، پیامی تلخ برای پایتخت داشت: «عصر ترحم به پایان رسیده است». این واقعه، اولین خونی بود که پایههای پایتخت نو را لرزاند. قزوین، شاه جدید خود را انتخاب کرده بود: شاه اسماعیل دوم.
فرمانروایی وحشت؛ ۱۴ ماه جنون اسماعیل دوم (۹۸۴-۹۸۵ ق)
اسماعیل دوم، شاهی بود که تاریخ او را نه با سیاست، بلکه با «سلاخی» میشناسد. بیست سال حبس در قلعهی قهقهه، از او موجودی بدگمان و سوءظنآلود ساخته بود که حکومت را نه برای آبادانی، بلکه برای تصفیهحساب شخصی میخواست.
او دستور داد تمامی شاهزادگان صفوی که کوچکترین تهدیدی برای سلطنتش محسوب میشدند، در باغهای قزوین به قتل برسند. تالارهای پذیرایی که روزگاری محل مذاکرات بینالمللی بود، به شکنجهگاه خاندان سلطنتی بدل شد. شاهزاده مصطفی میرزا، شاهزاده سلیمان میرزا و حتی پسران جوان طهماسب یکی پس از دیگری در باغهای دولتخانه خفه شدند.
با شروع «پادشاهی وحشت»، هنرمندان، خطاطان و اندیشمندانی که طهماسب با رنج بسیار در قزوین گرد آورده بود، یا به هند گورکانی گریختند و یا در کنج عزلت خزیدند. کتابخانهی شاهی که نگین فرهنگی جهان اسلام بود، به کلی متروک ماند.
اسماعیل دوم برای تضعیف نفوذ علمای شیعه (بهویژه علمای جبلعامل)، به شکلی متناقض شروع به ترویج عقاید اهل سنت کرد. این اقدام، خشم شدید «مردم مؤمن قزوین» و علمای برجستهی مستقر در پایتخت را برانگیخت و شهر را در آستانهی یک شورش مذهبی فراگیر قرار داد.
مرگ او در رمضان ۹۸۵ هجری، نه یک تراژدی، که یک «آزادی عمومی» برای قزوینیها بود. برخی منابع تاریخی، مرگ او را ناشی از مصرف بیش از حد تریاک دانستهاند و برخی دیگر، توطئهی پریخان خانم و امرا را عامل خفه شدن او در خانهی یکی از نزدیکانش در محلهی دولتخانه ذکر کردهاند. قزوین از یک کابوس خونین رها شده بود، اما کابوس بعدی، پوششی از جنس ضعف داشت.
عصر خاکستری؛ پادشاهی سلطان محمد خدابنده (۹۸۵-۹۹۵ ق)
پس از اسماعیل، امرای قزلباش که از یک پادشاه مقتدر دیوانهی دیگر هراس داشتند، به سراغ گزینهی «ضعیف» رفتند: سلطان محمد خدابنده. او برادر بزرگتر اسماعیل، مردی صوفیمسلک، مهربان و آرام بود که «ضعف شدید بینایی» او، عملاً وی را از درک پیچیدگیهای سیاست درباری محروم کرده بود.
در پشت تخت شاه نیمهبینا، زنی مقتدر و جاهطلب از تبار مرعشیان مازندران ایستاده بود: خیرالنساء بیگم، معروف به مهدعلیا. او عملا شاه واقعی ایران بود. مهدعلیا زمام امور دارالسلطنه را به دست گرفت و شروع به عزل و نصب امرا، دخالت در امور لشکری و ترجیح دادن نخبگان تاجیک (ایرانی) بر امرای نظامی قزلباش کرد. این سیاست، در واقع نبردی میان «دیوانسالاری متمرکز» و «فئودالیسم قزلباشی» بود که ریشه در تغییر پارادایم قدرت داشت.
امرای قزلباش که نمیتوانستند فرمانبرداری از یک «زن» را تحمل کنند، قزوین را به میدان جنگ داخلی تبدیل کردند. طوایف شاملو و استاجلو در برابر تکلو و ترکمان صفآرایی کردند. شبها، صدای شلیک تفنگهای سرپر و شمشیرزنی از محلات «راه چمن» و اطراف «دولتخانه» به گوش میرسید. پایتخت عملا به بخشهای خودمختار طایفهای تقسیم شده بود.
فاجعه حرمسرا؛ قتل مهدعلیا در قلب پایتخت
اوج فروپاشی اقتدار صفویه در قزوین، در سال ۹۸۷ هجری قمری رخ داد؛ واقعهای که نشان داد پایتخت چقدر در چنگال بیقانونی اسیر شده است. سران قزلباش که از قدرت روزافزون مهدعلیا به تنگ آمده بودند، به دولتخانه هجوم بردند.
آنها «حریم مقدس حرمسرای شاهی» را، که ناموس سلطنت محسوب میشد، شکستند. در برابر چشمان اشکبار و ناتوان شاه نیمهبینا، مهدعلیا و مادرش را به طرز فجیعی خفه کردند و اموال حرم را به غارت بردند. این اتفاق، تیر خلاصی بر حیثیت پادشاهی صفوی بود. پادشاهی که نمیتوانست از همسر خود در تالار کاخش دفاع کند، چگونه میتوانست از مرزهای ایران در برابر عثمانی و ازبکان حراست کند؟ این واقعه، نه تنها یک جنایت شخصی، که نقض بنیادین مشروعیت قدرت مطلقهی سلطانی بود.
عواقب آشوب؛ قزوین در آستانهی سقوط و فقر
این ۱۲ سال آشوب، قزوین را که میرفت تا به شکوفاترین شهر خاورمیانه تبدیل شود، به آستانهی ویرانی کشاند:
ـ هجوم خارجیها: با شنیدن اخبار آشوب قزوین، سلطان مراد سوم (امپراتور عثمانی) صلح آماسیه را زیر پا گذاشت. ارتش عثمانی به آذربایجان و قفقاز حمله کرد و تبریز را دوباره اشغال نمود. همزمان، ازبکان به خراسان تاختند و مشهد را محاصره کردند. پایتخت، فلج بود و توان پاسخگویی نظامی نداشت.
ـ قحطی و سقوط بازار بزرگ: به دلیل جنگهای داخلی طوایف، مسیرهای کاروانرو منتهی به قزوین ناامن شد. ابریشم گیلان دیگر به پایتخت نمیرسید. بازارهای قزوین خالی از کالا شد و قحطی بزرگی شهر را فرا گرفت. نرخ تورم، فقر و شیوع بیماریهای مسری در دارالسلطنه به اوج خود رسید. مردم قزوین که روزگاری در رفاه کامل بودند، حالا برای لقمهای نان با یکدیگر مدام درگیر میشدند و آشوب در جای جای شهر برای یک قرص نان برپا میشود.
این رکود اقتصادی، تنها نتیجهی جنگ نبود، بلکه ناشی از «فروپاشی اعتماد تجاری» بود. تجار خارجی (اروپایی و هندی) دیگر به امنیتی که طهماسب فراهم کرده بود، اطمینان نداشتند و مسیرهای تجاری خود را به سمت بنادر امنتر تغییر دادند.
بررسی ساختاری فروپاشی؛ چرا قزوین تاب نیاورد؟
بحران دوازدهسالهی قزوین، صرفا حاصل بیکفایتی شخصی نبود. این بحران، ریشههای عمیقتری در گذار از «جامعهی ایلی» به «دولت مرکزی» داشت:
1ـ تناقض نظام قزلباش: طوایف قزلباش که زمانی ستون خیمهی دولت بودند، با گذشت زمان به «اشرافیت زمیندار» تبدیل شده بودند که منافع خود را بر منافع دولت مرکزی ترجیح میدادند. قزوین، به عنوان پایتخت، به جای اینکه مرکز ثقل یکپارچگی باشد، به میدان تقسیم غنائم میان این طوایف بدل شده بود.
2ـ خلأ نهادهای واسط: طهماسب همه قدرت را در شخص خود متمرکز کرده بود. وقتی شخص قدرت (طهماسب) رفت، هیچ نهاد شبه دموکراتیک یا بروکراسی مستقلی وجود نداشت که بتواند «انتقال قدرت» را تضمین کند.
3ـ فشار اقلیمی و اقتصادی: سالهای آخر عمر طهماسب با خشکسالیهای پیاپی همراه بود. این فشار محیطی، در کنار آشوب سیاسی، ضریب تابآوری مردم قزوین را به شدت کاهش داد.
نتیجهگیری: پایتختی در انتظار یک منجی
سالهای آشوب (۹۸۴ تا ۹۹۶ ق) در قزوین، دورهی تاریک آزمون بقای صفویه بود. قزوین در این دوره نشان داد که سیستم «باغ-شهر استراتژیک» طهماسب، بدون یک «ارادهی فولادین مرکزی»، چیزی جز یک قفس طلایی برای شاهان ضعیف نیست. پایتخت، خسته از خونریزیهای اسماعیل دوم، تحقیر خدابنده و سرکشی امرای قزلباش، در اواخر سال ۹۹۵ قمری منتظر یک معجزه بود. این معجزه، جوانی ۱۷ ساله از تبار طهماسب بود که از خراسان به سمت قزوین میتاخت؛ شاهزاده عباس میرزا. او میآمد تا قزوین را از چنگال این آشوب ۱۲ ساله نجات دهد و پایتخت را به اوج اقتدار تاریخیاش برساند؛ فصلی نو که نشان داد قدرت سیاسی، بیش از آنکه بر خشت و آجر استوار باشد، بر تدبیر و شمشیر یک حاکم مقتدر تکیه دارد.











