فرزندانی که در کلانتری دست به دست میشوند!
- شناسه خبر: 54564
- تاریخ و زمان ارسال: 12 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

یکی برای وصول چک، یکی برای تحویل فرزند طلاق، یکی برای شکایت از بدهکار، یکی برای مشکلات تقسیم ارث و میراث، یکی برای آزاد کردن ماشین و موتور و یکی هم برای شکایت از آزار و اذیت.
هر روز یک داستان جدید وجود دارد و مردمی که مدام درگیر این داستانها هستند. شاید این اتفاقات در کشوری به این بزرگی چیز عجیبی نباشد اما برخی از این اتفاقات دردناک است، شکایت برای گرفتن طلب یا دعوا برسر ارث و میراث، چیز تازهای نیست، تا بوده همین بوده و از ابتدای تاریخ تاکنون، بشر همیشه برای دفاع از حق خود به یک قاضی و گیرنده حق پناه برده است اما تحویل فرزند طلاق به پدر و یا مادر، اتفاقی است که فقط روزهای پنجشنبه و جمعه در این دوره و زمانه اتفاق میافتد . مادری که فرزند طلاق را تحویل کلانتری میدهد و پدری که فرزند را تحویل میگیرد و یا برعکس آن.
در این میان، تنها آن فرزند خردسال است که نمیداند چه برسرش آمده و میان پدر و مادرش چه گذشته است! او میان این دو نفر دست به دست میشود بدون اینکه دخالتی در مشکلات پیش آمده والدینش داشته باشد. نمیداند که چرا باید چند شب کنار پدر و یک مادر جدید باشد و چند شب دیگر پیش مادر و یک پدر جدید و یا حتی بدون داشتن هر دو. او فقط دست به دست میشود و هر پنجشنبه و جمعه به کلانتری سپرده میشود چون پدر و مادرش بنا به هر دلیلی نتوانستند یکدیگر را تحمل کنند و رای به جدایی از یکدیگر دادند. این یک داستان تلخ اما واقعی است برای فرزندانی که پدر و مادرشان برخی از مسئولیتهای خود را در قبال فرزند یا فرزندانشان فراموش کردند و با جدایی از یکدیگر، انگ «فرزند طلاق» بودن را بر پیشانی بچههایشان چسباندند.
این جمعههای لعنتی و نفرین شده برای فرزندان طلاق، طولانی میشود وقتی که نمیدانند چرا باید بین پدر و مادر دست به دست شوند اما هر چه که هست این اتفاق در بیشتر کلانتریها میافتد و پای بچهها به آنجا باز میشود تا امنیتشان تامین شود.
صبح یک روز جمعه، وقتی مشغول جارو زدن پیادهروی جلوی مغازه بودم، مادری را دیدم که فرزند دختر خود را به کلانتری سپرد و خودش به همراه یک مرد سوار بر خودروی پراید از کلانتری دور شد و درست چند دقیقه بعد، مردی سوار بر یک خودروی شاستی بلند، مقابل کلانتری نگه داشت و به همراه یک زن دیگر وارد کلانتری شد، چند لحظه بعد در حالی که همان دختر بچه را در آغوش گرفته بود از کلانتری خارج شد.
سوالات زیادی در ذهنم نقش بسته بود که دوست داشتم از پدر و مادرش بپرسم اما نمیتوانستم. دنبال بهانهای بودم تا حداقل با پدر آن دختر صحبت کنم و دلیل جداییشان را بپرسم، میترسیدم که نکند آن مرد در پاسخ سوالم، اوقاتتلخی کند و از پرسشم ناراحت شود. مدام با خودم کلنجار میرفتم، نگاههای معصومانه دختر بچه، دنیایی از حرف بود اما شاید آغوش امن پدرش برخی از این سوالها را پاسخ میداد، برخی دیگر نیز همچنان بیپاسخ مانده بود، شاید اگر میتوانست بپرسد، مهمترین سوالش این بود که چرا شما از هم جدا شدید؟ و یا اینکه چرا من باید در این سن و سال فرزند طلاق باشم؟
در افکار خودم غرق بودم که آن دختر بچه به بهانه خوراکی، مغازه را نشان داد و پدرش نیز بلافاصله او را به سمت مغازه آورد با خودم گفتم این بهترین فرصت است که دلیل جداییشان را بپرسم. با هم وارد مغازه شدیم کمی موهای دختر را که در آغوش پدرش بود نوازش کردم، هم زیبا بود و هم معصوم.
دلم را به دریا زدم و از پدرش پرسیدم که چرا از هم جدا شدند؟
پدر آه سردی کشید و با ناراحتی گفت: چه بگویم وا…، بهترین روزهای زندگیام از بین رفت، ما غریبه نبودیم که با هم آشنا شویم، پسرعمو و دخترعمو بودیم، سالها خاطرخواه هم بودیم و به قول قدیمیها انگار از اول برای هم آفریده شده بودیم.
داشت حرف میزد که همسر دومش از درون ماشین صدایش زد که: زود باشید.
مرد با دست اشارهای به همسرش کرد و گفت: الان میآیم سپس ادامه داد: ابتدا مشکلات ژنتیکی و اینکه ما پسرعمو دخترعمو بودیم، بهانهای شد که ما به هم نرسیم اما برای آزمایش ژنتیک به تهران رفتیم و این بهانه را از دست اطرافیان گرفتیم. اما بعد بهانههای دیگری را جور کردند اما به هم رسیدنمان تنها امیدی بود که باعث شد بهانهها را از سر راه برداریم. بعد از چند سال برو بیا و بهانهجویی اطرافیان، بالاخره در حالی که همدیگر را بسیار هم دوست داشتیم ازدواج کردیم.
اوایل، زندگی خوبی داشتیم و من به لحاظ مالی چیزی کم نداشتم، خانه و ماشین از خودم داشتم و زندگی میکردیم تا اینکه خدا دخترم النا را به ما داد. خیلی خوشحال بودیم. بعد از مدتی دعوای پدرهایمان بر سر ارث و میراث بالا گرفت و این ناخودآگاه روی زندگی ما هم تاثیر گذاشت.
هر روز بحث و دعوا بر سر این بود که حق با پدر من است یا عمویم. کار به جایی رسید که دیگر نمیتوانستیم این ماجرا را تحمل کنیم جنگ و دعوا دو سال طول کشید و سرانجام همسرم درخواست طلاق کرد، کاری نمیتوانستم بکنم سعی کردم زندگیام از هم نپاشد ولی نشد، در نهایت مجبور شدیم از هم جدا شویم و اکنون یکسال از آن ماجرا گذشته و همسر سابقم نیز ازدواج مجدد کرده است.
به او گفتم چرا اجازه دادید که دعواهای پدرانتان روی زندگی شما تاثیر بگذارد و او ادامه داد: نمیشد که تاثیر نگذارد آنها بحث و دعوا میکردند و ما هم از آنها دفاع میکردیم و اینکه حق با چه کسی است. مگر میشود که شما از پدرت دفاع نکنی و او را تنها بگذاری؟
گفتم: بحث تنها گذاشتن نیست، زندگی امروزتان نتیجه همان تنها نگذاشتنهاست، پدرانتان زندگیهای خودشان را دارند اما زندگی شما از پاشید، آنها دعوا کردند اما تاوانش را شما دادید، چه بسا آنها بعدا با هم خوب شوند ولی شما برای همیشه زندگی را باختید!
مرد گفت: چارهای نمانده بود، بله شاید ما هم اشتباه کرده باشیم اما اکنون دیگر برای همه چیز دیر است، او زندگی جدیدی را شروع کرده و من نیز دوباره ازدواج کردهام مجبوریم ادامه بدهیم هر چه که هست تمام شد.
پرسیدم دعوای پدرانتان به کجا رسید؟
گفت: کشمکش همچنان ادامه دارد هیچ اتفاقی نیفتاده و دلخوری و قهرها پابرجاست. شاید حق با شما باشد ما باختیم ولی هرچه بود گذشت.
گفتم تقصیر این دختر معصوم چه بود که باید در کلانتری بین پدر و مادرش دست به دست شود؟ گفت اتفاقی است که افتاده، ما اشتباه کردیم ولی دیگر کاری از دست کسی ساخته نیست.
گفتوگوی ما تقریبا 10 دقیقه ادامه داشت اما میشد حداقل 50 صفحه از دردهای این اتفاق نوشت، مرد با خریدن چند قلم خوراکی، خداحافظی کرد و در حالی که دخترکش را در آغوش گرفته بود از مغازه بیرون رفت.
مادامی که این گفتوگو ادامه داشت، نگران بودم که آن مرد از سوالها و پرسوجوی من ناراحت شود و حرف تندی بزند اما گویی منتظر بود که کسی را پیدا کند و درباره اتفاقات گذشته زندگیاش صحبت کند؛ حرفهایش زیاد بود و همه را نمیشد که بنویسم. سعی کردم خلاصه باشد اما نتوانستم آیندهای که آن دختر با عنوان «فرزند طلاق» دارد را توصیف کنم!
به جرأت میتوانم بگویم که بیش از 10 تا 12 خانواده هستند که روزهای پنجشنبه و جمعه، فرزندانشان را یا داخل کلانتری و یا در بیرون محوطه کلانتری دست به دست میکنند و پدر و مادری که یک یا چند شب از فرزندشان نگهداری میکنند و سپس او را به دیگری میسپارند. این رویه نه تنها قطع نمیشود بلکه روزبهروز بیشتر هم میشود؛ چرا که طلاقها بر سر اتفاقات بعضا خندهدار و واقعا تامل برانگیز رخ میدهد که جای هیچ حرفی نمیگذارد…









