فرزندان؛ مغلوبان همیشگی
- شناسه خبر: 63378
- تاریخ و زمان ارسال: 4 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نون.کاف
با یک گروه از دوستان فیلمی را تماشا میکنیم به نام بازگشت (Return). یک فیلم روسی محصول سال ۲۰۱۷.
داستان دو برادر که پدرشان بعد از ۱۲ سال به خانه برمیگردد تا با آنان وقت بگذراند.
از زیر لایههای عمیق مذهبی و سیاسی فیلم که بگذریم، چیزی که من به عنوان تماشاگر معمولی در این فیلم دیدم پسری است که نه تنها از سوی پدر بلکه حتی از سوی تماشاگران نیز درک نمیشود.
بعضی معjقد بودند پدر باید پسر را برای ورود به جامعه آماده کند، حتی با خشونت.
برخی از تجاربشان میگفتند درباره کتک خوردن خودشان از پدر در زمان کودکی و راضی بودند از اینکه چقدر این رفتارها آنان را برای ورود به جامعه آماده کرده است.
اما «ایوان» شخصیت پسربچه در فیلم برخلاف باورها اتفاقا چیز زیادی نمیخواست، کمی محبت، احترام، توجه و همه خواستههایش در حد معقول بود.
اینکه بتواند با پدرش وقت بگذراند و سفر ماهیگیریشان تبدیل به سفر کاری نشود، خواسته زیادی نبود.
«ایوان» برخلاف برادرش «آندره» نه دنبال پول پدر بود و نه شوق رانندگی خودروی پدر را داشت، نه به بدن ورزیده پدر افتخار میکرد و نه مست و متحیر از حضورش بعد از ۱۲ سال دوری بود، نه منتظر قدرت و اختیاری بود که پدر به او بدهد، دلش یک رابطه پدر و فرزندی دوطرفه و مبتنی بر ارزشگذاریهای معمولی این رابطه را میخواست.
ایوان رابطه دو طرفهای میخواست که خودش هم در آن دیده شود، در مورد علایقش، دستاوردها و عاداتش صحبت شود، به او احترام گذاشته شود.
نه رابطهای که در آن فقط پول پدر، ماشینش، توانمندیاش به چشم بیاید.
اما چطور میتواند چنین خواستهای را مطالبه کند؟ وقتی پدر حتی به ندرت با او ارتباط چشمی برقرار میکند، دستاوردهایش (ماهی بزرگی که گرفته) را نادیده میگیرد، با کمترین انتقادی او را تنها میگذارد و با هر اشتباه به سختی او را تنبیه میکند.
صدها کیلومتر دور از آغوش و محبت مادری که بتوانند به آن پناه ببرد، پدر با قلدری مقابل بر حقترین خواستههای او ایستاد تا خردش کند، پدری که بعد از ۱۲ سال به خانه بازگشت اما بدون اینکه وارد مکالمه با پسرانش شود، برای آنان نوشیدنی سرو کرد، بیآنکه در چشمانشان نگاه کند یا هیچ سوالی از تفریحات و علایق و زندگی پسرانش بپرسد و یا بخواهد در این یک هفته که با آنان بود چیز زیادی از آنان بفهمد، در سفر کوتاهشان حتی برای خوردن غذا و فعالیتهای سادهتر از این، نظر آنان را جویا نشد یا گاهی بدتر؛ احساساتشان را؛ گرسنگی و خستگی را محترم نشمرد و اهمیتی نداد.
در انتهای فیلم پس از پدر، پسر؛ با همه قدرت و جسارت و عقلانیتش اما موجودی ضعیف و نیازمند به داشتن پدر بود و به نظر میرسد قرار است تا پایان عمر برای پدری که هیچگاه نداشت، سوگواری کند.
مسلما بازنده جنگ والدین و فرزندان، همیشه فرزنداناند هرچقدر هم که والدین خواسته یا ناخواسته اشتباه کرده باشند، این فرزندان هستند که بار این محرومیت عاطفی را یک عمر به دوش خواهند کشید.
این را میتوان در اثر جشن Celebration ساخته توماس وینتربرگ کارگردان دانمارکی هم دید. پسری که پس از سالها دوری از خانه، توانست پدر متجاوزش را که کودکی و زندگی او و خواهرش را نابود کرده بود، در جمع فامیل و دوستان مغلوب کند، تمام فیلم روایت نبرد این پسر بود برای مغلوب کردن پدر، تا اینکه پسر توانست پدر را شکست دهد، خردش کند، در چشم همه او را خار کند، اما در انتهای فیلم پسر از این پیروزی شاد نبود، انگار که او شکست خورده بود، چون حریف مغلوب شدهاش در این جنگ پدرش بود!
یکی از پیچیدهترین و پرچالشترین روابط بین انسانها رابطه با والدین است؛ والدینی که از هر کسی به فرزند نزدیکترند و از این رو میتوانند بیشترین آسیب را نیز به فرزندان وارد آورند. والدینی که فرزند حتی با همه خشمش هم نمیتواند دوستشان نداشته باشد، چون تکههایی از قلب او هستند که بیرون قلبش میتپند.






