شرم حضور به روایت تصاویر
- شناسه خبر: 83001
- تاریخ و زمان ارسال: 28 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

مرتضی میرزاحسینی
«…. چشمهای خیره شده و ابروهای درهم رفته و چهرههای مغموم و خشم فروخورده زنان در پس و پشت تورهای روی صورت انداخته شده تنها بخشی از واقعیت ماجرا است… همیشه عکسها نوستالژی و شیرین و یادآور روزهای حیرت و از دست رفته نیستند!…».
گاردن پارتی بهعنوان سبکی نو از زندگی آمرانهی شهری در عصر رضاشاهی از سالهای 1310 در حال پا گرفتن بود؛ عصر روزهایی که مناسبت خاصی داشت کارمندان دولت به همراه خانمهایشان باید در این مراسم حاضر میشدند. عمارت لالهزار (شهرداری فعلی) مکان این قبیل جشنها بود؛ طول خیابان بلدیه (شهرداری فعلی) تا عمارت لالهزار آذینبندی میشد و دختران کم و سن سال با گل از مهمانان پذیرایی میکردند، مراسم عمدتاً به سخنرانی و تشویق و زندهباد و هورا کشیدن این قبیل چیزها میگذشت، مارشی اجرا میشد و در نهایت با گرفتن چند عکس یادگاری به پایان میرسید. مثل خیلی از چیزهای دیگر از این دست وقایع امروز غیر از چند خاطرهی مبهم دیگر چیزی در خاطر جمعی شهر یافت نمیشود، تأسف زمانی بیشتر میشود که سند و مدرک آنچنانی هم از آن دورهمیها در دست نیست. اما از معدود خاطرات بهجا مانده از آن اتمسفر تاریخی به خاطرات زنی برمیگردد که دوران کودکیاش مقارن با آن ایام بوده است؛ بخشی از خاطرات خانم رضوی از گاردن پارتی آن سالها از این قرار بود: «ما بچهها در آن ایام هم سن و سال هم بودیم. همه را با لباس متحدالشکل با یک روپوش خاص و با سبدی از گل به استقبال مردان و زنان مهمان میفرستادند. کودکان فرزندان همین زنان و مردان و یا شاگرد مدرسه بودند. اما مردها در این بین نسبت به زنان برای حضور در مراسم شوق بیشتری داشتند، گویی که زنان چندان راغب نبودند یا شاید هم دوست داشتند ولی از چیزی و نگاهی و رفتاری خوششان نمیآمد، نمیدانم دقیقا!!!».
اما یکی از این گاردن پارتیها که اتفاقاً عکسش نیز در اینجا آمده از قرار معلوم به ماجرای حوالی سالهای داستان کشف حجاب برمیگردد. در پسزمینه عکس عمارت بلدیه به چشم میخورد؛ همان مکان معروف محافل شهری عصر رضاشاهی در قزوین. مراسم چنان که از نوع لباسها و بیبرگی درختان برمیآید احتمالاً در اواخر پاییز و یا در فصول زمستان برداشت شده است. آنچنانکه در عکس مشخص است در ردیف اول و دوم صندلی چیده شده و مابقی افراد در ردیفهای بعدی سرپا ایستادهاند. در ردیف جلو علاوه بر صندلی، مقابل حاضرین میزهای پذیرایی کوچکی با رومیزیهای سادهی گلدوزی شدهای قرار گرفته است. زیر پای حاضرین در ردیف اول نیز فرش شده است که صحنه خشک و خالی نباشد، اما همه چیز انگار عاریتی است. در پشت دوربین، چیزی که در عکس نیفتاده است و همه در روبرو به آن نگاه میکنند احتمالاً جایگاه سخنران مراسم بوده است. اما حضور زنان در عکس چیزی است که بهسادگی نمیتوان از کنارش گذشت؛ هر قدری بیشتر نگاه میکنی چیز بیشتری دست آدم را میگیرد. از میان زنان برخی نگاهشان به زمین خیره است، برخی چهرهشان درهم و برخی دیگر مغموم و درهم رفته، بعضی باخشم به جایگاه دوربین نگاه میکنند و برخی با خنده تلخ. بیشترشان دستانشان به روی هم است. نوعی حس شرم توأم با خشم را در چهرهشان میتوان نظاره کرد. نوع نشستنشان خبر از نوعی معذب بودن میدهد. تنها یکی از زنان از قاعده مستثنا است؛ زنی که با خندهی طبیعی با سری بالا و پاهایی که روی پا انداخته و منتظر ثبت عکس است. در ردیف دوم اما زنی با تیپ متفاوتی ظاهر شده است؛ زنی با روسری و احتمالاً با سن و سالی بیشتر نسبت به زنان حاضر در عکس. در این بین برخی از زنان نیز کلاه گذاشتند. در نهایت اینکه میگویند چشمهایش یک دنیا حرف داشت، شاید هر کدام از چشمها را که نیک بنگری هزار ناگفته داشته باشد. اما باکمی موشکافی شاید بتوان فهمید شرم و ناراحتی جمعی زنان حاضر در عکس نتیجهی چیست؟
از قراری که میگویند مردان قزوینی در قزوینِ عصر رضاشاهی پست ریاست ادارات را قبول نمیکردند، چرا که مجبور بودند در مراسم اینچنینی حتماً با خانمهایشان حاضر شوند، از این رو بیشتر در سمت معاون اداره به انجام وظیفه مشغول میشدند.
شاید این جمله بهطور مستقیم به جواب سوال بالا ربط پیدا نکند اما در پس آن معنای عظیمی نهفته است. هشتاد ـ نود سال پیش در قزوین فرمی واحد از زندگی بر اساس یک الگوی خطی و پذیرفته شده در جریان بوده است و هرگونه بیرونزدگی از آن با سرزنش اطرافیان و در و همسایه و خانواده همراه بوده است.
اگر زنان هم با حضور در چنین مجالسی موافق بودند فکر کردن به پس و پیش از آن و عواقب حضور در مجالس این چنینی، قطعاً حس شرم را در آنان برمیانگیخت و برایشان تا مدتها منشا سرزنش و سرخوردگی بود، لذا تا حدودی میتوان منشا شرم در عکس پیشرو را دریافت.
اما در سالهای اخیر خوانش عکسهای تاریخی متاسفانه موضوعی است که همیشه به دم دستیترین و سخیفترین و نازلترین چیز ممکن یعنی نوستالژی تنزل پیدا کرده و هیچگاه امکان بررسی لایههای عمیق عکسهای تاریخی را خصوصا از منظر خوانش انتقادی فراهم نیاورده است.






