سفر به اقیانوس وفا
- شناسه خبر: 86217
- تاریخ و زمان ارسال: 16 تیر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :
احمد سبحانی ـ مصلی تهران
از واژههای مراد و مرید، عاشق و معشوق، دلدادگی، وفا، محبت، و عشق چه شنیدهای و چه میدانی؟
بسیار داستانها از مصداقهای این واژگان در عشق حقیقی و یا عشق مجازی شنیدهام؛ قصه عشق شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون و … بگذریم، سفر در حال انجام است و قلم برداشته و در جوهر واژگان میزنم و با سیر در اعماق اقیانوس عشق و وفاداری حکایت امواج خروشان دلدادگی را به نثر در میآورم. دوست دارم خود را شمس مولایم بدانم و تمام عشقم را نثارش کنم اما بیشک حق محبت مولا را ادا کردن کار من نیست، آهنگ سفر میکنم. از دیار مینودری (قزوین) به تهران، مصلی با بغضی سنگین و روحی آزرده و چشمانی اشکبار و دلی مالامال از اندوه برای نماز گزاردن بر پیکر پدر مهربان امت و آقای شهید ایران ساعت دوازده شب از محل مهدیه قزوین سوار بر اتوبوس شدم. در مسیر توفیقی شد تا نوحهای را که در خونخواهی آقای شهیدمان سروده بودم با استقبال زائرین عزیز بخوانم و دقایقی به سینهزنی و عزاداری و دلدادگی بپردازیم. بعد از پیمایش دو ساعته از اتوبوس پیاده و در یکی از ایستگاههای مترو، سوار بر مترو شدیم و حدود ساعت چهار صبح بود که به مصلای تهران رسیدیم. مصلی اینبار وعدهگاه دلهای سوگوار پدر بود. از گوشه و کنار در آن تاریکی مبهم غم میبارید.
خدایا اینجا قعر اقیانوس اندوه ایران اسلامی است. اینجا آتشفشان اشک و آه و ناله است، اینجا مصلی است مکان خواندن نماز، اما حالا کوهی از غم و اندوه شده بود، واقعا نه در باورم بود و نه میخواستم قبول کنم که به چه کار آمدهام. به هر حال نماز صبح را همانند همسفرانم در وسط یکی از بولوارهای منتهی به مصلی بر روی کارتنی به جای آوردم. مردم فوج فوج پیر و جوان، مرد و زن، کودک و نوجوان و جوان همه از هر جای ایران از میناب، شهر فرشتههای بهشت، از تبریز و آذربایجان، کردستان و ایلام و مهران تا خوزستان و هرمزگان، و فارس و سیستان و دیار کریمان گرفته تا مازندران و گیلان و قزوین و بیرجند و یزد و اصفهان و دیار خورشید مشهدالرضا و میقاتالرضا، طبس و عشقآباد همه آمده بودند برای ادای انجام تکلیفی؟ نه سفر، اینجا سفر دل است و البته با چشمانی اشکبار.
در تراکم جمعیت مردی را شاهد بودم که با همسر و دو فرزندش یکی نوزادی دو ماهه در بغل و دیگر کودک چهار ساله در دست آمده بود. پیرمردی عصازنان، پیرزنی قد خمیده، برادری که همراه همسرش و بچههای دو قلوی سهماهه با کالسکه، جوانی که میگفت من خانوادهام را آوردهام و تا قم آقا را بدرقه میکنیم، همه و همه از هر شهر و روستا آمده بودند. در یک کلام گویی سیلی خروشان در حال آمدن بود، اینها عزاداران و دلدادگان حضرت آقا هستند از لهجه و کلامشان و خستگی رنگ و رخسارشان پیدا بود که فرسنگها از راه دور آمده و خود را به قلب تپنده ایران رساندهاند، هر فرد نماینده خانواده خود است که آن غائبین دلداده، حاضرین نشسته در پای قاب تلویزیون با تماسهای مکرر انگار حضوری ملموس دارند.
با موج پرفشار سیل جمعیت وارد مصلی، وعدهگاه دلدادگان شدم، مصلی نگارخانه زیبایی از پدر امت، پدری به معراج رفته بود. در دو طرف مصلی عکسهایی از آقا بود که بسیار زیبا با همان حالت همیشگی با دستش بر روی سینه به دلدادگان ادای ادب و خوشآمد میگوید. در روبرو پنج تابوت را میدیدم نمیتوانستم چشم از آنها بردارم. داشتم به بدن اربا اربای آقا در آن تابوت فکر میکردم و به روزهایی که اینجا میآمد و نماز میخواند. ثانیهها با سختی و تحیّر سپری میشد.
بینالطلوعینی جانکاه میگذرد ثانیهها و دقایق به سختی میگذشت. گویا عقربههای ساعت هم متاثر از این اندوه بیرحم، نایی برای حرکت ندارند، صدای مجری و مطالبش ادامه دارد. برنامه شروع شد صداهای آشنا به گوش میرسد؛ آنان که بارها و سالها در حضور آقای شهید ایران در مناسبتهای مختلف از اعیاد گرفته تا مجالس عزاداری اهلالبیت علیهالسلام خواندهاند. مداحان عزیز حاج میثم مطیعی، حاج محمود کریمی، حاج مهدی رسولی، حاج سید مجید بنیفاطمه عزیز با اشعاری از جنس درد و فراق و آه و حسرت و انتقام و خونخواهی میخوانند و این نواهای پر از بغض و گریه چون تازیانه بر قلبها و روحمان فرود میآمدند، تا بهانه جاری اشکهای در دل مانده و پر از غم واندوه باشند. شاعر انقلابی ما آقای محمد رسولی با شعر نابش به پشت تریبون آمد و از انتقام خواند، حماسه خواند و جانی تازه به این اقیانوس سوگوار داد، قاری قرآن استاد ابوالقاسمی او که سالها در مجالس و محفل در محضر آقایمان قرآن خوانده بود حالا دارد بر پیکر بیجان و آرام گرفته در تابوت قرآن را با نغماتی زیبا و دلنشین همراه با حزن تلاوت میکند.
مداحی دیگر برای تسکین درد دلها دست توسل میزند. زیارت پر فیض عاشورا، دعای توسل و حدیث کسا با فواصلی با نوای حاج آقای سماواتی قرائت میشود. کثرت و موج جمعیت ورودی به مصلی سبب میشود تا دربهای ورودی بسته شوند و خیابانهای اطراف مملو از این امواج خروشان جمعیت گسیلشده میگردد.
و سرانجام ندای الصلاه، الصلاه در آسمان مصلی نه بلکه در آسمان ایران طنین انداخت. گویا این ندا رمزی بین چشمها و بغضهای در دل بود؛ حالا سراسر این بیتالاحزان ایران، هایهای بلند گریه بود و دستهایی که بر سر میزدند، دقایق سنگینی بود انگار تا آن لحظه همه نمیخواستند بپذیرند که برای چه آمدهاند اما حالا این ندا ما را به این باور تلخ رساند که دیگر آقایتان برای همیشه عزم سفر دارد، دیگر آقایتان را نمیبینید. دیگر از حسینیه امام خمینی کلام او را نمیشنوید. گویی این لحظه صبحگاهان دهم رمضان تکرار شد. همه چیز حرکتی برخلاف باور عاطفی مردم داشت.
نگاههای حسرت و آههای سرد و هقهق گریهها پایانی نداشت. دقایق و لحظاتی فقط صدای گریه بلند بود. هیچکس باورش نمیشد که قرار است بر آقای شهیدش نماز بخواند اما یک حقیقتی تلخ بود که با چشمان پر اشک داشتیم میدیدیم. باید تکبیرهالاحرام نماز را میگفتیم تا در امواج نورانی آن پیکر پاک بر دلمان بیشتر بتابد.
نماز شروع شد، حضرت آیتا… سبحانی بر پیکر آقای شهیدمان نماز خواندند و آن هنگام که رسید به آن تکبیر پنجم که: «ما جز خیر و نیکی از او چیزی ندیدیم»
بیاختیار صداهای گریه نمازگزاران به عرش مصلی رسید. آقای شهیدمان را و همراه با خانوادهاش و نوه نازنینش با نماز بدرقه کردیم. یک نماز بر پیکر آقای شهید و یک نماز بر پیکر داماد و دختر و عروسشان و یک نماز بر آن کودک شهید چهارده ماهه، ماهپاره که دل را آتش میزند.
خدایا در این نیمه شب و بینالطلوعین و سپیدهدمان و صبحگاهان غم و اندوه چهاردهم تیر ماه چه دیدم؟
روز بعد در مصلی تهران بار دیگر با رهبرمان حضرت سید مجتبی حسینی خامنهای بیعتی دیگر کردیم. این بیعت فرق میکرد بیعت در حضور ولی شهیدمان بود تا بگوییم ما ملت سید علی، ملت سید مجتبیایم؛ گرچه این ایام از دیدن رخسار آن هدیه الهی به دلیل حفظ جانشان محروم بودیم و حالاحالا باید انتظار بکشیم، اما از عطش و شوق مردم بگویم که در یک لحظه وقتی مجری مصلی داشت نام قائد شهید را با مقدمهای با محتوای حضور بر زبان میآورد کل مصلی بلند شدند و همه چشمها برای دیدن حضرت سید مجتبی خامنهای سوسو میزد. که خود فلسفه تمرین انتظار ولی خداست. دعا میکنیم این بزرگ رهبر ایران اسلامی در پناه و حمایت آخرین ذخیره الهی حضرت ولی عصر عجلا… در سلامت و عافیت باشند.
اما آنچه حزنانگیزتر بود و در کلمات و جملات نمیگنجد این بود که ملتی باید قبول کند که دیگر این وداع، وداع آخر است دیگر او نیست، آوای سخن او را نخواهد شنید. وقتی در مصلی قسمتی از کلام و صدای نازنین آقای شهیدمان را پخش کردند بار دیگر همه مصلی شد گریه، گریه … صدای هقهق در فضای آنجا چون موجی همه جا را پر کرده بود. خدایا رضاً به رضائک، تسلیم لِامرک. به رضایت، راضی و تسلیم فرمان توایم. و این درسی بود که بارها و بارها در مصائب سخت از امام راحل و امام شهیدمان آموختهایم.
در مصلی جمعیت چند میلیونی حاضر بودند و آنانکه از امواج تلویزیون همراهند حماسهای دیگر از جنس نورانیت و پایبندی خلق میکنند. با سید و سالار و مولای خود رهبر عظیمالشان ایران حضرت آیتا… مجتبی حسینی خامنهای بیعتی دوباره میبندند، تا دشمن بداند ما برآن عهد که بستیم هستیم و تا پای جان ایستادهایم.
خدایا ما همه در مقابل اراده تو تسلیمیم اما دلتنگ سیمای زیبای آن عشق سفر کرده و صدای آرامبخشش هستیم و دلمان در پرواز به دنبال تابوت آقای شهیدمان، در خیابانهای تهران، شهر مقدس قم و همسفر تا کربلای معلی و نجف اشرف و مشهد الرضاست. او پدری مهربان برای همه امت اسلام و ایران اسلامی بود روحش شاد و یادش گرامی.
با شعری پایان میدهم کلامم را تا مجالی دیگر:
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
آقای شهید ایران
چون چاره نیست میگذارمت و میروم ای پارهپاره تن به خدا میسپارمت.


