میناب؛ داغی که برای همیشه در دل ایران ماند
- شناسه خبر: 79438
- تاریخ و زمان ارسال: 24 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
پروین شهسواری
۱۴ روز از جنگ دشمنان آمریکایی صهیونی به سرزمینم میگذرد، چهارده روز از پرواز نوگلان دانشآموز مدرسه شجره طیبه شهر میناب و آسمانی شدن این دخترکان معصوم میگذرد، در این ایام در کنار درد و رنج وطنم و مردمانش، در کنار صدای دلخراش جنگندههای دشمن پلید و صداهای تلخ انفجار، لحظهای این واقعه دردناک از ذهنم فراموش نمیشود، روز اول جنگ وقتی موشک به مدسه میناب اصابت کرد دنیا برای ۱۶۸ مادر ۱۶۸ امید و ۱۶۸ آینده متوقف شد.
وقتی یادم میآید که برخی دخترکان مظلوم با اصابت اولین موشک هراسان از کلاس درس به نمازخانه مدرسه پناه بردند اما با موشک دوم، در یک نگاه همه چیز فروریخت قلبم به درد میآید.
موشک که میخورد به دیوارهای مدرسه، به کیفهای صورتی که حالا خونین از خون این دخترکان شده به نیمکتهایی که هنوز گرمای وجودشان را به خاطر داشت… موشک که شلیک شد انگار به تمام فرداهای این سرزمین شلیک کردند.
من هم یک مادرم، خودم هم یک دختر دبستانی دارم. هر روز که موهایش را شانه میزنم و میبافم، بغضی در گلویم مینشیند که تا ابد تکاندهنده است. هر بار که دستش را میگیرم تا از خیابان رد شویم، یاد آن دستهای کوچکی میافتم که برای همیشه زیر آوار ماند. یاد مادرهایی میافتم که هنوز پشت درند و منتظر که شاید دخترشان از مدرسه بازگردد… منتظر دخترانی که هیچوقت نمیآیند.
وقتی برای دخترم خرید میکنم یاد آن دختری میافتم که برای نوروز و عید لباس نو خریده بود و چند بار آن را با ذوق پوشیده و درآورده بود اما حالا در کمد خانه منتظر ماندند تا صاحبش بیاید و یک باردیگر آن را بپوشد … عید که آمد، شاید مادری همان لباس را بویید تا بوی فرزند را نفس بکشد.
یادم میآید هر کدامشان چه آرزوها که در سینه نداشتند. یکی میخواست معلم شود، یکی پزشک، یکی مهندس وای که چه رویاهایی در سر داشتند، کاش میشد برایشان نوشت: ببخشید که جنگ آمد، ببخشید که قبل از بهار، دشمنان این مرز و بوم، بهارتان را گرفتند.
لحظهای نیست که به دخترکان میناب فکر نکنم و اشک امانم را نبرد. وقتی دخترم مشق مینویسد، یاد دفترهای نیمهکارهشان میافتم. وقتی میخندد، یاد خندههایی که خاموش شدند. وقتی شب برایش داستان میخوانم تا کمی از هراس و ترس صدای این جنگندهها حواسش پرت شود تا بخوابد یاد لالاییهایی میافتم که مادران میناب برای دختران خفته در خاک میخوانند.
میناب دیگر فقط یک نام نیست؛ میناب یعنی داغ ۱۶۸ دختر بر سینه یک ملت. مادران میناب، مادر همه ایران شدند. فریاد بیصدایشان از کوچههای جنوب تا خیابانهای شمال را لرزاند. حالا هر جای این خاک، غمشان را میفهمد. ای کاش میشد اشکهای یک ملت را فرستاد برای آنهایی که این غم را آفریدند، شاید یک بار هم که شده معنای دختر را بفهمند.
دختران مدرسه شجره طیبه! شما نمردید، شما در حنجره مادرانتان ماندید، در اشکهایی که هر شب بیصدا جاریست، شما سند زنده جنایتی هستید که هیچ دادگاهی نمیتواند آن را نادیده بگیرد.
غمی جانکاه است میناب. غمی که هیچ مرهمی ندارد، هیچ پایانی.
دخترانم … داغتان برای همیشه بر دل ایران ماند.





