زنی با موهای قرمز
- شناسه خبر: 67561
- تاریخ و زمان ارسال: 5 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
کهن افسانههای ملل راوی داستانهای اساطیری هر سرزمین هستند. داستانهایی که هرکدام بازتابی از فرهنگ و عقاید ملل مختلف هستند و انتظار میرود که همپوشانی زیادی با هم نداشته باشند. اما واقعیت این است که حتی در زمان نبود شبکههای اجتماعی و انتشار پرسرعت اخبار تازه هم، ریشه این افسانهها معمولا به جایی یکسان ختم میشود. در تاریخ اساطیر ملل، امکان انتقال تجربه و راوی حاضری وجود نداشته اما این افسانهها در معنا بسیار شبیه هم هستند. چاه در اکثر روایتهای ملل به معنای ناآگاهی و گمراهی است، روی زشت، نشاندهنده باطن و ضمیر آلوده و فناناپذیری، نشانی از نقص فردی. شاید همه این روایتها از نسلهای پیشین به یادگار باقی مانده تا برای ما یادآوری باشند که ما انسانها در اقصینقاط زمین، باوجود همه فردیت و یگانگیمان، در باطن بسیار شبیه به هم هستیم و این شباهت در گذر عمر و با تغییر نسلها نیز همچنان باقی است.
«اورهان پاموک» نویسنده مطرح ترک و برنده جوایز ادبی بیشماری است. او در سال 2006 موفق به اخذ جایزه نوبل ادبیات به خاطر حضور تاثیرگذارش در ادبیات جهان شد. آثار او به 46 زبان در جهان ترجمه شده و از موثرترین چهرههای زنده ادبیات ترکیه است. او که در خانوادهای با فرهنگی قدیمی و پایبند به اصول رشد کرده، در کتاب «زنی با موهای قرمز» روایتی از عشقی آتشین و کودکانه و ارتباط آن با کهن افسانهای اساطیری ایران و یونان باستان را بیان کرده است. پاموک در این کتاب از داستان رستم و سهراب در ادبیات ایران و داستان اودیپ و لایوس در ادبیات یونان و پدرکشی و پسرکشی نوشته است. او در این کتاب صاحب فرزندی شده و سرنوشتی ناخواسته برایش رقم میخورد که همیشه در افسانهها به دنبالش گشته بود. شاید هدف از این روایت بیان سرنوشتی است که همیشه از آن در گریزیم و در نهایت ما را درمییابد، هر قدر هم که از وقوع آن اجتناب کنیم.
در متن کتاب میخوانیم: «زمانی که کنار جاده مینشستیم و صحبت میکردیم مرتب ستارههایی را که فرو میافتادند میدیدیم. به اعتقاد اوستا محمود هر ستاره نشانه یک زندگی بود. جاودان شبهای تابستان را پرستاره آفریده بود که ما به خاطر بدانیم چقدر انسان و چقدر زندگی در این دنیا وجود دارند. به همین دلیل زمانی که یک ستاره میافتاد اوستا محمود طوری که گویی واقعا شاهد مرگ کسی بوده غمگین میشد. دعا میخواند و وقتی میدید من در آن وادیها بیتأمل فاصله داستان جدیدی تعریف میکرد. بخش زیادی از داستانهایی که اوستا برایم تعریف کرده بود برگرفته از قرآن بود. مثلا داستان تشویق انسانها به کشیدن چهره انسان و به این ترتیب فراموشنکردن مردگانشان و ستودن مردهها با تماشای تصاویرشان و بعد هم خارجشدن آنها از صراط مستقیم یکی از این داستانها بود. اما اوستا محمود این داستانها را که بخشهایی از آن که زیاد شده بود از یک درویش در قهوهخانهای شنیده بود. حتی داستانها را طوری که انگار خودش قهرمان آن داستانهاست تعریف میکرد و بعد در یک لحظه وارد یک خاطره واقعی میشد.»


