روایت دوستی که مدافع زندگی همه موجودات شد
- شناسه خبر: 68513
- تاریخ و زمان ارسال: 19 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
نون.کاف
دوستی دارم که مدافع حقوق حیوانات است. نه از آنهایی که برای سگ و گربههای خانگی لباس میدوزند و زندگی انگلی و وابسته برایشان درست میکنند، بلکه از آن درستحسابیهاست؛ کسانی که بر اساس اصول و آگاهی عمل میکنند و به همه حیوانات، از کوچکترین پرنده تا بزرگترین پستاندار، توجه دارند. او اهل مطالعه است، کتاب میخواند، به تجربههای جهانی نگاه میکند و سعی میکند میان هیجان احساسات و عقلانیت، تعادلی برقرار کند. به قول خودش: «دلسوزی اگر بر اساس فهم درست نباشد، بیشتر به حیوانات آسیب میزند تا کمک.»
یک بار برایم از کودکیاش گفت. در روستایی کوچک بزرگ شده بود، جایی که رابطه آدمها با طبیعت بیشتر بر مبنای استفاده و بقا بود تا مراقبت. تعریف کرد که یک روز در نوجوانی، تنها و بیخبر از همه، تلهای برای گنجشکها گذاشت. در همان یک روز، حدود صد و پنجاه پرنده در دام افتادند. او با بیرحمی کودکانهای که بعدها از یادش نرفت، دانهدانه سرشان را جدا کرد، پرهایشان را کند و آنها را به سیخ زد. با خندهای همراه با شرم گفت که حتی خوردنشان هم برایش دلچسب نبود؛ بیشتر نوعی بازی بود. اما حالا، سالها بعد، وقتی از آن خاطره یاد میکند، صدایش میلرزد و پشیمانی در نگاهش موج میزند.
پرسیدم: از کِی فهمیدی اشتباه کردهای؟
گفت: «خیلی دیر. سالها بعد، وقتی از آن محیط فاصله گرفتم و تجربههای تازه پیدا کردم. آن موقع تازه فهمیدم که موجودات زنده دیگر هم مثل ما لایق حیاتاند. زندگی تکتکشان ارزش دارد و ما هیچ برتریای بر آنها نداریم. این تصور که انسان میتواند برای لذت خوردن یا راحتی و توسعهاش، بر سرنوشت موجودات دیگر حکم براند، خطای بزرگی است.»
از او پرسیدم: اگر در کودکی چه چیزی میشنیدی یا میدیدی، آن کار را نمیکردی؟
کمی سکوت کرد. بعد گفت: «اگر فقط یک نفر به من میگفت که گنجشکها چه موجودات نازنینی هستند. اگر کسی تشویقم میکرد با دقت به صدایشان گوش بدهم، میشنیدم که هر صبح با چه اشتیاقی میخوانند، احتمالا هرگز مرتکب چنین کاری نمیشدم.
ما در دامان طبیعت بزرگ شدیم، اما نگاه فطریمان را از ما گرفتند. به ما یاد ندادند که هر موجودی دنیای خودش را دارد. اگر آن زمان با ذاتِ بیواسطهام به طبیعت نگاه میکردم، هیچوقت دستم به کشتن آن پرندهها نمیرفت.»
حرفهایش مرا تکان داد. به این فکر کردم که ما چطور از کودکی با قصهها، بازیها و عادتهایمان یاد میگیریم حیوانات یا طبیعت را فقط ابزار بقای خودمان بدانیم. برای بعضیها خریدن وسایل نو دغدغه است، برای بعضیها قسط عقبافتاده، برای بعضی دیگر اجاره خانه، اما برای این دوست من، دغدغهاش صدای گنجشکهاست. شاید به چشم خیلیها کوچک بیاید، اما وقتی دقیقتر نگاه میکنی، میبینی همین نگاه کوچک است که میتواند جلوی تخریب بزرگتری را بگیرد.
او همیشه میگوید: «اگر ما انسانها یاد بگیریم به زیست همه موجودات احترام بگذاریم، شاید یاد بگیریم به همنوعان خودمان هم کمتر ظلم کنیم.» و راست میگوید؛ مرز بین بیرحمی به حیوانات و بیرحمی به آدمها چندان پررنگ نیست!


