دفترچههای رنگی بوی بهشت میدادند
- شناسه خبر: 80961
- تاریخ و زمان ارسال: 1 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

سارا افشار
نوشتن از کودکی، همیشه با طعم شیرین قند و بوی دفترچههای نو همراه است؛ اما وقتی سخن از «دبستان دخترانه میناب» به میان میآید، واژهها در گلو میشکنند و قلم در میانه کاغذ سفید، به لکنت میافتد. اینجا سخن از کودکانی است که کیفهای کوچکشان، سنگر بزرگی شد و مقنعههای سپیدشان، کفنی که بوی بهشت میداد.
بعضی صبحها با بوی نان و صدای گنجشکها شروع میشوند؛ اما صبح آن روز در میناب تقدیر جور دیگری رقم خورد. خورشید هنوز به میانه آسمان نرسیده بود که کلاس درس به جای صدای الفبا، صدای ابدیت به خود گرفت. امروز که قلم را برمیداریم تا از کودکان مدرسه میناب بنویسیم نه از آمار حرف میزنیم و نه از سیاست! ما از آرزوهایی حرف میزنیم که لای کیفهای کوچک گلگلی و جامدادیهای رنگی، برای همیشه جا ماندند.
تصور کنید. صبحگاهی معمولی بود. خورشید جنوب با همان سخاوت همیشگیاش بر سقف مدرسه میتابید. صدای دستهجمعی «بابا آب داد» از پشت پنجرهها به گوش میرسید و دخترکانی با گیسوان بافته، در رویای زنگ تفریح و بازیهای کودکانهشان بودند؛ اما ناگهان، زمان ایستاد.
تقویم آن روز میناب، نه با جوهر سیاه که با سرخی خون لالههایی نوشته شد که هنوز الفبای دفاع را نیاموخته بودند؛ اما خود، عین دفاع گشتند.
آن لحظه که دیوارهای مدرسه لرزید، انگار تمام عرش به لرزه درآمد.
کتابهای فارسی بر زمین ریختند و ورقهای «تصمیم کبری» در میان گرد و غبار به پرواز درآمدند. گویی کبری این بار تصمیمی بزرگتر گرفته بود: تصمیم برای جاودانگی!
هر کدام از کودکان شهید مدرسه میناب قرار بود آینده باشند!
هر کدام از آنها یک دنیا بودند. یکی میخواست دکتر شود تا درد پاهای مادربزرگش را درمان کند. یکی در آرزوی خلبانی بود تا از بالای نخلستانهای میناب پرواز کند و آن یکی شاید تنها دغدغهاش این بود که زنگ تفریح زودتر برسد تا با همکلاسیهایش لِیلِی بازی کند!
کودکان، صادقانهترین شکل زندگی هستند. آنها نه میدانند جنگ چیست و نه میدانند چرا باید هزینه تصمیمات بزرگترها را با خون کوچکشان بدهند.
در آن لحظه که دیوارهای مدرسه لرزید، فرشتههای کوچک دبستان میناب، نه به سیاست فکر میکردند و نه به مرزها.
آنها فقط نام مادرشان را صدا میزدند! میناب همیشه برای ما یادآور پنجشنبه بازار، رنگهای شاد و استقامت نخلها بود. اما حالا، میناب پیراهن سیاه به تن کرده است. خون این دانشآموزان، در رگهای نخلستان جاری شده و حالا هر وزش باد در میان برگهای خرما، انگار صدای لالایی غمناکی است که مادران داغدیده برای جگرگوشههایشان میخوانند. این زخم، زخمی بر پیکر تمام ایران است.
مگر میشود صدای خنده کودکی خاموش نشود و تمام دنیا به لرزه درنیاید؟
شاعران میگویند مرگ هر کودک، مرگی است برای زیبایی.
اما در میناب، زیبایی نمرد. بلکه ستاره شد! آن بچهها، حالا در کلاسی درس میخوانند که سقفش آسمان است و تخته سیاهش از جنس نور!
اگر کمی شاعرانه نگاه کنیم، آنها نرفتند. آنها در تکتک کلمات کتابهای فارسی همسالانشان تکثیر شدند!
اما واقعیت تلخ این ماجرا این است که خانههایی در میناب، دیگر بوی زندگی نمیدهند. مادری که لباس فرم فرزندش را اُتو زده بود تا صبح فردا بپوشد، حالا با آن لباس خونین، سردترین شبهای عمرش را سپری میکند.
شهدای دانشآموز دبستان میناب، تنها قربانیان یک کینه قدیمی نبودند. آنها آموزگارانی بودند که در سنین کم، سختترین درس جهان را تدریس کردند. آنها به ما آموختند که ایستادگی به قد بلند و بازوان قدرتمند نیاز ندارد.
گاهی شجاعت در قلب کوچک دخترکی نهفته است که حتی در لحظه هجوم سایههای سیاه، مدادش را از دستش رها نمیکند. آنها در آن کلاسهای غبارآلود، ثابت کردند که راه رسیدن به حق، گاهی از میان نیمکتهای چوبی یک مدرسه ساده میگذرد.
امروز، وقتی به جای خالی آنها بر روی نیمکتها نگاه میکنیم، نباید تنها برای مظلومیتشان گریه کنیم. هرچند که آن صورتهای خاکآلود و عروسکهای جا مانده در زیر آوار، دل هر سنگدلی را میفشارد اما حقیقت والاتر، شکوه این پرواز است. آنها پیش از آنکه راه و رسم دنیای آدمبزرگها را یاد بگیرند و به رنگهای تیره روزمرگی آلوده شوند؛ در اوج سپیدی و پاکی برگزیده شدند.
آنها فارغالتحصیلانی هستند که مدرک قبولیشان را نه از دست مدیر مدرسه که از دست فرشتگان دریافت کردند!
و در پایان باید بگوییم که شهدای دبستان میناب ستارههای قطبی ما هستند. در شبهای تاریک تاریخ، هر زمان که راه را گم کردیم، کافی است به درخشش معصومانه آنها نگاه کنیم. آنها زندهتر از تمام ما هستند که به ظاهر نفس میکشیم.
هر دانشآموزی که امروز با اراده، قلم به دست میگیرد؛ در واقع ادامهدهنده همان مشق ناتمامی است که در آن روز تلخ، نیمهکاره ماند.
سلام بر روح بلند آن کوچکان بزرگ!
سلام بر میناب و سلام بر مدرسهای که تا همیشه و تا ابد، بوی عشق و باروت و بهشت خواهد داد.









