در انتظار موجی که عطر تو را بیاورد!
- شناسه خبر: 58003
- تاریخ و زمان ارسال: 13 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

کودک با لالایی عاشقانه مادر خوابش برده. طفلک در خواب هم منتظر است. منتظر صدای کلیدی که در قفل بچرخد و بوی تنباکوی خیس شده در باران را با خود بیاورد. فرشته کوچک چشم به راه پدر است تا از بندر برگردد و برای نازدانهاش عروسک کوکی بیاورد.
ساعتی دیواری از کار افتاده، عقربههایش بر روی ساعت انفجار و خون و آتش قفل شده است. همان ساعتی که مرد در دود غلیظ گم شد و در مجاورت دریا به کابوس صدفها قدم گذاشت.
زن گیسوانش را شانه کرده و گل سری که مردش میپسندید را به موهایش زده است. بانوی خانه کت آجری رنگ شوهرش را اطو کرده تا وقتی برگشت تنش کند و کنار شمعدانیها عکس یادگاری بگیرند.
زن چشمانش را میبندد و دستهایش را به سوی پنجره دراز میکند. انگار که میتواند در میانِ هزاران صدا، خنده همیشگی شریک دلتنگیهایش را تشخیص دهد. کودک در خواب ناگهان لبخند میزند. شاید در رویا، پدر را دیده است که از میان مه بیرون میآید، با همان کت رنگ و رو رفته و همان دستهای پینه بستهاش. روی دیوار، تقویم از روز حادثه ورق نخورده است.کودک دوباره بهانه پدرش را میگیرد و مادر با چشمانی که ستارههایش خاموش شدهاند، پاسخ میدهد: «پدر برمیگردد عزیزم. تو فقط خوابهای رنگی ببین.»
در کشوی لباسها، یک دستمال یزدی مچاله شده هست. آخرین چیزی که از مرد مانده. زن گاهی آن را به صورتش میچسباند و نفسی عمیق میکشد. هنوز بوی نمک و آفتاب و توتون ارزان در آن موج میزند. کودک با تعجب نگاه میکند و میپرسد: «مامان، گریه میکنی؟» و زن سری تکان میدهد و میگوید: «نه عزیزم، فقط باد پنجره را باز کرده است.»
سه روز گذشته و صبح دوباره از راه رسیده است. زن برای مردی که نیست چای میریزد. کودک به عشق پدری که نیست نقاشی میکشد و چراغ پشت پنجره روشن میماند. زن یقین دارد اسکله دیر یا زود رازهایش را پس میزند. او آماده است تا به محض گشودن در اسپند دود کند و در چشمهای میشی مردش دنبال چشمههای روشن بگردد.
در دوردست، دریا زخمی و اندوهناک انتظار میکشد. درست شبیه قلب زن و کودکی که با انتظار میتپد. درست شبیه عشقی که هیچگاه نمیمیرد. وقتی همه چیز عالم به نخی بند است، کاش دریا خبری خوش از مسافری که آب از سرش گذشته بدهد و به لبهای کبود یک زن و یک کودک کمی تبسم ببخشد.







