تو محشری مام میهن!
- شناسه خبر: 79503
- تاریخ و زمان ارسال: 25 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
حالا در این شبهای پرالتهاب و پراضطراب که سایهی شوم جنگ بر آسمان فراخ سرزمین گربهای شکل افتاده است، مام میهن بار دیگر به روایت ایستادگی و پاکباختگی بدل شده است؛ روایتی که نه در سطورِ سکرآورِ کتابها، که در چهرههای هوشیار و بیدار مردم در خیابانهای هراس نوشته میشود. تو گویی تاریخ، بار دیگر قلم خود را به دست مردمی سپرده است که در سختترین و صعبترین لحظهها، معنای بودن را از نو تعریف میکنند.
وطن در چنین شبهایی خاموش نمیشود. چراغ خانهها روشن است، صدای قدمها در کوچهها جاری است و نگاهها هر چند خسته و شکسته، اما سرشار از عزم و اراده و وقارند. مردمی که قرنها در برابر طوفانهای تاریخ ایستادهاند، خوب میدانند چگونه از بطن خاموشی و تاریکی، امیدی تازه بیرون بکشند. اینجا سرزمینی است که ریشههایش در خاکی عمیق فرو رفته؛ خاکی که با رنج، صبر، حلم و ایمان آمیخته است.
به دقیقه اکنون در خیابانهای این خاک، مردم تنها قدم نمیگذارند؛ آنها خودِ روایتاند. هر نگاه، قصهای از پایداری و پاکبازی است و هر تبسم کوتاه، پاسخی آرام اما محکم به دشمنی که گمان میکند با هول و هراس و وحشت میتوان روح یک ملت را شکست. اما روح ایران، چیزی نیست که با آتش و تهدید فروبپاشد. این روح، از حافظهی هزارسالهی یک تمدن برمیخیزد؛ از مردمی که آموختهاند چگونه در میان ویرانیها و حیرانیها نیز قامت خود را خم نکنند.
در این شبهای تاریخی، خیابانهای وسیع ایران زمین به صحنهی حضور یک ملت بدل شده است؛ ملتی که با آرامش استوار خود پیغام میدهد: «ما هنوز اینجاییم. هنوز صدای زندگی در این شهرها جاری است و هنوز امید، در میان گامهای مردمی که شانهبهشانه هم ایستادهاند، نفس میکشد.»
شاید دشمنان قسم خورده این کهن دیار ندانند که ایران، تنها یک جغرافیا نیست؛ ایران حافظهی مشترک مردمی است که در لحظههای خطر، به هم نزدیکتر میشوند و هر بار که آسمان تیره میشود، این توده است که با حضورش سپیده را فرا میخواند.
در این شبهای رمزآلود ملت در خیابانها فقط قدم نمیگذارند؛ آنها تاریخ را روایت میکنند. روایتی از فتوت، از مروت و از جماعتی که آموخته است حتی در تاریکترین شبها نیز چراغ خود را خاموش نکند. چه سرنوشتی.
وقتی به تو فکر میکنم
تازه میفهمم چقدر بسیارم من
به این همه اندک
هرکجا کلمه کم میآورم
تو را بلند به نام کوچکت آواز میدهم
بیبرو برگرد
هفت شب و هفت روز تمام
میبینی دارد از آسمان واژه میبارد
تو محشری ایران
من خسته نمیشوم
من همچنان تا آخر دنیا
با تو خواهم آمد
من همان پیاده پیشگویی هستم
که از ادامه آرام عشق
هرگز توبه نخواهم کرد…







