تاول روزگار روی پوستِ زندگی!
- شناسه خبر: 47359
- تاریخ و زمان ارسال: 24 آبان 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
ظهر به عصر پیوند خورده بود و آفتاب پشت به شهر به بدرودی حزنانگیز میاندیشد. کمی آنسوتر مردی تا شده از فرط خستگی پاهای تاول زدهاش را رو به آفتاب ولرم دراز کرده بود تا ضمادی بر زخمهای ناسور خویش بگذارد.
مرد از بام تا شام در گوشهای از شهر کارگری کرده بود و با چندرغاز حقوق روزمزد به سرخوشِ موقت دنیای سفله بدل شده بود.
وقتی روی زمین نشست و خودش را رها کرد، اصلا تصور نمیکرد پاهای باد کرده و تاول زدهاش شکار دوربین اندروید عکاسی خستهجان شود. آری سوژههای ناب اینگونه جان میگیرند.
مردی استوار و مطمئن پس از روزی نااستوار و نامطمئن با چهرهای عبوس به دیوار تکیه داده و پاهای رنجورش را دمی رها کرده بود تا یادش برود زندگی چقدر طاقتفرسا و روح خراش است. تا فراموش کند وقتی در پایان کار روزانه چند اسکناس کهنه جیبهای خالیاش را پر میکند، مجالی برای لبخند زدن باقی نمیماند و دنیا به رویش تبسم نمیکند تا در کسری از ثانیه به کبوتر خجولی در انتهای یک آشیانه نمور تبدیل شود.
حالا که شادی کمیاب است و اندوه در نزده از راه میرسد، باید کمی آه کشید برای پاهای تاول زدهای که یادآور تاول روزگارِ ناسازگار است. مبین دردهای بیدرمان جماعتی مظلوم که بیتکیهگاه نفس میکشند و برای یک لقمه نان بالبال میزنند. آه خدایا، چقدر آدم بیچاره هست در این دنیا و چقدر تبسم دشوار است در روزگار استیلای تعب. چقدر صدای فقر میآید و فاقه چه واژه سهلالوصولی است. چقدر تنهای خسته از تباهی و تکرار فاصلهها درد میکنند و شادی چه نغمه غریبی است در روزگار دود و آهن و قساوت و شقاوت.
ساده مثل ساده، بسیارند کسانی که نخست میمیرند، اما سالها بعد به خاکشان میسپارند. بسیارند کسانی که نخست به خاکشان میسپارند، اما سالها بعد میمیرند و کم نیستند کسانی که نه میمیرند و نه به خاکشان نیازی هست!








