بگذار وطن در باد بپیچد برادر!
- شناسه خبر: 79940
- تاریخ و زمان ارسال: 18 فروردین 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
گاهی یک تکه پارچه، فقط پارچه نیست.گاهی سه رنگ ساده، خلاصه قرنها خاطره و مخاطره میشود. محبوب سه رنگ وقتی در باد میپیچد، انگار تاریخ نفس میکشد. سبزش بوی باغهای دور را میدهد؛ بوی جوانههایی که هر بهار از دل خاک برمیآیند و به آفتاب سلامی عاشقانه میکنند. سپیدش یادآور آرامش صبحی است که هنوز آفتاب کامل بالا نیامده و جهان لحظهای در سکوتی روشن ایستاده است. سرخش اما قصه دلهایی است که برای این خاک تپیدهاند؛ قصه شوق زیستن و ایستادن، قصهی مردمانی که نام وطن را در سینه نگه داشتهاند تا ابدالاباد.
عشق به سرزمین مادری، بیشتر از آنکه در شعارها نمودار باشد، در لحظههای ساده زندگی جاری است: در صدای کودکی که شب هنگام پشت چهارراه نام آلالههای در خون تپیده را با غرور میگوید، در دستهای پینهبستهای که خاک را شخم میزند و بذر عشق به مام میهن را میافشاند، در کارگری که صبح زود از خانه بیرون میزند تا برای ساختن کشورش عرق بریزد، در معلمی که چراغ دانایی را در کلاس کوچک مدرسهای دور روشن نگه میدارد، در مادری که هر صبح امید را در چشمان فرزندش میکارد و در پیرزنی که آنسوی مسجد نغمههای شورانگیز را به عشق سرزمین گربهای شکل با صدای بلند میخواند.
میهن، فقط مرزهای روی نقشه نیست؛ مجموعهای از خاطرههاست. از کوههایی که در مه صبحگاهی پنهان میشوند، از رودهایی که قصهای هزار ساله را در دل خود میبرند، از کوچههایی که صدای خنده کودکان در آنها میپیچد و گویی هر شهر، هر روستا، هر درخت کهنسال، تکهای از این روایت بزرگ است… و پرچم، گاهی فقط یادآوری همین پیوند است؛ اینکه مردمانی با زبانها و قصههای گوناگون، زیر سایه یک آسمان لاجورد ایستادهاند و قلبشان برای یک نام مشترک میتپد: ایران. پرچم در باد، مثل دستی است که از بطن تاریخ بلند شده و همه را به یاد یک سرای مشترک میاندازد.
شاید به همین خاطر است که وقتی پرچم در باد هلهله میکند، چیزی در دل آدمها تکان میخورد؛ حسی شبیه بازگشت، شبیه خاطره، شبیه امیدی که هنوز در دل این تراب مطهر زنده است.
پرچم زیر گوش باد میگوید: این سرزمین هنوز نفس میکشد. هنوز چشمهها میجوشند، هنوز درختان سایه میدهند، هنوز صدای زندگی در کوچهها شنیده میشود و تا وقتی دلها برای این خاک میتپد، وطن تنها یک واژه نخواهد بود؛ خانهای خواهد بود که در دهلیز قلب هر کدام از ما ادامه دارد.آباد باد این خانه آکنده از مهر و پابرجا باد ملتش که در امتداد خیابان عشق را به زیباترین شکل هجی میکنند.
چشمانت آیا مىدانند
که بسی انتظار کشیدم
آنسان که پرندهاى به انتظار تابستان نشسته باشد؟
و به خواب رفتم …
آنسان که مهاجر بیارامد
چشمى مىخوابد، تا چشم دیگرى بیدار بماند.
تا دیر وقت
و براى آن یکی چشمم بگرید،
تا ماه بخوابد،
دو دلدادهایم ما
و مىدانیم که همآغوشى و بوس و کنار
قوتِ شبهاى غزل است.






