بازار خوبان
- شناسه خبر: 48786
- تاریخ و زمان ارسال: 14 آذر 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
در ادبیات معاصر ایران، اسامی آشنایی هستند که در زمان و مکان درست قرار گرفتند و ستاره شدند. آغاز اکثر این نویسندگان در مجلات و هفته نامههای ادبی و با یادداشتهایی مختصر بوده است. نقطه درخشش همه این افراد و آثار، قلمگیرا و صمیمیشان بوده که راه را برایشان هموار ساخته است.
نقطهی آغاز «آرش صادقبیگی» هر کجا که باشد، اکنون به نظر پایانناپذیر میرسد. در همه آثار او حس خلوص و آشنایی، مقدم بر همه دریافتهاست. او در مجلات همشهری داستان، ناداستان و … اسم و رسمی داشته و دارد؛ و به عنوان اولین اثر مکتوبی که از او خواندم، حس نزدیکی، تنها واژهای است که برای توصیف کتابش مییابم. استعارهها و توصیفها جوری دقیق و در عین حال خاص بیان شدهاند که انگار تمام تلاشش را کرده که همه جزئیات در چگالیترین حالت قابل تصور باشند. آرش صادقبیگی نویسندهای است که کلمات را در بهترین معنای ممکنشان به کار میبرد و طوری کنار هم میچیندشان که آنها را غایت هدف کلمه بودن برساند. برای من در کتابهای ایرانی جایزه ادبی جلال آل احمد معیار ارزشمندی برای سنجش عیار نویسنده است و این کتاب هم برنده جایزه ادبی جلال در سال 1395 بوده است. همه نویسندگان برنده این جایزه ارزش بارها خوانده و بازنشر شدن را دارند.
مجموعه داستان کوتاه «بازار خوبان» روایت مختصر و قصه آشنایی است از آدمهای کوچه و بازار همین شهر. آدمهایی که در زیر ظاهر آسیبناپذیر و استوارشان، قلبی به اندازه گنجشگکی در دستان کودکی بازیگوش دارند. آدمهایی که شبهای هجر و روزهای فراق را گذراندهاند، آخرِ همه غمهای دنیا را دیدهاند و روزی همهی دریاهای شور جهان را از چشمانشان باریدهاند. داستانها، روایتهای آشنا و تکراری همه ما آدمهاست. ما که در زندگی روزمره نقابهای مختلفی را به چهره میزنیم تا همه چیزی که ما را میسازد پنهان کنیم و در نظر بقیه مصمم و شکستناپذیر دیده شویم. همان بقیهای که آنها هم زیر نقابهای سنگینشان عرق میریزند و در مخفی کردن خودِ واقعیشان تلاش میکنند. آدمهای این کتاب هم مثل ما هستند. آنها روزی که به ما میرسند قوی و شکستناپذیر دیده میشوند، نه چون واقعا فراانسان زاده شدهاند. چرا که کمی پیش از ما از مرز صبوری عبور کردهاند و امروز چیزی وجود ندارد که آرامششان را مختل سازد. مرزی که شاید نام دیگرش همان مرز بزرگسالی و پذیرش باشد.
در متن کتاب میخوانیم: «اصلاً نشنید چی گفتم برایش مهم نبود، رو برگرداند بـه شهر و یکباره هقهق زد زیر گریه، مثل ابر بهار. باورم نمیشد. گفت: من نامردی کردم. اشک امان نمیداد؛ همین سه کلمه را تمام کند. مورفین مثل شغال دیوانهای که به دیوار چینهای باغ میزند داشت آخرین فاصلهی بینمان را هم برمیداشت. گفت: قول داده بودم بهش که میام. میدونستم برنمیگردم اما قوله رو دادم، کارم رو راه بندازه. پشت دستش را گذاشت روی چشمهاش و زنجموره زد. شوهر ناهید تو سفارت اسپانیا بود. آنقدر نشستم زیر پای شهره که گیر بده به ناهید که شوهرش ویزای من رو جور کنه. جای این که باران اشکهایش را پاک کند، زار زدنهاش بود که قطرات باران را میشست. دیروز که رفتم پیشش گفت تا پنج سال منتظر بوده من برگردم. گفت واسه یه بار عاشق شدن شکست خیلی بزرگی بوده. از اون روز فقط شکست خورده تو زندگیش. گفت از اون روز حتی دیگه ندویده. عمو مهدی میخواست بیست و پنج سال در به دری بیست و پنج سال نفرین پشت سر بیست و پنج سال اشک نیامده را گریه کند. گفت: «پنج سال طول کشیده باور کنه اون زعفرونها رو برای خرج سفرم میخواستم نه غیرت بازی. بهش گفتم جبران میکنم. دماغش کیپ شده بود، شانههاش بریده بریده میپرید. به سیاهی زیر چشمهاش نگاه کردم که چاکچاک چروکهاش را تندتر کرده بود. گفتم چه جوری عمو مهدی؟ چه جوری میخوای این همه سال رو جبران کنی؟»

