بارانیات را به شانه ماه بینداز!
- شناسه خبر: 76586
- تاریخ و زمان ارسال: 7 بهمن 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
عکس پدر روی سینه دیوار است، اما خودش نیست. پدر دو هفته است که برای دفاع از شهر بیرون رفته و از قاب عکس گریخته است. آن شب وقتی پدر رفت، شمعهای کیک تولد روی میز روشن شدند و خاموش نشدند. آخر قرار بود پدر برگردد، شمعها را فوت کنند و جشن کوچکی بگیرند.
حالا شانههای دخترک میلرزد و سیب از کف ساکنان خانه لغزیده است. حالا بوی پدر با نسیم روی صورت یک زن و یک کودک میوزد تا دلتنگی آغوش بگشاید و نشیمن پر از شمیم تنِ سوراخ سوراخ پدر شود.
چهارده روز مثل برق و باد گذشت و کیک تولد برش نخورد و هیچ شمعی فوت نشد تا دختر سارافون صورتیاش را از تن درآورد، جامه مشکی بپوشد و یقین پیدا کند مردی که از خانه بیرون زد تا با عروسک کوکی برگردد، دیگر برنخواهد گشت.
پدر اما از ستارهها دورتر نمیرود و هر کجای آسمان که باشد هوای دلتنگی دخترکش را دارد. او دیشب به خواب دردانهاش آمد و از حضورش در جشن آلالهها در بهشت خبر داد. او در خواب دستی به گیسوان بلند دخترش کشید و قول داد هر کجای آسمان که باشد، قصه مهربانی جگرگوشه داغدار خود را برای فرشتهها تعریف کند. راستی دنیا از رنج دخترکی پنج ساله چه عایدش میشود که او در نیمه شبهای بیچراغ از خواب میپرد، مادرش را بغل میکند و به جای خالی پدرش زل میزند. جای خالی مردی که فدای وطن شد تا شقایقها روی مهربانی و بخشش او حساب ویژه باز کنند.
کسی چه میداند. شاید یک روز پدر از ساکنان مینوی جاوید اجازه بگیرد و برای ساعتی به خانه برگردد. آن وقت حتما آن سه نفر زیر یک سقف رنگ بالهای پروانهها را به یاد خواهند آورد و در بزم کاغذ رنگیها عاشقانهترین شعرها را با صدای بلند خواهند خواند. برای مردی که به آسمان گریخته و به رویای سارها و سهرهها راه پیدا کرده است، سخت نیست یک تک پا به خانهاش برگردد و روبروی غوغای سپید آلوچهها چشمان میشی دخترکش را ببوسد، بارانیاش را به شانه ماه بیندازد و خرت و پرتهایی که از آسمان به زمین آورده را به دست دخترش دهد. باور کنید سخت نیست!
تو طلوع کردی
و عشق باز آمد
شعر شکوفه کرد
کبوتر شادی بال زنان برگشت
و تنهایی و خستگی بر خاک ریخت…







