این ملک قفل شده در دود و آهن!
- شناسه خبر: 89836
- تاریخ و زمان ارسال: 2 شهریور 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در عصر دود و بدرود، رکابها برای نجات حیات در شهرهای دور و نزدیک به صدا درآمدهاند تا هیولای ناپاکی را چند قدم عقب برانند. اینجا اما در شهر درندشت، دوچرخه هنوز در ایستگاه شعارهای شبزده خاک میخورد و خیابان سهم بیچونوچرای خودروهاست.
به دقیقه اکنون شهر زیر سقف سربی دود به طرز غم انگیزی نفس میکشد و هر روز تکهای دیگر از آسمان آبیاش را گم میکند. بوقها در خیابانها زوزه میکشند و صف خودروها مثل ماری خسته از چهارراهی به چهارراه دیگر میخزد. در این میان سهم دوچرخه از شهر چند خط رنگپریده و وعدههایی است که باد آنها را با خود برده است. انگار مدیریت شهری هنوز نمیخواهد باور کند که گاهی برای نجات یک شهر تبآلود گریز و گزیری ندارد جز آنکه تندیس نمکسود شوآف را کنار بگذارد و فرمان خودروها را کمی رها کند و لختی به رکابها پناه برد.
بیتعارف دوچرخه میتواند تکهای از سکوت را به خیابان برگرداند و نفس شهر را از زیر آوار دود بیرون بکشد. میتواند کاری کند که خیابان دوباره صدای قدمهای آدمها را بشنود و قیقاج موتورها و لاستیکها را به حافظه نسپارد. اما چگونه میتوان از شهروندان خواست رکاب بزنند، وقتی برای رکابهایشان مسیری امن و روشن ساخته نشده است؟ چگونه میتوان از مردم انتظار داشت خودروهای لکنته را کنار بگذارند وقتی شهر هنوز برای دوچرخه راهی مطمئن به سوی فردا ترسیم نکرده است؟
قزوین شهری است که تاریخ در پس کوچههای غبارآلودش قدم میزند، اما شوربختانه خود یکسر در ازدحام آهن و دود محبوس شده است. شهری باستانی با فوجفوج خاطره، سزاوار آسمانی سبکتر و خیابانهایی زندهتر و باطراوتتر است. در این میان اگر مدیریت شهری، دوچرخه را باور دارد باید آن را از قاب بنرها و سخنرانیها بیرون بیاورد، طرحی نو دراندازد، مسیر استاندارد بسازد، امنیت ایجاد کند و فرهنگ تازهای را در خیابانها نضج دهد. باید کاری کند که صدای زنگ دوچرخه، دوباره در جایی میان هیاهوی ویرانگر شهر شنیده شود و زندگی لب طاقچه عادت به رسمی خوشایند مبدل گردد. باید اجازه دهد نسیم به پهنای رخسار شهروندان بخورد.
نجات قزوین از این ترافیک نفرین شده و این جغرافیای قفل شده در تلاطم شعارهای پوشالی آغاز نخواهد شد و شاید با چرخهای کوچک دوچرخههایی که به روزهای گرفته پایان میدهند، رنگ بگیرد. اما این چرخ تا زمانی که ارادهای برای چرخاندنش نباشد، گوشهای خاموش خواهد ماند.
قزوین امروز بیش از هر چیز به مدیریتی نیاز دارد که به جای شمردن خودروها، نفس آدمها را بشمارد و در کرانههای آرزو به جستجوی اتوپیای مه آلود خویش بگردد. پرسش اما همچنان بر پیشانی شهر سنگینی میکند: قزوین تا کی قرار است زیر آسمان سربی دوچرخه را تنها در حد یک شعار تماشا کند؟



