از رنج تا آسمان؛ زندگی و شهادت پدر چهار فرزند معلول
- شناسه خبر: 81051
- تاریخ و زمان ارسال: 2 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
روزهای زیادی است که ذهنم بیآنکه اجازه بخواهد، به سمت نامی میرود که در دلم خودش را تثبیت کرده؛ «محرم» که در دلم او را «کربلایی محرم» مینامم. یکی از شهدای حمله اسرائیل به ایران!
به عکسش نگاه میکنم؛ انگار نورِ نگاهش از قاب میگذرد و به آدم میرسد؛ به کلاه بر سرش خیره میشوم و چشمانی که برق محبتش در عکس هم پیدا است؛ کلاه ساده بر سر، چهرهای بیتکلف، نگاهی که آرامش دارد و در همان لحظه یک هیبت عجیبی در خودش پنهان کرده است؛ «کربلایی محرم» حالا برای من یک اسطوره است، یک قهرمان!
هر چه در زندگیاش جستوجو میکنم بیشتر به این جمله گره میخورم که «شهادت، سعادت است و نصیب هر کسی نمیشود.» و اگر قرار باشد این دنیا در دفتر خودش جملهای بنویسد که چه کسی سزاوار شهادت بوده … چه کسی بهتر از او؟
به نظرم او از آن پدرهایی بود که میتوانستی ساعتها کنارش بنشینی و حرف بزنی؛ از آن مردهایی که لبخندشان، حتی خستگی را هم خجالتزده میکند. حالا از او مینویسم بدون اینکه بدانم که بود!
سالها برای گزارش، خانوادههای چند معلولی را دیده بودم، از نزدیک. اما حالا حسرت میخورم که چرا او را قبل از شهادتش ندیده بودم … چرا عظمتِ مهربانیاش را پیش از پروازش نشناختم.
حالا که برایش مینویسم، نمیدانم او دقیقا که بود، اما انگار قلبم او را از همیشه میشناخته…
۸ فروردین ۱۴۰۵ ـ میانهی جنگ رمضان
هنوز صدای جنگندهها در گوشم میپیچد، یکی پس از دیگری میرود و دلم از جایش کنده میشود؛ این بار قرار است که کجا را بزنند! «کجا را زدند؟» کلیدواژه این روزهایمان شده است و هر صدایی، هر لرزه، هر انفجار و حتی هر خبر در یک جمله خلاصه میشود «کجا را زدند؟»
عقربههای ساعت هنوز به 9 نرسیده است که موجی از اخبار در شبکههای اجتماعی میپیچد «یک پهباد اسرائیلی یک خانه در روستای نجف آباد قزوین را مورد اصابت قرار داد»؛ اما این خبر کمی متفاوتتر از قبل بود؛ روایتی است که سالها میشود دربارهاش حرف زد.
یک پدر، سه فرزند و عروس خانواده و دخترک 8 ساله همسایه! هر کدام داستان خودش را دارد، هر کدام مرثیهای است؛ در میان نامهای آن روز، اما نام پدر بیشتر از همه میان مردم میچرخد؛ پدری که سالها با قامت خستهاش، دنیای چهار فرزند معلولش را روی شانههای خودش نگه داشت. «محرمعلی حیدری»
آشنایان میگویند سالها پیش همسرش را از دست داده بود، خودش مانده بود و 4 فرزندش که هرکدام معلولیت ویژهای داشتند. از روزی که همسرش را برای همیشه از دست داد زندگی برایش دو بخش شد، نیمی کار و زحمت خودش و نیم دیگر زندگی چهار فرزندش که بیشتر از حد معمول به او نیاز داشتند؛ بیشتر از آن چیزی که دنیا معمولا از یک پدر میخواهد. محرم علی هشت فرزند داشت. چهار فرزندش سالم بودند و چهار فرزند دیگرش از توانیابان (معلولین) بودند.
بارها به او گفته بودند: «چرا اینهمه سختی میکشی؟ چرا بچهها را به مراکز نگهداری نمیسپاری؟»
و همیشه، فقط یک جواب داشت ـ از جنس ایمان، از جنس پدری: «اینها اولادهای مناند؛ خدا به من داده … من هم باید خدمتشان باشم.» پدری که هیچوقت خستهگیاش را به دنیا نشان نداد و هیچوقت اجازه نداد فرزندانش حتی یک روز از کنار او دور شوند.
مردی که عالم میگفت: «توانش را ندارد»، اما او داشتههایش را با عشق ضرب میکرد.
چهارشنبه، ۵ فروردین ۱۴۰۵ ـ آخرین سفر پدر
آن چهارشنبه، با همان توان و صبوری همیشگیاش، دو فرزند معلولش ـ مهدی و شهناز ـ را که معلولیت شدید ذهنی و گفتاری داشتند، به سختی روی دوش کشید و رهسپار قزوین شد؛ اول خانهی دخترش، بعد خانهی پسرش حسین در نجفآباد. دید و بازدید سادهی نوروزی… اما چه کسی فکرش را میکرد آخرین مهمانی زندگیشان شود؟
صبح جمعه هنوز خیلیها صبحانه نخورده بودند که پهپاد دشمن سقف خانهی حسین را پاره کرد.
انفجار، نفس خانه را برید؛ و محرمعلی، همراه یکی از پسرانش، عروس خانواده، و دو فرزند توانیابش ـ همانها که همیشه میگفت «هدیهی خدا هستند» ـ آسمانی شد.
حسن، پسر دیگرش که او هم آن روز مهمان خانهی برادر بود، خودش معلولیت جسمی ـ حرکتی و ذهنی خفیف داشت. الهه دیزانی، همسر حسن، زنی از جنس صبر که او هم معلولیت داشت، در همان حملهی ناجوانمردانه به شهادت رسید.
************
حالا همه روستا از او حرف میزنند و فقط یک جمله بین مردم میچرخید: «این پدر، تنهای تنها از پس همهشان برمیاومد…»
مردم از ایمانش میگویند؛ از آرامشی که حتی گرفتاریها نتوانسته بود کمرنگش کند؛ از کسی وقتی میگفتند فعلاً نمیشود کمک کرد، لبخندی میزد و آرام میگفت: «طلبی ندارم … همین که هوای بچهها رو دارید کافیه.»
قصهی محرمعلی، قصهی مردی است که مهربانیاش از هر جنگی بزرگتر بود؛ پدری که هیچ انفجاری نتوانست عشقش را پاره کند؛ مردی که حالا نامش به جای آجرهای خانه، بر دل مردم حک شده است.
شاید تاریخ فقط نامی کوتاه از او ثبت کند؛ «محرمعلی حیدری، شهید حمله پهپادی». اما آنچه در دل مردم مانده، چیزی فراتر از یک نام است؛ تصویر پدری که تا آخرین لحظه کنار فرزندانش ماند و زندگی را با همه سختیهایش ترک نکرد. حالا قصه او در کوچههای همان روستا میچرخد، در میان حرفهای مردم، در میان خاطرهها و در دل کسانی که شنیدهاند مردی بود که چهار فرزند معلولش را نه بار زندگی، که نعمت خدا میدانست. شاید به همین خاطر است که وقتی نام «کربلایی محرم» میآید، دلها آرام زیر لب میگویند: بعضی آدمها شهید نمیشوند؛ آنها فقط ادامه مهربانیشان را در آسمان زندگی میکنند.







