پیماننامههای روی آسفالت!
- شناسه خبر: 65418
- تاریخ و زمان ارسال: 4 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

دنیای کودکان، گنجی است که خود از وجودش بیخبرند. مانند گلی که نمیداند عطرش چگونه شیدا میکند. آنها برای دوست داشتن شرط و شروطی نمیگذارند، کسی را به خاطر ثروت پدرش نمیخواهند و کسی را به خاطر لباس کهنهاش پس نمیزنند. آنها با دستهای کوچکشان، پیماننامههایی میبندد که نه بر کاغذ، که بر رملهای داغ ساحل و پوست درختان کهن نوشته میشود. پیمانهایی برای تقسیم یک بستنی گاززده، برای نجات یک گربه بیپناه، یا برای فتح یک قلعهی ماسهای که موج بعدی دریا محکوم به نابودیاش است.
… و چه زیبا میسازند این جهان موازی را در دلِ جهانِ خاکخورده ما. جهانی که در آن، بزرگترین خیانت، نوبت را زیر پا گذاشتن در صف الاکلنگ است و سنگینترین دعوا، بر سرِ توپِ پنچری است که باد ندارد. اما حتی این قهرهای کودکانه نیز رنگی از خلوص دارد؛ کوتاهاند و زودگذر، چون ابری بر آسمان صاف تابستان. یک چشم بههم زدن، و دوباره قهقهههایشان گوش فلک را کر میکند.
در روزگاری که آدمبزرگها دوستیهایشان را با ترازوی حساب و کتاب میسنجند و محبت را قفسی میکنند در قفسه منافع شخصی، دست میدهند تا باج بگیرند، و عشق میورزند تا سودی ببرند. کودکان گنجینهی محبتشان را بیچشمداشت به روی هر کس که بخندد میگشایند و برایشان مهم نیست دوستشان از کدام قوم و از کدام طبقه است؛ فقط مهم این است که با او میتوان دوید، خندید و دنیا را کشف کرد.
تموز کودکان، با این رفاقتهای طلایی، بهانهای است برای زمین تا دمی دیگر، طعم بهشت را بچشد. وقتی گروهی از آنان با پاهای برهنه روی آسفالت داغ میدوند، لابد به نهالهای امیدی بدل میشوند که بر ویرانههای دنیا میرویند. آنگونه که صدای خندههایشان، پادزهر سکوت سنگین کینههاست. پس بیایید در سایهسار این فصل جهنمی، ساعاتی را به تماشای آنها بنشینیم. شاید که نسیمی از بیریاییشان به جانهای زار و نزارمان بخورد و به یاد بیاوریم که روزگاری، ما نیز مرواریدی بودیم در ساحل بیکران مهربانی ناب.
انبوهی از این بعد از ظهرهای تابستان را
به یاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما این بعد از ظهرهای تابستان
پایان و تمامی نداشت




