حریم مهربانی در کنج قفس!
- شناسه خبر: 68844
- تاریخ و زمان ارسال: 22 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در سایه روشنِ غروب، دکانِ دنیا را تخته کرده بودند. نان گران بود و جان بسی ارزان. تنها مرد پرنده فروش مانده بود و قفس پرندههایش.
نانِ شب، به بهای آواز پرندگان قفس کفاف نمیداد. پس ناگریز و ناگزیر بار حسرت و حرمان را بر دوش کشید و به سوی بازار رفت، با این امید واهی که شاید کسی، خریدی کند و نوایی ببخشد.
اما بازار، بیاعتنا از کنارش گذشت. هیچ دستی به سوی قفس دراز نشد، هیچ نگاهی با نگاه پرندگان گره نخورد. ساعتها گذشت و سرمایههای کوچکش ـ این مخلوقات رنگین آسمان ـ بیخریدار ماندند.
خستگی، سرانجام بر نومیدی چیره شد. در پیادهرو، کنار همان قفسی که روزی آرزوی پروازشان را در سر میپروراند، مایوس و شکسته بر زمین نشست و سپس خوابش برد. شاید در آن جهان موازی، پرندگانش را در آسمانی بیکران رها میدید… و اینچنین، تمثیل شکست، به تصویری از مهر ناگسستنی بدل گشت.
پرنده فروش در خواب و پرندگان در بیداری … آنها که خود اسیر بودند، اینک پاسبان خواب صاحب اسیر شده بودند. انگار در سکوت، پیمانی بسته بودند: ما را به بازار بیمهر نفروختند، تا تو را در خواب تلخ، تنها نگذاریم.
قفس، این بار، نه زندان، که حریمی شد برای پناه دادن خستهای از پاافتاده. آواز فروخته نشده پرندگان، نوایی شد برای لالایی مردی که آرزوهایش بر باد رفته بود.
و تراژدی و شکوه درهم تنیدند. فقر، او را وادار به فروش زیبایی کرد، اما بیتفاوتی جهان، معامله را ناتمام گذاشت… و شاید در این ناتمامی، رحمتی نهفته بود. پرواز فروخته. نشده، بالهایی شد برای پوشاندن خفته تنها. تنهای تنها در انتهای جهان ترحم برانگیز لابد.
و تصویر روایتی شد از همه آدمها؛ از آرزوهای بر باد رفته، از خستگیهای انباشته، و از آن مهری ناچیز که در کنج قفسهای زندگی، مأمن و ملجأ میشود. جز این است یعنی؟
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی گاهی هم فرو میرویم، چشمهایمان را میبندیم، همه جا تاریکی است
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری
طالع میشود.








