مصاحبه با صاحب آگهی درخواست ازدواج


نفیسه کلهر
چند روز پیش یک آگهی به روزنامه ارسال شد که کمی با آگهی‌های دیگر متفاوت بود. آگهی‌دهنده به دنبال چیز عجیبی بود. البته ماهیت خواسته‌اش آن‌قدرها عجیب نبود، خب معلوم است که اگر بشنویم کسی می‌خواهد ازدواج کند قطعا شاخ درنمی‌آوریم! همه آدم‌ها ممکن است از تنهایی خسته شوند یا نیاز به همدم داشته باشند و دلشان بخواهد وقتی کلید را در قفل درِ خانه می‌چرخانند، کسی با محبت در انتظارشان باشد؛ اما درخواست کردنِ یک «همدم مهربان» بین سطرهای یک روزنامه و آگهی کردن چنین موضوعی است که عجیب است. آگهی‌دهنده خواسته بود که در روزنامه بنویسیم به همسری مهربان و خنده‌رو جهت ازدواج نیازمند است. نه مذهبش مهم است و نه ملیتش! و این یکی از عجیب‌ترین آگهی‌هایی بود که در چند سال گذشته در بخش آگهی دریافت شده بود. چون موضوع عجیب و بدیع بود مساله را با مدیر مسئول در میان گذاشتیم که اجازه می‌دهند این آگهی چاپ شود؟ ایشان نگاهی کرد و گفت: معلوم نیست زن است یا مرد. بنابراین کلمه بانو را به دستنوشته اضافه کردند. در مورد کلمه خنده‌رو گفتند متن اصیل باشد بهتر است تا دستکاری‌اش کنیم. در مورد مذهب هم گفتند مذهب دین نیست؛ شیعه و سنی می‌توانند با هم ازدواج کنند و آگهی چاپ شد!  ساعت 10 صبح چهارشنبه است، صفحات شماره بعدی تقریبا بسته ‌شده‌اند، در تحریریه روزنامه ولایت نشسته‌ایم و حرف از آن آگهی متفاوت می‌شود که در فضای مجازی هم خبرش حسابی پیچیده و تصویرش دست ‌به ‌دست شده و هر کسی نظری درباره‌اش داده‌، بعضی‌ها گفته بودند «بنده خدا چقدر سختی‌کشیده که فقط مهربونی براش مهمه». بعضی سنش را حدس زده بودند: «حتما 90 سالی دارد که دنبال زن 47 ساله می‌گرده». «نکنه کسی رو نداره براش آستین بالا بزنه». «لابد از اوناییه که همه به خاطر پولش می‌خوانش داره ناشناس شانسشو امتحان میکنه.» تا اینکه سردبیر حرف آخر را می‌زند: «زنگ بزنید بیاد اینجا مصاحبه کنید.». بی‌معطلی شماره‌اش را از روزنامه‌های آرشیو برمی‌داریم و تماس می‌گیریم. با اولین تماس، مردی با لهجه‌ای که دقیقا نمی‌دانم کجایی است، جواب می‌دهد. لهجه‌ای شبیه عربی شاید هم کمی شمالی. بعضی از حرف‌هایش قابل‌درک نیست. چند سوالی می‌پرسد و به نظر می‌رسد راضی به مصاحبه نیست؛ اما اطمینان می‌دهیم که بدون رضایتش چیزی چاپ نمی‌شود. قرار می‌شود همان روز به دفتر نشریه بیاید.  نیم ساعت بعد درِ تحریریه باز می‌شود و مردی با کت و شلوار و جلیقه کِرِم‌رنگ و کلاه لبه‌دار کتان وارد می‌شود. لباس‌های رنگ روشنش تمیز و مرتب‌تر از آن است که برای یک مرد تنها انتظار می‌رفت. به‌محض سلام و معرفی، تلفنش زنگ می‌خورد و از دفتر بیرون می‌رود. وقتی برمی‌گردد متوجه می‌شویم برای همان آگهی با او تماس گرفته بودند. می‌گوید تا حالا فقط دو نفر زنگ‌زده‌اند: «هر دو تاشونم بلافاصله بعد از تماس پرسیدن؛ خونه داری؟ ماشین داری؟» گویا حتی یکی‌شان هم 30 ساله بوده. می‌پرسم دوست ندارید با دختر جوان‌تر از خودتان ازدواج کنید؟ می‌گوید: «من بدم نمی‌یاد، اما فردا تو زندگی به مشکل بخوریم ممکنه به من زخم زبون بزنه، مثلا بگه تو پیر هستی. تو منو درک نمی‌کنی. تو جادوگری؛ منو جادو کردی، من خونه پدرم راحت بودم. به خاطر این دلایل مصلحت نیست با اختلاف سنی زیاد ازدواج کرد.» وقتی می‌گوید: «طلاق در جامعه ما خیلی زیاده» معلوم است که نگران است از آینده زندگی و سعی می‌کند زیاد در ازدواج ریسک نکند. مردی حدودا 55 ساله که بیشتر از آنکه نشانه‌های میانسالی در چهره‌اش دیده شود، رفتار محتاطانه‌‌اش نشان از سن و سالش می‌دهد و چون توافق کرده‌ایم که نامی از او در گزارش نباشد، من اینجا او را با نام مستعار «احمد» می‌نامم.  احمد می‌گوید که قبلا یک‌ بار ازدواج ‌کرده اما ازدواج موفقی نداشته. به دنبال جواب این سوال که حتما در زندگی آنقدرها محبت ندیده که حالا دنبال همسری مهربان است، چند سوال از زندگی قبلی‌اش می‌پرسم؛ اما می‌گوید تمایلی به جواب دادن ندارد: «اگر قصه می‌خواهید، من می‌تونم برای مجله روزهای زندگی داستان زندگیم رو بفرستم، اونجا بخونید.» می‌گویم شاید حرف‌هایتان راهنمای زندگی جوان‌ترها شود. زیر بار نمی‌رود و می‌گوید: «اتفاقا من که هر بار هر کیو نصیحت کردم نتیجه عکس داده. جوان‌های امروزی اصلا قابل نصیحت کردن نیستن. این حرفا هم به دردشون نمی‌خوره.» برای مصاحبه هم به این امید آمده تا شاید این کار باعث خیر شود و خدا بخواهد و بتواند کسی را برای ازدواج پیدا کند. شغلش را می‌پرسم: «من چند سال پیش خودم را بازخرید کردم و شغلی ندارم. همان پولی را که گرفته‌ام هنوز خرج می‌کنم.» احمد که ساکن یکی از مناطق حاشیه‌نشین شهر است، بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند و تمام برنامه‌های خبری و حیات وحش تلویزیون را می‌بیند. می‌پرسم بیکاری اذیتتان نمی‌کند؟ سخت نیست مدام در خانه بودن؟ می‌گوید: «راستش خودم هم خیلی پشیمانم که حماقت کردم و خودم را بازخرید کردم.» می‌خواهم بدانم چه شد که این کار را کرده؟ در کار مشکلی پیش‌آمده بود؟ با این بهانه که «دوست ندارم روزای سخت و خاطرات بد یادم بیاد.» توضیحی دراین‌باره نمی‌دهد و مطمئن‌تر می‌شوم از این که روزهای سختی را گذرانده است. صحبت از هزینه‌های ازدواج می‌کنم و اینکه اگر کسی بخواهد با او ازدواج کند خرج و مخارج ازدواج را چطور می‌خواهد تأمین کند؟ قانعم می‌کند که: «اینا دیگه صحبتای خصوصی هستن و کسی که با من بخواد ازدواج کنه باید در مورد این چیزا هم با هم به تفاهم برسیم.» هرچند به نظر خودش هم این انتظار شبیه خیالی خام است: «اما همه این روزا مادی هستن. یکی از همین دو نفری که تماس گرفته بود می‌گفت من کسی رو می‌خواهم که حتما حقوق‌بگیر باشه.»  با اینکه احمد در ابتدا از صحبت کردن راجع به ازدواج قبلی‌اش سر باز ‌می‌زد؛ اما کمی بعد، بین حرف‌هایی که درباره آینده‌اش می‌زد، خودش به زندگی گذشته‌اش هم اشاره کرد: «من کسی رو می‌خواهم که با من زندگی کنه! یک زندگی معمولی می‌خوام. خیلی ماجراجو نیستم. یه آدم عادی هستم.» این جمله را می‌گوید و بعد کمی مکث می‌کند و سکوتش اتاق مصاحبه را پُر می‌کند. چند لحظه بعد دوباره ادامه می‌دهد: «چون یک‌بار طعم خیانت رو چشیدم، دیگه نمی‌خوام تکرار بشه.» بدون اینکه اجازه بدهد صدایش بلرزد، یا حالت چهره‌اش تغییری کند، خیلی عادی، طوری که کسی متوجه نشود، اشک گوشه چشمش را پاک می‌کند و دوباره ساکت می‌شویم.  اینکه احمد خواسته بود تا در آگهی بنویسند ملیت و مذهب برایش مهم نیست، برایم جالب است. این مرد که ساکن یکی از مناطق حاشیه‌ای شهر است، درباره بیان این مساله در آگهی‌اش توضیح می‌دهد: «والا اینجایی که من زندگی می‌کنم افغان‌ها خیلی خوب هستن. اهل زندگی هستن. حتی می‌شه گفت که یه زندگی ایده‌آل دارن. ساده‌ترین چیز افغان‌ها همینه که زباله‌هاشون رو تو ‌کوچه نمی‌ریزن، می‌برن توی سطل آشغال می‌ریزن؛ اما ایرانیا به این چیزا اهمیت نمی‌دن، همه آشغالاشونو توی کوچه می‌ریزن. من حتی با بچه‌های افغان گاهی حرف می‌زنم می‌بینم که کار می‌کنن و زحمت می‌کشن و درآمد دارن خوشم می‌یاد. من خودم افغانیا رو بیشتر می‌پسندم راستش. چون طلاق بینشان خیلی کم است و خیلی اهل زندگی هستن.» در هر صحبت احمد نگرانی از جدایی و بی‌وفایی را می‌شود دید. می‌پرسم چرا به روزنامه آگهی دادید؟ خواهر یا فامیلی را ندارید که برایتان آستین بالا بزند؟ با همان حالت منطقی می‌گوید: «من تنها زندگی می‌کنم. خواهرهام هم امیدی به ازدواج من ندارن. کاری برام نمی‌کنن. من هم به خاطر نیاز خودم، گفتم شانسم رو این‌طوری امتحان کنم.» همکارم پیشنهاد می‌دهد که به روحانی مسجد محله مراجعه کند. آن‌ها معمولا در این کارها پیش قدم هستند و می‌توانند کمک کنند. می‌گوید: «رفتم. اتفاقا اونا کسایی رو پیشنهاد می‌دن که بچه دارن یا حتی یکی‌شون نوه داشت. من مشکل دارم با این موضوع. بچه ممکنه وقتی بزرگ شد بلای جان من بشه. از من بدش بیاد. من با دو نفر ازدواج نمی‌کنم؛ یکی کسی که بچه داره و یکی هم کسی که از من بزرگتر باشه.» می‌گویم همیشه هم اینطور نیست، گاهی ممکن است بچه عصای دست شما شود؛ خیلی‌ها از پرورشگاه بچه آوردند و خیلی هم خوشبخت زندگی کردند کنار هم. سر تکان می‌دهد و نگاهم نمی‌کند؛ دوست ندارد قبول کند و من هم اصراری نمی‌کنم. به عنوان سوال آخر می‌خواهم بدانم اگر از این آگهی نتیجه نگیرد چه‌کار می‌کند؟ «هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. من فقط خدا رو دارم. از نظر قلبی نیت من پاکه؛ می‌خوام ازدواج کنم؛ اما خب هر کس یک سرنوشتی داره. من کسی را ندارم که کاری برام بکنه.» خداحافظی می‌کنیم و احمد دفتر تحریریه را ترک می‌کند و من فکر می‌کنم به تمام قضاوت‌های درست و غلطی که در مورد صاحب یک آگهی شده بود. فکر می‌کنم به اینکه چرا آدم‌هایی که شهامت بیان کردن نیازهایشان را دارند و برای حل مشکلاتشان قدم برمی‌دارند، اینقدر بین ما عجیب به نظر می‌رسند؟

شنبه 7 دي 1398
04:40:31
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT