با مرام پهلوانان


نفیسه کلهر
صدای چرخ‌دستی از بیرون می‌آید و به‌محض متوقف شدن چرخ باربری جلوی در مردی با کلاهی به سر و دستمال عرق‌چینی که دور گردنش گره زده می‌گوید: «یاالله» و وارد می‌شود. مستقیم به سمت پنجره رو به مطبخ می‌رود، خوش‌وبشی می‌کند و دست‌هایش را در روشویی کوچکی بیرون در مطبخ می‌شوید و پشت میز در کنار دختر و پسر جوانی می‌نشیند. چند دقیقه بعد هر سه در کنار هم مشغول خوردن دیزی می‌شوند. زنی که مانتویی با آستین‌های خزدار به تن دارد با مرواریدهای پراکنده روی آن دوخته شده، در حالی که دست پسربچه خردسالش را گرفته، در را پشت سرش می‌بندد و به داخل می‌آید و او هم سر همان میز می‌نشیند. سه مرد با کاپشن‌های چرمی سیاه رنگ و سبیل کلفت، در حالی که بلند می‌گویند: «چاکر دایی قاسم» به همدیگر بفرما می‌زنند و وارد می‌شوند. از خوش‌وبششان به نظر می‌رسد از کسبه بازار هستند. اینجا فرقی بین آدم‌ها نیست. دیزی‌سرای «دایی قاسم» نه جزو مرزبندی‌های شمال و جنوب شهر محسوب می‌شود و نه پاتوق گروه خاصی است که بقیه اقشار نتوانند به آن پا بگذارند. تقریبا از هر صنف و طبقه‌ای مشتری دارد و با همه هم یک‌جور رفتار می‌شود؛ با روی خوش.  از قیصریه؛ راسته فرش‌ فروش‌های بازار، اگر به دالان تیمچه سرباز بپیچی تا قبل از رسیدن به جلوی در دیزی‌سرای دایی قاسم، عطر دیزی تازه از اجاق درآمده را حس می‌کنی. همیشه سر ظهرها همین‌طور است. ظهر یک روز سرد اما آفتابی، در دیزی‌سرای دایی قاسم را باز می‌کنم و صدای موسیقی زورخانه‌ای بیرون می‌زند. در را می‌بندم و سه پله را بالا می‌روم و به فضای مربع شکل کوچکی می‌رسم که به بهترین شکل چیده شده؛ دو ردیف میز بلند در دو طرف قرار دارد و روبرو به فضای کوچک‌تری راه دارد؛ راهرویی باریک که ورودی مطبخ است و «حسن عمو» هم معمولا آنجا می‌ایستد و حساب‌وکتابِ مشتری‌ها و سالن‌داری با اوست. حواسش هست که اگر کسی چیزی خواست، «رحمت‌ا...» یا «حسین» بلافاصله آماده کنند یا ظرف‌های خالی شده را بردارند و همین که کسی بلند شد، بلافاصله میزش را دستمال بکشند. رحمت‌ا... پسر بچه افغانستانی چند وقتی است که در این حجره کار می‌کند و حسین شاگرد قدیمی‌تری است. دیوارهای این دکان کوچک، بیشتر از برگ گل‌هایی که روی آن‌ها قد کشیده‌اند و پیچ‌وتاب ساقه‌هایشان از روی بندبند دیوارهای آجری بالا رفته، پر است از عکس. عکس‌هایی از زورخانه و پهلوانان مرحوم قزوین مثل پهلوان «صادقی»، «بابا اولادی»، «باقرآبادی»، «یعقوبی»، «بابا شاه‌وردی» و حتی یک عکس نیمه‌رنگی هم از پهلوان «طیب» هست و چند عکس هم از «جعفر دایی». جعفر دایی، پدرِ مرحوم «دایی قاسم» و «حسن عمو» است که بیشتر از 40 سال دیزی‌سرا را در راسته کفاش‌بازار اداره کرده. می‌گویند جعفردایی خودش هم باستانی‌کار بوده و ورزش زورخانه‌ای کار می‌کرده و با همه این پهلوانان رفاقت داشته است. حتی دایی قاسم و حسن عمو، پسران جعفر دایی یادشان هست که وقتی پهلوان «حسن صادقی» معروف به «حسن سیاه» کشتی‌گیر معروف قزوینی، مرحوم پهلوان «علیرضا سلیمانی» را برای عروسی پسرش به قزوین دعوت کرد. پهلوان سلیمانی به دیدن جعفر دایی آمد و شب را در منزل جعفر دایی ماند. حسن عمو توضیح می‌دهد: «پهلوان «علیرضا سلیمانی» همانی بود که در دهه 60 کشتی‌گیر آمریکایی را شکست داد و قهرمان جهان شد.»  قبلا چند باری به دیزی‌سرای راسته کفاش بازار رفته بودم، آشپزخانه‌اش زیرزمین بود و یک نیم‌طبقه‌ی فرش شده و پشتی چیده هم در بالا داشت. خودشان می‌گویند آنجا غریبه‌خورش بهتر بود؛ چون در راسته اصلی بود؛ اما اینجا بیشتر آشناها می‌آیند؛ کسانی که می‌دانند ما دیزی سرا داریم و از قدیم مشتری هستند. هرچند حالا هم شکرِخدا مشتریان این دیزی سرا زیاد است و به قول خودشان به خاطر این تیمچه قدیمی است که حدود 400 سال قدمت دارد؛ اما مشتری‌ها معتقدند که جدا از دیزیِ خوش‌طعم و بو، رفتار دایی قاسم و حسن عمو است که باعث می‌شود به آنجا بیایند. دایی قاسم می‌گوید آن حجره قدیمیِ راسته کفاش بازار را به خاطر انحصار ورثه فروختیم و آمدیم اینجا. حالا دو پسر جعفر دایی؛ یعنی دایی‌قاسم و حسن‌عمو، چراغ دیزی‌سرا را روشن نگه‌داشته‌اند و شغل خانوادگی‌شان را در حجره‌ای جدید ادامه می‌دهند. دیزی‌ها را دایی قاسم بار می‌گذارد. حسن عمو می‌گوید دیزی بار گذاشتن زمان می‌خواهد. هر شب تا صبح نخودها در آب می‌ماند و از ساعت 6 صبح روز بعد، نخود در ظرف‌های مخصوص دیزی در اجاق می‌رود. به‌مرور تا ظهر همه موادش ریخته می‌شود و دست‌آخر هم ادویه و سبزی‌اش را باید اضافه کرد که عطر و بوی ادویه تا روی میز با دیزی بماند.  به‌محض اینکه پشت یکی از میزها می‌نشینم، رحمت‌الله می‌پرسد: «دیزی؟» و خیلی سریع دیزی داغی را می‌آورد. می‌گویند حالا تنوع غذایی‌مان بیشتر شده، صبحانه‌ها عدسی و سرشیر و خامه و پنیر و لوبیا هست و نهار هم سوسیس تخم‌مرغ و آبگوشت و لوبیا. حسن عمو ادامه می‌دهد: «زمان پدرم این چیزها نبود. قدیمی‌ها بیشتر میل داشتند آبگوشت بخورند و نهایتا املت؛ اما حالا چند سالی است که مردم دوست دارند چیزهای متنوع‌تری بخورند.» یک سینی با ظرف دیزی سفالی سبزرنگ که تازه از اجاق درآمده جلویم می‌گذارند. یک گوشت‌کوب و قاشق و کاسه فلزی، یک پیاز که چهار قاچ خورده و یک نارنج که از وسط بریده‌شده و یک نان سنگک هم در سینی گذاشته شده. سوال بعدی این است: «نوشابه؟ ترشی یا ماست؟» تقریبا با همه مشتری‌ها به همین ترتیب رفتار می‌شود و همین سؤالات پرسیده می‌شود. مردی روی میز روبرویی وقتی آب‌گوشت را در کاسه می‌ریزد به بقیه مشتریانی که هنوز غذایشان آماده نیست، تعارف می‌کند. روی طاقچه‌های دورتادور، گلدان و کاسه‌بشقاب مسی و پارچ و سماور برنجی قدیمی چیده شده. دو میل زورخانه بالای در مطبخ آویزان است و میان میل‌ها دوشاخ گاو قرار دارد. دیزی سرا پنجره بزرگی رو به حیاط تیمچه دارد. موسیقی زورخانه‌ایِ در حال پخش، ضرب می‌گیرد و ریتمش تندتر می‌شود و همان موقع پسربچه‌ای که با مادرش روی نیمکت روبرویی‌ام نشسته، غذایش را نمی‌خورد. مردی که سر همان نیمکت نشسته به نصیحت به بچه می‌گوید: «بخور پسرم خوشمزه ست، پسر منم هم‌سن شماست. باید بخورید تا بزرگ بشید.» مادر پسربچه می‌گوید پسرش عاشق دیزی ست ولی الآن دلخور است که چرا خودش گوشت را نکوبیده. زن و مرد جوانی که سر همان میز نشسته‌اند، به پسربچه لبخند می‌زنند. دیزی سرای قدیمی بیشتر مشتریان مرد بودند؛ اما حالا تقریبا از همه اقشار میهمان دیزی سرای دایی قاسم هستند. سه پسر جوان با لباس‌های خاکی و کوله‌پشتی وارد می‌شوند و به ورودی مطبخ می‌روند و دیزی می‌گیرند و با خوش‌رویی و دعای خیر بدرقه می‌شوند. دایی قاسم هرچند هوای دخترها را مثل دختر خودش دارد؛ اما با پسرها هم کم مهربان نیست. می‌گوید: «چند وقت پیش هم از صداوسیما آمدند و چون سرم شلوغ بود مصاحبه نکردم؛ اما شما مثل دختر خودمی.» نزدیک به در ورودی، زیر شمایلی از یکی از امامان و بر روی تخته چوبی نوشته ‌شده: «ای دل غمین مباش که مولای ما علی است.»

دوشنبه 11 آذر 1398
04:56:51
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT