نیلوفری زیر تگرگ


ماجراهایی واقعی از سرگذشت یک دختر آزاردیده در رابطه‌ای بیمار
حسین آذربایجانی آدمی چه بخواهد و چه نخواهد، موجودی اجتماعی است؛ به همین دلیل هم گریز و گزیری از زندگی در کنار دیگر همنوعان خود ندارد. انسان وقتی تنهاست، می‌تواند سلطان بلامنازع دنیای خود باشد، می‌تواند هر کاری دلش می‌خواهد بکند و هر طور دلش می‌خواهد بیندیشد؛ اما مساله آنجا آغاز می‌شود که پای آدمی یا آدمیانی دیگر به زندگی او گشوده می‌شود و برهم کنش یا تعامل ناگزیر این آدمیان با یکدیگر چیزی را می‌سازد که ارتباطات و روابط اجتماعی‌اش می‌نامیم. روابط اجتماعی اگر مثل سیم‌کشی‌های درون یک دستگاه الکترونیک، دقیق و صحیح باشد، نتیجه‌اش روشن شدن است و خلاقیت و پیشرفت؛ اما وقتی این ارتباط‌ها قطع یا ناسالم یا نادقیق باشد، دستگاه به درستی کار نمی‌کند و ممکن است از کار بیفتد یا حتی بسوزد و به کلی از بین برود. روح و روان انسان هم به عبارتی شبیه همین دستگاه است که ارتباطات اجتماعی‌اش، سیم‌کشی‌های درونی دستگاهش هستند که اگر معیوب باشند، کار آدمی به بحران می‌خورد.  روابط در هم تنیده در عصر ارتباطات پیش از اینکه فناوری‌های جدیدی مثل اینترنت و تلفن همراه هوشمند، زندگی و ارتباطات ما را متحول کنند؛ روابط انسانی و اجتماعی محدود به زمان و مکان بود. در گذشته آدمی فقط می‌توانست با افراد دور و بر خودش رابطه برقرار کند و اگر می‌خواست دامنه روابطش گسترده‌تر باشد، راه و چاره‌ای سریع‌تر از نامه و سفر نداشت که آنها نیز در مقایسه با نامه‌ها و سفرهای کنونی هم بسیار کُند و هم بسیار محدود بودند.  خطاهای ارتباطی در دهکده جهانی با گسترش روزافزون نقش و تاثیر فناوری‌های نوین در زندگی انسان امروزی و تبدیل دنیا به دهکده جهانی، این ارتباطات اجتماعی دیگر محدودیت‌های زمانی و مکانی سابق را ندارند. این نامحدود بودن راه را برای تعدد و تنوع روابط انسانی هموار می‌کند و زمانی که کمیت بالا رفت، احتمال بروز خطا هم بالا می‌رود. خطا در روابط انسانی، امری اجتناب‌ناپذیر است؛ چرا که هیچکس عاری از خطا نیست. با این حال بعضی از خطاها می‌توانند به قدری نابودکننده و البته تکراری شوند که به تهدید و تحدید روح و روان و آرامش فرد منجر شوند؛ خطاهایی مثل تحقیر و خشونت که این روزها در روابط بین انسان‌ها کم دیده نمی‌شوند.  خشونت؛ امری دوسویه روانشناسان و متخصصان علوم شناختی و ارتباطات می‌گویند زمانی که یکی از طرفین رابطه بیمار، آزاردهنده و تحقیرکننده (سادیست) باشد، رابطه دوام نمی‌آورد مگر اینکه توازن آن از سوی دیگر با فردی آزارطلب (مازوخیست) حفظ شود. اینجا منظور نگارنده از واژه آزارطلبی الزاما معنای کلاسیک آن، لذت بردن از قرار گرفتن در جایگاه قربانی خشونت، نیست؛ بلکه بسیاری از اوقات به صورت «تحمل خشونت و تحقیر» و همچنین «عدم تلاش موثر برای شکستن چرخه خشونت» بروز و ظهور می‌یابد. معمولا هدف اصلی فرد خشونت‌ورز، تسلط بر روح و روان قربانی است. او معمولا از حربه قدیمی محبت و دوست داشتن برای توجیه کارهایش استفاده می‌کند.  نیلوفری زیر تگرگ شاید سرگذشت عبرت‌انگیز دختری که خودش را به اسم مستعار «نیلوفر» معرفی می‌کند؛ برای مخاطبان، به ویژه دختران جوان و خانواده‌های آنان شگفت‌انگیز به نظر برسد، اما واقعیت این است که اگر به دور و خودمان دقیق‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم نیلوفرهای زیادی زیر بار تحقیر و توهین و سایر خشونت‌های کلامی اسیر رابطه‌های بیمار و معیوب با افراد بیمار می‌شوند. این خشونت‌ها گرچه بیشتر از سوی مردان علیه زنان به کار می‌روند؛ با این حال نمونه‌های برعکس یعنی خشونت زبانی زنان علیه مردان نیز کم نیست و شواهد نشان می‌دهد با گذر زمان، خشونت‌های زبانی به عنوان مقدمه‌ای بر خشونت جسمی از هر دو طرف مردان و زنان در حال افزایشی لجام گسیخته است. (برای رعایت امانت، تا حد ممکن گفته‌های نیلوفر به همان لحن و سبک گفتاری خودش نقل شده است)  گفته‌های صریح و ساده نیلوفر به واسطه برادرش منو می‌شناخت. از یه خانواده معقول و محترم با رگه‌های سنتی؛ یه شهر دیگه دانشجو بود. رابطه ما بیشترش تو حالت دوری و فاصله بود و بیشتر به صورت آنلاین یا با تلفن با همدیگه ارتباط داشتیم. تا 9 ماه اول همه چی خیلی خوب بود، ولی از بعدش اختلاف و دعواها شروع شد. سر هر چیز کوچیکی بهونه می‌گرفت، دعوا می‌کرد، کنترلگر بود. دلش می‌خواست هرچیزی اون میگه در لحظه همون بشه، هیچ چیزی ازش نمی‌دونستم ولی همه چیز از من می‌دونست، نه از خانواده‌ش می‌گفت، نه از درس و دانشگاهش. چندین بار فقط فهمیدم با هم کلاسی‌هاش بحثش شده بود. یه جوری تعریف می‌کرد که انگار همه آدم‌ها و پدیده‌های طبیعی دست به دست هم دادن تا واسش مشکل درست کنن. واسه یه رابطه دو نفره یک نفره تصمیم می‌گرفت، تصمیم می‌گرفت الان با هم قهر کنیم، الان با هم آشتی کنیم رفتارای عجیب و غریب داشت، یهو دعوا می‌کرد، قهر می‌کرد، بعد می‌گفت این تنبیه کار اون روزته! حالا اون روز مثلا من چی کار کرده بودم؟ بهم گفته بود فلان درسو از کتاب فلانی بخون من نخونده بودم و بهش برخورده بود. میومد سر یه چیز مزخرفی دعوا درست می‌کرد می‌گفت ببین مقصر تویی تو اگه فلان نبودی الان این شکلی نشده بود درنتیجه ما به درد هم نمی‌خوریم. بعد من فقط هاج و واج از رفتارش می‌موندم چند دیقه بعد میومد عذرخواهی می‌کرد می‌گفت تو بهترین دختری هستی که دیدم! شروع می‌کرد به تعریف کردن. امروز میومد می‌گفت تو فرشته‌ای و از وقتی وارد زندگیم شدی همه چیز عوض شده؛ دو سه روز بعد می‌گفت من درسام سنگینه اذیت میشم از وقتی اومدی همه چیزم ریخته بهم. همین بلاتکلیفی احساسی و دوگانگی که داشت منو هر روز بیشتر و بیشتر افسرده و نگران می‌کرد. ته دلم دوستش داشتم؛ حتی گاهی از آزارهایی که با توجیه غیرت و حسادت و دوست داشتن، بهم می‌داد لذت می‌بردم. مثلا یه روز گفتم با فلان همکلاسیم توی آزمایشگاه دانشگاه هم گروه شدیم پسر باهوش و درس خونیه. چشمتون روز بد نبینه یک ماه تمام روزگارم رو سیاه کرد که تو به من خیانت کردی و با اون می‌خوای دوست بشی و عاشق اونی و به خاطر همین ازش تعریف کردی و... بهم وابسته بودیم، همو دوست داشتیم، جدا شدن برام واقعا سخت بود! خودم چندین بار بهش گفتم ببین سخته جدایی ولی بهتر از این سردی و دعواهاس؛ می‌گفت دوباره مسخره بازیات شروع شد، ما مشکلی با هم نداریم. من یه آدم فوق‌العاده وابسته و احساساتی بودم، می‌دونست دوسش داشتم و سواستفاده می‌کرد. شب می‌خوابیدم با کلی حس خوب صبح بلند می‌شدم می‌دیدم سرده و قهره، بهش می‌گفتم خب تا چند ساعت پیش که خوب بودی چی شدیهو می‌گفت من هیچیم نیست مثل قبلم و دائم بهم استرس تحمیل می‌کرد. چون نمی‌دونستم یک ساعت دیگه چی در انتظارمه! ازم توقع داشت درکش کنم چون شهر غریب دانشجوعه و از خانواده‌ش دوره، منم از هیچ محبتی دریغ نمی‌کردم، تمام علاقمو به پاش ریختم، عشق می‌دادم ولی هیچی دریافت نمی‌کردم هرروزیه بحث جدید یه بهونه جدید؛ اعصابمو به بازی گرفته بود با تمام وجودش اذیتم می‌کرد! من تو اون دو سال کلامی به کسی حرفی نمی‌زدم، هیچی، همه رو می‌ریختم تو خودم دور از چشم همه گریه می‌کردم. صدا از دیوار میومد ولی از من نه! یه روز اینقد اذیتم کرده بود بهم شوک عصبی وارد شد؛ حالم خیلی بد شد سریع ارجاعم دادن به متخصص قلب و... و یه روز اومد بهم گفت منو حلال کن منم شهر غریب بودم. یه جاهایی اشتباه کردم، ببخشید؛ هر چی بهش گفتم چه کاری؟ منو بایه دنیا سوال تنها گذاشت و چیزیو توضیح نداد. چند روز بی‌خبر می‌رفت گوشیش خاموش بود دلشوره می‌گرفتم که چی شده یعنی بعد میومد می‌گفت گوشیم خراب بود. دست راست و چپمو نمی‌تونستم از هم تشخیص بدم اعتماد به نفسم فوق‌العاده اومده بود پایین؛ دایم احساس گناه داشتم که خب آره اگه من نبودم این شکلی نشده بود، مقصر هر اتفاقی تو این دنیا من بودم. یه روز دیگه نتونستم، پشت تلفن با هم دعوامون شد دیگه صدامو برده بودم بالا، اندازه دو سال زجری که بهم داده بود دلم می‌خواست داد بزنم. مامانم خونه بود، در اتاقو باز کرد گفت چی شده؟ دستشو گرفتم سرمو گذاشتم رو پاش و شروع کردم به گریه کردن همه چیزو واسش گفتم بیچاره از تعجب کم مونده بود سکته کنه که چه طور زودتر از اینا متوجه نشده بود! برام وقت مشاوره گرفت، رفتم پیش روانشناس، مثل یه مجسمه مات و مبهوت بودم؛ تشخیصش همون جلسه اول ترومای ذهنی بود. فقط گریه کردم و حرف زدم؛ اندازه دو سال فقط حرف زدم و از کارایی که کرده بود گفتم و گفتم همزمان می‌رفتم پیش روانپزشک؛ کیسه کیسه قرص می‌خوردم؛ روانشناسم نگرانم بود چرا من هنوز تو حالت تروما موندم و بیرون نمیام! مبادا بخوام خودکشی کنم... قرصایی که می‌خوردم اکثرا آرامبخش بود و خواب‌آور ولی بیشتر از سه چهار ساعت در شبانه روز نمی‌خوابیدم صبح تا شب زل زده بودم به سقف اتاقم به همه چی فک می‌کردمو به هیچی! انگار فک نمی‌کردم هر شب نزدیکای صبح پاکبان میومد کوچه رو جارو می‌کرد و می‌رفت تنها ارتباط من با محیط بیرون از خونه همین گوش کردن به صدای جارو کشیدنش بود. همه هرکاری می‌تونستن واسم انجام می‌دادن ولی حال من بهتر که نمی‌شد هیچ، بدتر هم می‌شد، منی که ارتباط گسترده‌ای با بقیه داشتم خودمو ایزوله کرده بودم. تو یه اتاق و ارتباطمو با همه قطع کرده بودم به خودکشی فک نمی‌کردم ولی دلم می‌خواست صبح فردارو نبینم شاید مرگ حالمو بهتر می‌کرد و منو به آرامش می‌رسوند. سفید شدن چند تار مو از موهای مامانمو در عرض چند روز به چشم خودم دیدم. از غصه‌ی من نمیدونست چی کار کنه! میومد باهام حرف می‌زد و گریه می‌کرد می‌گفت مامان بگو چی کار کنم هر چیو دارم حاضرم بدم فقط یک بار دیگه لبخند به لبات برگرده؛ من چی، اونوقت من مثل یه مجسمه بی‌روح و سرد فقط نگاش می‌کردم و سرمو مینداختم پایین و تو دنیای خودم غرق می‌شدم دست کمک همه رو پس می‌زدم، فقط می‌خواستم تنها باشم تا ماه‌های اول دلم واسش تنگ می‌شد، از طرفی درگیر بودم با خودم که چه طور بهش اجازه دادی اینطور باهات بازی کنه! بین این افکار غرق شده بودم تا به خودم اومدم دیدم با همه وجودم ازش متنفر شدم. آرزوی بدترین اتفاقا رو واسش می‌کردم، خشم و نفرت و انتقام شده بود فکر شب و روزم...گریه نمی‌کردم نمی‌کردم نمی‌کردم یهو می‌زدم زیر گریه بی‌دلیل تا چندین ساعت اینقد گریه می‌کردم که به هق هق می‌فتادم و خوابم می‌برد. از تمام مردها متنفر شده بودم بابام که حالمو می‌دید می‌گفت بابا آخه چی شده؟ دستشو با همه وجودم پس می‌زدم و خودمو می‌کشیدم کنار، بعد از عذاب وجدان میفتادم به گریه؛ از همه محارمم دوری می‌کردم، بهم که دست می‌زدن حس تهوع و تنفر وجودمو می‌گرفت. از کنار هر مردی رد می‌شدم می‌ترسیدم چشمامو می‌بستم و منتظر یه اتفاق وحشتناک بودم. یادمه یه بار یه پسری توی خیابون از عمد بهم تنه زد حالم بد شد بغض کرده بودم گریه‌م گرفته بود نشستم کنار خیابون دلم میخواست بازومو از تنم جدا کنم، یا یه بار تو تاکسی مجبور شدم بشینم صندلی جلو وقتی پیاده شدم از شدت ترسی که کنار راننده آقا تجربه کردم تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن؛ تا یه ربع کنار خیابون وایساده بودم تا لرزش بدنم خوب شه تا یکساعت بیشتر شاید این حالت ادامه داشت، یا یکبار مجبور شدم از یه راه خیلی باریک از کنار یه آقا رد بشم، می‌تونم بگم سکته کردم! چشمامو بسته بودم منتظر هر اتفاقی بودم ولی چیزی نشد تمام این اتفاقات روابط معمولی منو به شدت تحت تاثیر قرار داده بود؛ زندگی واقعا واسم سخت می‌گذشت. این حالت تنفر تا یکسال ادامه داشت یه روز به خودم گفتم تا کی می‌خوای ادامه بدی بس نیست؟ چقد می‌جنگی با خودت؟ یه یا علی گفتم و بلند شدم قبلا سجاده مو پهن می‌کردم مات و مبهوت فقط فکر می‌کردم و به یه نقطه خیره می‌شدم. نمی‌دونستم از خدا چی می‌خوام؛ بعد می‌زدم زیر گریه تا شاید خدا دلش به رحم بیاد و کمکم کنه ولی تغییر رویه دادم از خدا خواستم که کمک کنه فراموشش کنم کمکای بی‌دریغ روانشناسم و خانواده‌م و تجویزای روان‌پزشکم و معرفی یه سری کتاب راجع به بخشش و... در کنار تصمیمی که خودم گرفتم به طور معجزه‌آسایی حالمو داشت عوض می‌کرد. بعد از یکسال دیگه حتی ازش متنفر نبودم، بی‌حس بی‌حس شده بودم از فکر و ذهنم رفت! کنار تمام چیزایی که یادم می‌آوردش همه حذف شدن از زندگیم. حالا شده بودم یه آدمی که دیدش بازشده، از فاز هیجانی عبور کرده و می‌تونه واقع‌بینانه به اتفاقایی که افتاده نگاه کنه. روان‌شناسم بعد از چندین جلسه بهم گفت با اطمینان می‌گم که او پسر دو قطبی بود و دست خودش نبود خیلی از کاراش، ولی من می‌دونستم که خیلی جاها از اذیت کردنای عمدی لذت می‌برد. رابطه ما یه رابطه مریض بود که من به نوبه خودم شهامت تموم کردنشو؛ نداشتم مقصر بودم، زیادم بودم! من بهش فرصت دادم که از احساساتم سو استفاده کنه و باهام بازی کنه هزار تا نشونه بود که تمومش کنم ولی به همه‌شون بی‌توجه بودم. وابستگی و دوست داشتنم به اندازه‌ای بود که وقتی به نبودش فک می‌کردم صدای خورد شدن استخوونامو می‌شنیدم. وقتی می‌گفت سرم درد میکنه سرما خوردم منم سرم درد می‌گرفت، منم سرما می‌خوردم؛ تحمل و مداراهای زیاد، منو تا انحطاط کشوند. جوری که روانپزشکم گفت اگه یک ماه دیگه مونده بودی تو این رابطه باید بیمارستان اعصاب و روان بستری می‌شدی قبول شکست اونم تو اولین رابطه‌ی احساسی به چندین دلیل خیلی واسم گرون تموم شد ولی من تو اوج تنهایی‌هام خودمو از اول ساختم تا رسیدم به اینجا. تو اوج سیاهی‌های اون موقع روشناییم بود. اول خوشحال بودم که هرکاری تونستم واسه حفظ رابطه‌مون کردم ولی نشد و دیگه پیش خودم شرمنده نیستم؛ دوم لحظه‌ای نه خیانتی کردم نه حتی بهش فک کردم؛ سوم اجازه هیچ دست درازی و سواستفاده‌ای و بهش ندادم؛ چهارم روانشناسم گفت شاید دیگه هیچ آدمیو پیدا نکنه که تا این اندازه مراعاتشو کنه، همین واسم کافی بود. سختی‌های اون موقع از من کسیو ساخت که الان از خودش راضیه گرچه هنوزم به خاطر اشتباهاتش دایم خودشو سرزنش می‌کنه. الان فقط آثار گذشته مونده و الان اصلا یادم نمیاد اون آدم کی بود؟ انگار مُرده! روابط عادیم با مردها به حالت عادی برگشته ولی هنوز حس اعتمادی که بی‌اعتماد شد و احساس خیانت و ناامنی که تو وجود من گذاشت ترمیم نشده! دوست ندارم مردی وارد زندگیم بشه؛ از تکرار اون روزا و اون احساسات وحشتناک هراس دارم. ترجیح می‌دم دور بمونم و همه محبتمو وقف کمک بی‌دریغ به بقیه کنم.گرچه می‌دونم احساساتم پخته‌تر شده و شکل و رنگش عوض شده کسی که بیاد و بمونه بازم می‌مونم به پاش تا سر حد جونم بازم بی‌دریغ بهش عشق می‌ورزم، دوستش خواهم داشت فقط به خاطر وجود خودش، فقط انسان باشه. من فقط کلیات چیزایی که بهم گذشت و گفتم، قاعدتا امکان توضیح سختی‌هایی که کشیدم بیشتر از این مقدور نیست. بیشتر از دو سال و نیمه که این رابطه تموم شده و من هنوز نتونستم از جنبه احساسی به کسی تکیه کنم! پاروی همه چیز گذاشتم که فقط آرامشی که تاوان سنگینی براش دادمو حفظ کنم. ازاون موقع دیگه نتونستم گریه کنم، دلیل این عکس‌العملا هم همینه؛ یه نفر که نزدیک میشه بهم و ابراز علاقه می‌کنه به شدت بهم می‌ریزم، تپش قلب می‌گیرم، نفسم می‌گیره استرس می‌گیرم تمرکزمو از دست می‌دم، بی‌اشتها می‌شم، حالت تهوع می‌گیرم، نمی‌تونم بخوابم، دلشوره می‌گیرم. دلم می‌خواد فقط بشینم گریه کنم. این کابوس کی می‌خواد تموم شه نمی‌دونم؟! چند روزه حالم خوب نیست اصلا. شاید رفتم دوباره پیش روان‌شناسم شاید دوباره خواستم که یه قدم دیگه برای خودم بردارم امیدوارم یه روزی این کابوس عذاب آورم تموم بشه. شاید منم یه روزی دوباره مخاطب اشعار عاشقانه یه نفر شدم... این داستان به موازات چندین اتفاق دیگه که اندازه همین سنگین بود اتفاق افتاد. این شرح حال را فعلا تموم می‌کنم شاید یه روزی دوباره هوس نوشتن راجع به بقیه‌ش کردم. گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

دوشنبه 19 فروردين 1398
03:44:26
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT