از خندان تا سیاهپوش


به روایت: محمد‌مهدی توکل
از پیچ و خم جاده در بخش طارم‌سفلی که گذشتم تا به روستای سیاهپوش برسم؛ انتظار داشتم چون گذشته، در پس کوه‌ها وتپه‌های ماسه‌ای که تندبادهای سد منجیل در طی سال‌ها ایجاد کرده است با جلوه‌ی زیبایی از سد سپید رود مواجه شوم؛ ولی متاسفانه کمبود شدید آب و پس رفت آن، تنها و تنها خشکی بر جای گذاشته بود! در مسیرمان، نگاهم به خرابه‌های باقی مانده از روستای قدیمی سیاهپوش افتاد. در زبان محلی، به این نقطه «یوخاری کند» می‌گویند که در اثر زلزله سال 1369 رودبار و منجبل، کاملا تخریب شده است. سیاهپوش را قبلا «خندان» می‌گفتند و محل روستا نیز ابتدا در نقطه‌ای دیگر به نام «آشاقی» قرار داشته است. به گفته‌ی اهالی، در سال 1342 در پی آبگیری سد منجیل، این روستا با تمام ساختمان‌ها و خاطرات شان کاملا زیر آب دفن می‌شود؛ اما یک خاطره اهالی، نه تنها هیچگاه غرق نمی‌شود؛ بلکه از نسلی به نسلی و از سینه‌ای به سینه‌ی دیگر منتقل می‌شود و آن حادثه شهادت سید‌جلال‌الدین اشرف از نوادگان امام موسی کاظم‌(ع) در این روستا در دوره حکومت امویان است. این واقعه در پی جنگ با ماموران حکومت اموی و در مکانی به نام «شون دشت» رخ می‌دهد. آقای کشاورز، یکی از قدیمی‌های روستا به صورت مفصل دلیل تغییر نام روستا از «خندان» به «سیاهپوش» را برایم تعریف کرد. بعد از آن واقعه غمگین، مردم روستا به خاطر نشان دادن عشق خود به فرزندان امامان‌(ع) سیاه می‌پوشند، و از این‌رو نام روستا برای همیشه از خندان به سیاهپوش تغییر می‌کند. مرقد مطهر امامزاده سید‌جلال‌الدین اشرف، اکنون در شهر آستانه اشرفیه در استان گیلان قرار دارد. روستای سیاهپوش 750 نفر جمعیت دارد، که در برخی فصول سال، به 2 هزار نفر می‌رسد. کار مردم زراعت و باغداری است و عمده محصول آنها زیتون است. زبان مردم ترکی است. این روستا در 100 کیلومتری قزوین واقع شده است. از تکه چوب تا ساز چگور مضراب که بر تارهای ساز چگور در لابلای درختان زیتون پیچید؛ حال و هوای خاصی داشت. موسیقی محلی در روستای سیاهپوش با فرهنگ، زندگی، کار و تلاش مردمان خوب آن گره خورده است. آقای فرحمند، یکی از کشاورزان سختکوش روستا، سال‌هاست با ساز چگور انس و الفت دارد. از او پرسیدم: چند سال است که موسیقی محلی می‌نوازی؟ گفت: من خیلی علاقه به ساز چگور داشتم و علت آشنایی‌ام با موسیقی، گوش دادن به رادیو بود. 8 سالم بود که پدرم، تکه چوبی به دستم داد و گفت: چگور شبیه این چوب است. چند تا سیم دارد و با به صدا در آوردن سیم‌ها، موسیقی تولید می‌شود. الان 20 سال است که می‌خوانم و می‌نوازم. پرسیدم: در این سال‌ها به کسی هم آموزش داده‌ای؟ پاسخ داد: بله، خیلی از دوستان هستند که یاد گرفتند؛ بعضی وقت‌ها دور هم می‌نشینیم و لحظات خوشی داریم؛ سپس آقای فرحمند، بند ساز را روی شانه‌اش محکم کرد و با نواختن ساز چگور، چند قطعه زیبای محلی، با زبان ترکی برایمان خواند و نواخت. وقتی قدم زنان در حیاط می‌رفت و ساز می‌نواخت با صحنه‌ی جالبی روبرو شدم. سگی در گوشه حیاط خوابیده بود. تصورم این بود که واکنشی نشان دهد و یا فرار کند؛ ولی دیدم با خیال راحت خوابیده است و به صدای ساز گوش می‌کند. موسیقی غذای روح است. خداوند با خلق این هنر، آرامشی وصف ناشدنی در وجود انسان‌ها، طبیعت و حیوانات به ودیعه نهاده است. موسیقی اصیل ایرانی و محلی فاخر، تنهاست. بیایید آن را دریابیم. موسیقی ریشه‌دار و شناسنامه‌دار ما، چه در شهر و چه روستا نیازمند توجه است. یادمان باشد. این نوع موسیقی رفیق راه است نه رقیب راه! بازگشت از ییلاق وقتی به روستا رسیدم، تازه از ییلاق بازگشته بودند. جلوی در ورودی خانه، چندین تخته فرش، تعدادی ظروف پلاستیکی، چند عدد، گونی پر از محصولات کشاورزی، روی هم ریخته شده بود. مردان و زنان عشایر روستای سیاهپوش، همه ساله در اوایل بهار، به ییلاق می‌روند و در اواسط پاییز با سرد شدن هوا، به تدریج باز می‌گردند. زن روستایی که خستگی راه در چهره‌اش نمایان بود با دیدن ما در حیاط خانه، گرد‌وغبار نشسته بر سر و چادرش را، تکانی داد و با خوش‌رویی به استقبال‌مان آمد. از او پرسیدم: فاصله ییلاق تا روستا چند ساعت راه است؟ گفت: 2 ساعت طول می‌کشد. در میان وسایلی که از ییلاق آورده بود؛ فرش نمدی سفید رنگی با نقش و نگار قشنگی به نام «کِ چَل» وجود داشت که زن روستایی گفت: این را از رودبار خریده‌ام؛ البته خودم هم توان درست کردن آن را دارم. از او پرسیدم داخل گونی‌های پلاستیکی چه دارید؟ گفت: جو و عدس که در ییلاق آنها برداشت کردیم به خودمان آوردیم. در همان حال عروسش، در ِ یکی از کیسه‌ها را باز کرد و مشتی از جوی داخل آن را بیرون آورد تا من ببینم. در روستای سیاهپوش، حدود 150 هکتار زمین دیم، زیر کشت گندم، جو وعدس قرار دارد. این کشتزارها، عمدتا در ییلاق واقع شده‌اند. نان محلی با طعم همدلی زن روستایی، سطل پر از خمیر را در دست داشت و از پله پایین آمد. او قصد داشت، به سمت انباری و محل پخت نان برود. در سیاهپوش، زنان کدبانوی روستا در ایام هفته، دور هم جمع می‌شوند و با پختن انواع نان محلی، سفره‌های خود را رنگین می‌کنند. ‌مادر پشت تنور داغ نشسته بود و خمیر را باز می‌کرد تا به بدنه تنور بچسباند. دختر نیز، به سرعت چونه‌ها را با دستش گرد می‌کرد تا زنجیره پخت نان کامل شود. از او پرسیدم: این چه نوع نانی است که پخت می‌کنید؟ گفت: نان لواش محلی است. داخل خمیر آن، مقداری شیر، روغن زیتون، زیره و شنبلیله ریخته‌ام تا خوشمزه‌تر شود. ‌در مکان پخت نان، دو تنور کوچک گِلی در دل زمین قرار داشت. زن کدبانو و پرتلاش روستایی ادامه داد: تنورها را خودم ساخته‌ام. مقداری گِل آماده کردم و بعد از شکل دادن به آن، سابیدم تا آماده شد. اندازه کوچک تنور، خیلی خوب بود و مادر مجبور نبود برای چسباندن خمیر، خیلی کمرش را خم کند. دودی که از تنور بیرون می‌زد، در تابش آفتاب جلوه زیبایی داشت. پاییز عاشق است! در ِ ورودی خانه که باز شد. نگاهم به ردیف منظم گلدان‌های کنار دیوار راهرو افتاد. گلدان‌های قد و نیم قد اشاره از آن داشتند که باغبانی خوش ذوق دارند. به حیاط خانه که رسیدم، سرسبزی آن بیشتر خودنمایی کرد. آقای مقامی، روستایی با انگیزه، بازنشسته آموزش و پرورش است که چندین سال است از تهران به روستای سیاهپوش، بازگشته است. او گفت: گل‌هایم زیاد است، اینها را خودم تکثیر کردم. الان نگرانم که در زمستان به دلیل کمبود جا مشکل پیدا کنند. خرمالوهای نارنجی رنگ، روی درخت حیاط، بسیار زیبا بود. او وقتی علاقه‌مندیم را به گل و گیاه دید، مرا به انتهای حیاط خانه‌اش برد تا درخت پرتقالش را نیز نشانم دهد. پرسیدم. چه نوع میوه‌های دارید؟ گفت: سیاهپوش هوایش خوب است؛ اینجا نارنگی، پرتقال، انار، زیتون و خرمالو، محصول خوبی می‌دهد؛ حتی من نارنگی محلی که داخل گلدانی بود در لوشان دیدم و آن را خریدم. الان کاشته‌ام و میوه‌های کوچک و رنگی آن، تا دو ماه دیگر می‌رسد. شاخه‌های درخت انگور، به تمام نرده‌های ایوان پیچیده بود و برگ‌های خشک شده و رنگارنگ آن، نشان از فصل پاییزای داشت که عاشق است و سرشار از زیبایی. آقای مقامی، از هر بخش از فضای خالی خانه‌‌اش، استفاده کرده بود تا برای قرار دادن گلدان‌ها استفاده کند. از گلدان «آلو ورا» که گل کرده بود تا «کاکتوسی» که گل‌هایش ریخته بود و تنها یک گلش باقی مانده بود و «گل‌های داوودی» که پیازش را خودش کاشته است و گلدان‌های کوچکی که در اطراف درخت پناه گرفته بودند. در این میان، گوش دادن به نوای محلی آقای کشاورز از قدیمی‌های روستا در کنار این همه درخت و گل و گیاه، صفای دیگری داشت. زیتون طلای سبز از بلندترین نقطه‌ی روستا به درختان سبز زیتون چشم دوختم که زیر تابش آفتاب، جلوه‌ی زیبایی به سیاهپوش داده بود. زیتون، برای مردمان روستا، جایگاه و اهمیت زیادی دارد. در حال حاضر، 290 هکتار از باغ‌های روستا به شکل سنتی و یک هزار هکتار آن به صورت صنعتی، به کشت ارقام مختلف زیتون اختصاص دارد. آقای طارمی‌لر، زیتون کار روستا، داخل انباری خانه‌اش، شیلنگ بزرگی را چندین بار داخل بشکه زیتون می‌چرخاند و بلافاصله بعد از آن، آبی تیره رنگ بیرون می‌آمد. پرسیدم: این کار را چند بار انجام می‌دهید؟ گفت: 6 بار تا کاملا شوری و تلخی زیتون رفع شود و رنگ قشنگی پیدا کند. اینجا، 70 عدد بشکه زیتون دارم. از در انباری، زن و پسر آقای طارمی‌لر نیز در حالی که تکه سنگ‌های بزرگی را در دست داشتند؛ وارد شدند و هر نفر، سنگی را روی بشکه‌ها، قرار دادند. پرسیدم: این سنگ قرار است چه کاری را انجام دهند؟ پاسخ داد: برای جلوگیری از سیاه شدن زیتون، باید همیشه در آب باشند. من بعد از نمک زدن زیتون‌ها و جابه‌جا کردن آنها، سنگ را روی گونی داخل بشکه می‌گذارم تا زیتون‌ها برای عرضه به بازار تازه بمانند. بانوی هنرمند سیاهپوشی زیر تابش آفتاب پاییزی، قدم زنان در کوچه پس کوچه‌های سیاهپوش پیش رفتم تابه خانه زن قالیباف روستا رسیدم. دختر کوچکش در حیاط تاب بازی می‌کرد و با دیدن ما، همراهمان شد وارد اتاقی شدیم که دار قالی در آن برپا بود. فوری کنار مادر، روی تخته نشست و علی‌رغم اینکه فرش‌بافی را نمی‌‌دانست؛ نخ را در دست گرفت و با سرانگشتان ظریفش، شروع به بافتن کرد. از خانم کبیری پرسیدم: نام نقشه تابلو فرشی که می‌بافد؛ چیست؟ پاسخ داد: نقشه مهریه عروس که در آن 109 رنگ بکار رفته است. این تابلو را از قبل عید شروع کرده‌ام و به زودی کارش تمام می‌شود. او در حالی که دف را، روی تار و پودها می‌کوبید تا محکم شوند؛ ادامه داد: این فرش را به سفارش می‌بافم و دستمزدم در پایان کار، 1 میلیون و 300 هزار تومان است که هزینه‌های زندگی را تامین نمی‌کند. پرسیدم: اگر خود شما به صورت مستقل، قالی‌بافی کنید؛ چقدر می‌شود؟ گفت: از چله‌کشی تا بافت، حدود 6 میلیون تومان، برای من در آمد دارد. اگر چه به خاطر گرانی نخ و نقشه، نیازمند کمک هستم. سال قبل، این مواد را 1 میلیون تومان می‌خریدم؛ ولی الان دستم خالی است. تلاش این بانوی هنرمند روستایی که با عشق، تار و پود قالی را در هم می‌بافت، تا هنر و صنعت سرزمین ایران، همچنان زنده بماند؛ ستودنی است. امید آنکه با حمایت از هنرمند ایرانی و توجه به فرش ایرانی بتوانیم از این فرصت، برای تقویت صادرات غیر‌نفتی، و ارز‌آوری کشورمان استفاده کنیم. کلیدهایی بر شاخه‌های درخت انار درخت انار گوشه‌ی حیاط خانه روستایی با آمدن پاییز، دیگر اناری بر شاخه‌هایش نداشت؛ انارهای دانه الماسی که طعم شیرین آن، لذت بخش دورهمی‌های شبانه مردمان روستای سیاهپوش است. وقتی نگاهم همچنان در لابلای شاخه‌های درخت انار سرگرم جستجو بود چند دسته کلید دیدم که با نوازش باد، جابجا می‌شدند. از خانم طارمی‌لر پرسیدم: کلید‌ها روی درخت چه می‌کنند؟ عنوان کرد: همسایه‌ها وقتی می‌روند تهران، کلید خانه‌هایشان را می‌آورند و به درخت آویزان می‌کنند تا من هرازگاهی به خانه‌شان سری بزنم. چه کار خوبی؛ وقتی اعتماد باشد زندگی با آرامش و امنیت خواهد بود. زیر سقف کنار در ورودی انباری، مشکه برقی به سرعت می‌چرخید تا کره را از دوغ جدا کند. او زن کدبانویی است؛ برای مصرف خود و هم محلی‌ها، تولیدی لبنیات دارد. از ظرف سفالی مقداری ماست کوزه‌ای برایم ریخت؛ خیلی خوشمزه بود. به خانه‌ای دیگر در سیاهپوش رفتم؛ حیاط پر از درختان زیتون، انار... بود. خانم کلهر، زن فعال و پرتلاش، خودش به همراه همسر و چند نفر دیگر، طی چند سال درختان زیادی کاشته بود و از محصول آنها درآمد خانواده را تامین می‌کرد. حتی کفگیر بزرگ چوبی را که برای بهم زدن دیگ رب انار از آن استفاده می‌کرد نیز خودش ساخته بود.

يكشنبه 13 آبان 1397
05:07:02
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT