میرخوند سفلی؛ روستایی لُر نشین در دل ِ طارم


به روایت محمد مهدی توکل
از جاده قدیم رشت ـ قزوین به سمت روستای میرخوند سفلی از توابع بخش طارم سفلی در نزدیکی لوشان حرکت کردیم. روستای میرخوند سفلی در 80 کیلومتری قزوین واقع شده است. وقتی از پلی سیمانی بر روی رودخانه شاهرود عبور کردیم که چندین دهنه داشت و مردم اصطلاحا به آن می گفتند «سی و سه پل» (البته نه آن پل معروف در اصفهان) وارد جاده اصلی روستا شدیم. روستای میرخوند دو راه ورودی دارد؛ یکی از سه راهی سیردان و دیگری همین پلی که کنار آن پر از نی زار بود و صدای موتور آب به خوبی شنیده می شد. گل و لای باقی مانده حکایت از سیلابی بودن رودخانه و طغیان آن در هنگام بارندگی های شدید داشت. بعد از گذشتن از جاده پر پیچ و خم با پستی و بلندی‌ها تابلوی کوچکی که در سمت چپ جاده قرار داشت؛ ما را به داخل روستا هدایت کرد. از چند رهگذر نشانی منزل دهیار را گرفتیم؛ گفتند به سمت کوچه مسجد امیرالمومنین(ع) بروید. کوچه‌ای که با دانه‌های درشت شن سنگ فرش شده بود. وقتی مقابل درب آهنی قرار گرفتیم؛ پیش از آنکه درب بزنیم؛ جوانی به استقبال ما آمد و خودش را جمشید میرخوند چگینی دهیار روستا معرفی کرد. بعد از گپ و گفت کوتاه یکی دیگر از اعضای شورای اسلامی روستا هم به جمع ما پیوست. در حین قدم زدن با دهیار از موقعیت جغرافیایی و جمعیت روستا پرسیدم؛ گفت: روستای میرخوند سفلی حدود 5 هکتار وسعت دارد و 45 خانوار و حدود 180 نفر در آن ساکن هستند که در برخی فصول سال این تعداد متغیر است. خانه‌های این روستا در دامنه کوه واقع شده است. در انتهای کوچه، سرسبزی درختان زیتون به چشم می‌خورد، قدم زنان به آنها نزدیک شدیم. چشم انداز زیبایی بود و در پایین آن دره‌ای سرسبز و پر از درختان زیتون قرار داشت و رودخانه‌ای که از کنار روستا می‌گذشت. دهیار در مورد کار و فعالیت مردم روستا نیز گفت: فعالیت عمده مردم دامداری و کشاورزی در زمینه کاشت پیاز، سیب زمینی و گوجه است؛ ولی به دلیل کمبود آب چند سالی است که به کاشت و برداشت زیتون پرداخته‌ایم و خانم‌ها نیز علاوه بر کمک در کار کشاورزی به قالی بافی و پخت غذا مشغولند.  «ارکند چای»، رود حیات بخش در کنار روستای میرخوند سفلی رودی به نام «ارکند چای» جریان دارد که باعث سرسبزی طبیعت این روستا شده است. به روی سبزه‌ها چند راس گاو در حال چرا بودند. حاج کریم میرخوندچگینی مسئول شورای بخش که مشغول کار بود؛ در باره این رود به ما گفت: آب «ارکند چای» از کوه‌ها و ارتفاعات سمت سنگان، بغل دوز، بالا دوز و روستاهای چوقور سرچشمه می‌گیرد. روستای ما آخرین روستایی است که از این رود فصلی بهره‌مند می‌شود و بعد از آن، آب رود به سد سفید رود می‌ریزد. زیبایی رودخانه و سنگ‌هایی که در اثر فرسایش آب هرکدام به شکلی خاص درآمده بودند؛ مرا واداشت تا ادامه گفت‌وگو را در حال قدم زدن در کنار رودخانه انجام دهم. سنگلاخی بودن مسیر اگرچه قدری پای ما را اذیت کرد و کفش و لباسمان خیس شد؛ اما لذت‌بخش بود. او در مورد وجه تسمیه نام روستای میرخوند سفلی نیز گفت: طایفه میرخوند چگینی که بزرگ آنها قلیچ خان بوده، یکی از طوایف بزرگی است که پدربزرگ من که حدود 100 سال سن داشت؛ می‌گفت این طایفه 180 سال پیش در زمان کریم خان زند به دلیل شجاعت زیاد به اینجا آمدند و ساکن شده‌اند. حاج کریم، اسامی فامیل‌های ساکن در روستا را میرخوندچگینی، سرگران، چاپرچای و چام چام ذکر کرد که به زبان لری صحبت می‌کنند.  آسیاب آبی مخروبه روستا روی بلندی مشرف به رودخانه آثار تخریب شده و بجای مانده از بنای آسیاب آبی روستا قرار داشت که مسئول شورای بخش در باره آن گفت: این آسیاب قدیمی به دست یکی از بزرگان و خیرین آبادی به نام مرحوم حسین خان ساخته شده، سال‌ها فعال بود و اهالی روستا و ساکنین سایر روستاها گندم خود را در این آسیاب آبی آرد می‌کردند و کیفیت خوبی هم داشت؛ ولی متاسفانه در اثر زلزله سال 69 گیلان و زنجان به کلی تخریب شد. روی خاک بر جای مانده از تخریب آسیاب آبی طی سال‌ها علف هرز سبز شده بود؛ اما چند قطعه سنگ بزرگ دایره شکل در کناری افتاده بود که سوراخ داخل آن را با دست حجاری کرده بودند. دلیل کارکرد این سنگ‌ها را از حاج کریم پرسیدم و او پاسخ داد: وقتی که آسیاب آبی فعال و سرپا بود این قطعات بزرگ سنگ پشت سرهم قرار داشت و آب رودخانه را هدایت می‌کردند و با عبور از این سوراخ سنگ‌ها آب وارد آسیاب می‌شد سپس از طرف دیگر مجدد آب به رودخانه سرازیر می‌شد. وقتی پرسیدم با توجه به قدمت آسیاب و سنگ‌های آن اگر این مکان بازسازی شود؛ می‌تواند یکی از فرصت‌های خوب گردشگری باشد؛ مسئول شورای بخش گفت: برای تحقق این امر اقداماتی انجام داده‌ایم.  تنها شهید روستای میرخوند وقتی در کوچه های روستای قدم می‌زدم؛ چشمم به تابلوی مدرسه‌ای افتاد به نام دبستان عشایری شهید عشقعلی میرخوندچگینی. از اهالی سراغ خانواده شهید را گرفتم و پس از راهنمایی وارد حیاط خانه‌ای روستایی شدم. باغچه‌ای کوچک با سبزی کاری چند درخت زیتون و ایوانی مسقف که در گوشه آن پیرزنی عینکی نشسته بود. جلو رفتم بعد از سلام و احوالپرسی، با زبان لری گفت که نمی‌تواند فارسی صحبت کند. او مادر تنها شهید و جانباز روستای میرخوند سفلی بود. چند دقیقه‌ای ماندیم تا برادر شهید که در مزرعه بود؛ آمد. او بازنشسته جهاد کشاورزی رودبار بود و الان به کار کشاورزی مشغول است. از او پرسیدم عشقعلی چطور شهید شد؟ گفت: ما سه تا برادر بودیم برادر بزرگم مرحوم شده و عشقعلی هم از من کوچکتر بود. گفتم پس شما تنها امید مادر هستید؛ گفت: بله و ادامه داد که عشقعلی حدود 12 سال رنج و درد جانبازی را تحمل کرد. مدت‌ها در تهران و قزوین بستری بود و 3 سال قبل از شهادت در خانه از او پرستاری می‌کردیم تا اینکه در سال 77 شهید شد.  زلزله‌ای که روستا را ویران کرد صدای غازها فضای روستای میرخوند سفلی را پر کرده بود؛ بچه‌ها در کنار خرابه‌های به جای مانده از زلزله سال 69 گیلان و زنجان از روی کنجکاوی با حیوانات سرگرم بازی بودند. یکی از غازها برای محافظت از جوجه‌هایش در حالی که دهانش را باز کرده بود و سر و صدای زیادی می‌کرد به سمت بچه‌ها حمله‌ور شد. در لابلای صداها از رییس شورای روستا در مورد زلزله و جان باختگان پرسیدم. اکبر میرخوند چگینی گفت: محل اصلی روستا، اول همین خرابه‌ها بود؛ اما وقتی زلزله آمد خانه‌‌های روستا 100 درصد تخریب شد و متاسفانه در این فاجعه 16 نفر از ساکنان روستا کشته شدند. بعد از آن مردم خرابه‌ها را با لودر صاف کردند و ساختمان‌های جدید ساخته شد. در محل جدید روستای میرخوند سفلی با توجه به بارندگی زیاد ساختمان‌ها عمدتا با سقف شیروانی ساخته شده و کوچه‌ها دارای پلاک و جدول‌بندی و به شکل منظم هستند در محلی که گفت‌وگو می‌کردیم چند ساختمان خشت و گلی بود که نشان می‌داد سال‌ها رها شده‌اند. کنار آن پر از علف هرز بود و به گفته اهالی مار و حیوانات گزنده هم زیاد دیده شده است. او ادامه داد: بعد از زلزله مردم با ساختن خانه‌های جدید، از این قسمت‌ها را که تا حدودی سالم بود برای نگهداری دام و طیور و انبار علوفه استفاده می‌کنند. بالاتر از همین خانه‌های تخریب شده در اثر زلزله، در کنار راه ورودی به روستا درب چندین زاغه حفر شده در دل کوه خودنمایی می‌کرد. از رییس شورا در مورد این مکان‌ها پرسیدم که گفت: زاغه‌ها محل نگهداری 450 راس گوسفند روستا در فصل زمستان است. فکر می‌کنم حدود 100 سال پیش این‌ها را در دل کوه کنده‌اند و داخلش تاریک است؛ زمستان گرم و تابستان خنک است.  قالی بافی زنان هنرمند میرخوندی زنان روستایی با بیکاری بیگانه‌اند. وقتی از کارهای خانه‌داری، آشپزی و کمک در کشاورزی و دامداری فراغت می‌یابند؛ دست به کار هنر قالی بافی می‌شوند. وقتی از پله‌های خانه «صفیه میرخوند چگینی» بالا رفتیم صدای ضربه‌های شانه فلزی که بر تاروپود دار قالی نواخته می‌شد موسیقی عشق و زندگی و کار بود که به گوش می‌رسید. در گوشه اتاقی کوچک، دار قالی کوچکی برپا بود و دو نفر خانم با جدیت سرگرم گره زدن نخ‌های رنگی بر تاروپود قالی بودند تا نقش زیبایی را خلق کنند. صفیه خانم در باره کارش گفت: من یکسال دوره آموزشی را گذراندم و الان سه ماه است که دار قالی را برپا کردم و قالی که می‌بافم در اندازه یک متر و 5 سانت در 2 متر بوده و با نقش گل رز نخ بکار رفته در آن حدود 13 رنگ است. از او در باره سختی‌های کار قالی‌بافی پرسیدم؛ گفت: به قالی‌بافی اگر علاقه داشته باشی و مهارت لازم را کسب کنی، کار سختی نیست. در روستا خانم‌های زیادی هستند که در خانه این هنر را انجام می‌دهند و اگر ایراد و اشکالی داشته باشند من به آنها کمک می‌کنم. در گوشه‌ای از اتاق یک دستگاه چرخ خیاطی هم بود که به گفته خانم چگینی، او 4 سال است خیاطی هم می‌کود. او همچنین افزود: به یاری خداوند تا 6 ماه دیگر این قالی را پایین می‌آورم و می‌فروشم و می‌خواهم مجدددار قالی ابریشم را برپا کنم. صفیه خانم که در چندین جشنواره شرکت کرده بود برای هماهنگی در کار بافت قالی در حالی که به سرعت نخ‌ها را با انگشتانش جابجا می‌کرد و زمزمه می‌کرد: سبز کم رنگ، جگری، دو تا سفید، تا خانم بغل دستی‌اش از بافتن عقب نماند به من گفت: این خواهر‌زاده‌ام است که به من در بافتن قالی کمک می‌کند. از او پرسیدم چند وقت است که کار می‌کند؛ گفت: در رشته کاردانش شاخه قارچ در مدرسه شبانه‌روزی کوهگیر درس می‌خوانم. اوقات بیکاری برای قالی بافی می‌آیم. می‌خواهم در آینده با کمک دیگر دوستانم کارگاه پرورش قارچ ایجاد کنم.  کشاورزی، کار اول و آخر روستاییان زمین‌های کشاورزی روستای میرخوندسفلی در دامنه کوه واقع شده است. با توجه به بارندگی در فصول سال محصولات بیشتر به صورت دیم کاشته می‌شود. با عبور از جاده خاکی که در اطراف آن درختان کوچکی کاشته بودند به مزرعه پیاز رسیدیم در میان درختان کوچک کنار جاده روی بلندی ساختمان ویلایی قرار داشت. وقتی پرسیدم این مکان چیست؟ گفتند: این مراتع را اجاره داده‌اند و افرادی از تهران و شهرهای دیگر آمده‌اند. ضمن درخت کاری برای خود ساختمان ساخته‌اند. البته مردم از این اقدام خیلی راضی نبودند؛ چرا که مراتع آنها برای چرای دام محدود شده بود. در مزرعه پیاز 5 نفر از خانم‌ها مشغول وجین کردن بودند؛ کار سختی بود زیر تابش مستقیم آفتاب چند نفر خم شده و تعدادی روی پا نشسته با دست ریشه علف‌های هرز را از خاک بیرون می‌آوردند تا پیازهای کاشته شده بهتر رشد کنند. جلوتر رفتم و از خانم‌ها چند سوال پرسیدم؛ خیلی حاضر به صحبت کردن نبودند. از پاسخ‌های کوتاه و حرف‌های بریده بریده آنها متوجه شدم کارگران روزمزدی هستند که از مناطق اطراف آمده‌اند. آن طور که گفتند قبلا در گوجه کاری و کاشت سیر و نشا زدن مشغول بودند و الان 5 روزی است به اینجا آمدند و روزی 16 ساعت کار می‌کنند. زمین وسیع بود و با این روند و تعداد کم زمان زیادی باید برای وجین کردن صرف می‌شد. آنها گفتند قرار است در روزهای آینده به جمع آنها اضافه شود و تعدادشان به 40 نفر برسد. چون خیلی اهل گفتگو نبودند از آنها سراغ صاحب مزرعه را گرفتم با دست مردی را نشان داد که در قسمت دیگری از مزرعه مشغول بیل زدن بود‌. دود اجاق صحرایی به هوا بلند بود و آتش حاصل از چوب‌های سوخته زیر قوری و کتری چای کاملا بدنه آن را سیاه کرده بود. از آقای چگینی که با چهره‌ی آفتاب سوخته و با انرژی وقتی پا را بر بیل فشار می‌داد و خاک را زیرورو می‌کرد؛ در‌باره‌ی محصولی که کاشته است؛ پرسیدم و او گفت: این زمین مدتی آیش بوده، پیاز کاشتم به خاطر کمبود آب قبل از فصل بهار این کار را کردم؛ ولی آفت افتاده. سم زدم و الان دارند وجین می‌کنند، خوشبختانه آفت به ساقه‌ها زده به ریشه نرسیده است. 30 کیلو بذر پیاز در 14 هزار متر‌مربع زمین پاشیدم. خیلی از خانواده‌ها در روستا این کار را کرده‌اند. محصول پیاز این منطقه خیلی خوب است. با کامیون به بازار رشت ـ قزوین و تهران می‌بریم . در کنار مزرعه آقای چگینی، مکانی را با چوب و برگ درختان درست کرده بود و برای جلوگیری از باران روی سقف آن را پارچه برزنت و پلاستیک کشیده بود. داخل آن با پتو و قالیچه مفروش شده بود. پرسیدم از این مکان چه استفاده‌ای می‌شود؛ پاسخ داد: ما بیشتر وقت خود را در مزرعه هستیم، از سایه آن برای استراحت و غذا خوردن استفاده می‌کنیم. در کنار او پسر و اعضای خانواده مشغول کار بودند. من و همراهان را به نوشیدن چای دعوت کرد که بسیار خوش طعم بود .  غذاهای محلی مردم میرخوند سفلی این روزها گرچه دسترسی آسان روستا به شهر موجب شده است تا مواد اولیه برای تهیه‌ی غذا به راحتی در اختیار کدبانوی روستا قرار گیرد و شباهت غذاهای شهری و روستایی پخت غذاهای محلی را کم رنگ کرده است؛ اما هنوز هستند خانم‌هایی که به سنت‌ها اهمیت می‌دهند و همچنان به پختن غذاهای محلی خوشمزه می‌پردازند. خانم ریحان میرخوندچگینی و چند نفر دیگر از زنان روستایی میرخوند سفلی که دور هم نشسته بودند؛ در مورد غذاهای محلی روستا صحبت کردند . غذاهایی چون آش رشته، آش دوغ، آش ترش، کته، تاس کباب و فسنجان. طرز بیان خانم میرخوند چگینی نشان از نقش مدیریتی و سرپرستی او در گردآوردن خانم‌ها برای آماده کردن مواد اولیه سپس نظارت بر پخت و پز غذاهای محلی داشت. از او درباره طرز تهیه غذاهای محلی پرسیدم؛ گفت: برای تهیه آش رشته از تره کوهی، تره ییلاقی، تره سلمان و گزره میشان استفاده می‌کنیم‌. برای پختن آش ترش علاوه بر تره محلی، برنج با لوبیا سبز می‌ریزیم و مقداری سرکه به آن اضافه می‌کنیم تا خوب بجوشد‌. غذای اصلی روستای میرخوند سفلی، کته با تاس کباب است که با گوشت غاز و بوقلمون درست می‌کنیم و خیلی خوشمزه است. خانم میرخوندچگینی همچنین افزود: من و خانم‌های روستا وقتی دسته جمعی در مناسبت‌هایی چون تولد آقا امام زمان‌(عج) و ایام تاسوعا و عاشورا و عروسی و عزا در روستا غذا و آش نذری می‌پزیم در کنار دیگ‌ها‌ی غذا، قرآن و دعای توسل می‌خوانیم و به این کارمان اعتقاد داریم و تا الان هم مرادمان را گرفته‌ایم. در حالی که دختر کوچک او که در کنارش بود و با دقت حرف‌های ما را می‌شنید؛ پرسیدم نسل جدید دختران روستا چقدر به این کار شما علاقه‌مند هستند؛ گفت: من هر چه دارم از مادرم یاد گرفته‌ام دوست دارم سبک زندگی‌ام مانند مادرم باشد و دخترم را نیز مثل خودم تربیت کنم. هیچکس خوبی‌های مادران را فراموش نمی‌کند.  آیین‌ها و سنت‌ها در روستا ریش سفیدان روستا که کوله‌باری از سال‌ها تجربه را با خود دارند و گرما و سرما دیده‌ی روزگاراند. پای صحبت آنها که می‌نشینی حرف‌های شنیدنی بسیار از گذشته‌های روستا، آداب و رسوم و سنت‌های قدیمی دارند. وقتی وارد خانه روستایی شدم پیرمردی با محاسن سفید با چهره‌ای خندان و سرحال به بالشی تکیه داده بود. کلاه نخی سیاه رنگی بر سر داشت و یک پایش را دراز کرده بود و کنارش عصای چوبی شکسته‌ای که قسمتی از آن را با سیم بسته بود به چشم می‌خورد. اسمش را پرسیدم؛ گفت: درویش علی سرگران، 80 ساله که از خدا عمر گرفتم. کارم کشاورزی بوده، خیلی زحمت کشیدم و الان پایم خیلی درد می‌کند‌. با زبان لری شعری درباره جوانی و پیری خواند که مفهومش این بود که جوانی بهتر از پیری است. از درویش علی در مورد آداب و رسوم روستای در عید نوروز پرسیدم؛ گفت: در عید نوروز جوانان جدا و پیرمردها جدا جمع می‌شدیم و خانه به خانه می‌رفتیم برای عید دیدنی. اول از بزرگترها شروع می‌کردیم. خانه‌های قدیمی بخاری گلی داشتند جوان‌ها 10 روز مانده به عید یک قوطی را برمی‌داشتند به آن نخ بلندی می‌بستند و شب‌ها می‌رفتند روی پشت‌بام همسایه‌ها و قوطی را از دودکش می‌فرستادند داخل خانه و صاحب خانه هم به آنها انعام می‌داد‌. مثل تخم‌مرغ، شیرینی، پول و... شب‌ها اینکار را می‌کردند که شناخته نشوند. این کار را یک نوع زرنگی و زبلی می‌دانستند تا بتوانند روز هم ‌برای عید دیدنی و گرفتن انعام مجدد به همان خانه مراجعه کنند. ‌ در فاصله گفت‌وگو برای نفس تازه کردن چای آوردند. درویش در باره آداب و رسوم عروسی در روستا خم گفت: برای دعوت کردن اهالی به مراسم عروسی با ساز و دهل به درب خانه‌ها می‌رفتند یک کله قند می‌دادند و می‌گفتند فلان روز مراسم فلان کس است شما بیایید و در مقابل صاحب خانه به آنها انعام می‌داد وقتی عروس را سوار بر اسب می‌آوردند و در خانه تحویل می‌دادند؛ پشت سر او یک پسر بچه می‌نشاندند با این نیت که ان‌شاءا.. بچه اول او پسر شود. عروسی سه شب و سه روز ادامه داشت و فردای عروسی داماد به همراه ساق دوش با یه دستمال ابریشم و کله‌قند می‌رفت خانه عروس و داماد دست مادر و پدرزن را می‌بوسید؛ صبحانه می‌خوردند و برمی‌گشتند. رسم دیگر این بود که داماد می‌رفت پشت‌بام و یک دانه سیب یا انار و بعضی اوقات نارنج را گاز می‌زد و با قدرت زیاد آن را پرتاب می‌کرد. جوان‌ها برای گرفتن آن با هم رقابت می‌کردند. داماد می‌خواست به این شکل توان خود را نشان دهد. وقتی داماد در کوچه حرکت می‌کرد از روی پشت‌بام خانه‌ها روی سر او کشمش و نقل می‌ریختند‌. از درویش علی پرسیدم شما موقع عروسی خودت چقدر سیب را پرتاپ کردی؟ با خنده جواب داد: 1 کیلومتر!  رسم و رسوم اهالی از بیان بانوان روستایی در کوچه‌های روستا قدم می‌زدیم تا با مردم در مورد زندگی، آداب و رسوم و کار و فعالیت‌هایشان صحبت کنم. خانم‌های روستا بخصوص عصرها هر وقت فراغتی پیدا می‌کنند؛ طبق رسم قدیمی جلوی درب خانه دو یا چند نفری می‌نشینند و از هر موضوعی با هم حرف می‌زنند. همین جمع صمیمی فرصت خوبی بود که من هم به جمع آنها بروم و از اتفاق با دو خانم میانسال صحبت کردم که خیلی جالب بود. ‌یکی از خانم‌ها که دو نوه‌اش دخترخانم‌ها‌یی که کلاس پنجم بودند و کنارش نشسته بودند از پخت نان شیرین که با روغن زیتون آب و شیر درست می‌کنند و نان ساجی که روی تابه و با هیزم می‌پزند برایم گفت و از او در مورد «شیرواره» پرسیدم، پاسخ داد: قبلا هر خانواده 4 تا 5 تا گاو شیری داشتند. زن‌ها صبح‌ها جمع می‌شدیم می رفتیم شیر گاوها را می‌دوشیدیم. هر 4 روز یک بار به نوبت تمام شیر در اختیار یک خانواده بود؛ مشک می‌زدیم. بعد شیر را داخل دیگ بزرگی روی آتش خوب می‌جوشاندیم کاسه کاسه با آن ماست، پنیر و کره درست می‌کردیم . حرف‌های او را یک زن روستایی دیگر به نام خورشید بانو چگینی ادامه داد: از صبح تا شب کار می‌کردیم. بچه را به پشتم می‌بستم و نان می‌پختم. در کشاورزی کمک می کردم، 6 نفر بودیم و 4 تا گاو هم داشتیم. از صحرا هیزم می‌آوردم برای پخت نان و غذا. 25 نفر کنار هم در یک خانه زندگی می‌کردیم به خوبی و خوشی. به بزرگترها احترام می‌گذاشتیم؛ ولی چکار کنم که الان 30 سال است پایم شکسته و زمین گیر شدم. از او علت شکسته شدن پایش را پرسیدم؛ گفت: وقتی زلزله آمد و خانه خراب شد، سنگ افتاد روی پسرم که 12 سال داشت و سرش شکست. رفتم او را بیاورم، خودم افتادم زمین، یک پام زیر پای دیگرم گیر افتاد و سنگ روی آن افتاد. هر چه داد و فریاد زدم کسی به کمکم نیامد. خانه قدیمی ما 5 تا پله داشت. استخوان پام کاملا شکسته بود و خون می‌آمد از خدا و ائمه کمک گرفتم. یا حسین یا حسین گفتم تا بالاخره از زیر آوار مرا درآوردند؛ اما از آن سال تا حالا، گرفتار شده‌ام.  گله‌داری در روستا اطراف روستای میرخوند سفلی مراتعی وجود دارد که محل چرای دام‌هاست. مراتعی سرسبز و چشم نواز برای گفت‌وگو با چوپانی که از اول صبح به دل کوه زده و قدم به قدم با گله گوسفندان بلندی‌ها را می‌پیماید؛ ما نیز راهی شدیم. از روستا بیرون آمدیم بعد از طی مسافتی در جاده خاکی و کوهستانی در نزدیکی گله گوسفندان متوقف شدیم. چوپان بالای جاده پرسه می‌زد و گله در شیب تند سرگرم چریدن. صدای زنگ آویزان شده بر گردن گوسفند و بزها سکوت صحرا را شکسته بود و من هم در این محیط زیبا کلام را شروع کردم و با توصیف صحنه برای شنوندگان صدای روستا از لابلای سنگ لاخ‌ها و بوته‌های علف گذشتم تا هر چه بیشتر به گله نزدیک شوم. چوپان هم که متوجه آمدن ما شده بود دوان دوان خودش را به ما رساند. چوب دستی بلندی داشت کلاهش را که قدری بالا زد خطوط پیشانی چروک خورده و صورت آفتاب سوخته‌اش بیشتر نمایان شد. خودش را میرخوند چگینی معرفی کرد و از جیب‌اش یک گیاهی شبیه سیب‌زمینی بیرون آورد. از او پرسیدم این چیست؟ گفت: این قارچ دنبلان است و خواص دارویی دارد. گران قیمت است قبلاً کیلویی 40 تا 50 هزارتومان بود که آن را به کشورهای خارجی صادر می‌کنند. گله دایم از این طرف به آن طرف می‌رفت و چوپان با صدایی مخصوص و بلند هی هی کنان و با چرخاندن چوب دستی در هوا از پراکنده شدن آنها جلوگیری می‌کرد. خیلی تند گام برمی‌داشت و من هم نفس‌نفس زنان پا به پای او می‌رفتم. و از گله‌داری در روستای میرخوند سفلی پرسیدم؛ گفت: اینجا الان 200 راس دام است. قبلاً خودم به تنهایی 300 راس داشتم. مراتع کم شده نسل دام‌ها را کم کردیم و به همین خاطر هر 5 روز یک نفر به نوبت چوپانی گله را انجام می‌دهد. از ساعت 6 صبح تا 6 غروب اینجا هستیم. کوه‌ها و تپه‌های اطراف روستای میرخوندسفلی علاوه بر بوته و علف‌ها و گیاهان دارویی محل زندگی حیوانات و خزندگان نیز هست. وقتی با چوپان گفت‌وگو می‌کردم لاک‌پشتی هم آرام آرام در لای بوته‌ها حرکت می‌کرد. از کنار آن عبور کردیم و چوپان گفت: اینجا مار هم زیاد دارد؛ البته اگر اذیتش نکنی، کاری به تو ندارد. سپس رو به سگ گله که دورتر قدم می‌زد؛ کرد و گفت: برای جلوگیری از حمله گرگ‌ها این سگ‌ها خیلی خوبند؛ بارها اتفاق افتاده که گرگ به گله زده و گلوی گوسفند را با دندان گرفته تا حیوان خفه شود. در حین گفت‌وگو صدای رعد و برق آسمان به گوش می‌رسید و آرام آرام ابرهای باران‌زا خودنمایی می‌کردند. صبح که آمدیم آسمان صاف بود. ظهر خیلی گرم شد و عصر ابری و بارانی. در منطقه باران‌ها به صورت رگباری می‌بارند و همین قطرات باران مرتع را سرسبز و شاداب می‌کند. بارش باران تازه شروع شده بود و می‌خواستم گفت‌‌وگو را تمام کنم که یک نفر موتور‌سوار به گله نزدیک شد و یک گونی پلاستیکی را به چوپان داد. کنجکاو شدم که این چی بود؟ دیدم داخل آن یک بزغاله است که تازه متولد شده. گویا یکی از بزها در مسیر راه وضع حمل کرده و بزغاله‌اش روی خاک افتاده بود. خیلی کوچک بود و مرتب صدا می‌زد؛ گرسنه بود و مادرش را می‌خواست.

يكشنبه 8 مهر 1397
11:47:45
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT