همه زندگی من الموت است!


فاطمه علی‌اصغر
دژ الموت با نامش پیوند خورده، او را به سرسختی و سختکوشی می‌شناسند؛ زنی که هر روز گل می‌خرد و در گلدان روی میز کارش می‌گذارد، سال‌های سال در محوطه‌های تاریخی کار کرده و رییس هیات کاوش‌های بنامی در ایران بوده تا اینکه سرانجام سه سال و نیم پیش، عنوان نخستین زن رئیس پژوهشکده باستان‌شناسی ایران را گرفت. در این مدت مدیریتش مخالفان و دوستدارانی پیدا کرده است. نقدهایی بر او هست و ستایش‌هایی از او شده. حالا زمان بازنشستگی‌اش رسیده بود و تمام خواسته‌اش این شد که به الموت برود و فعالیت‌هایش را در این قلعه‌ اسرارآمیز پیگیری کند. خودش می‌گوید ما باستان‌شناسان آدم‌های معمولی هستیم که آثار تاریخی به ما هویت می‌دهند. امیدوارم بتوانم در حد نام الموت باشم. گفت‌وگو با حمیده چوبک ساعت‌ها به درازا کشید؛ چرا که او گنجینه‌ای از اسرار سال‌ها کار در میراث ‌فرهنگی را در سینه دارد. نخستین دیدار با سیمین دانشور حمیده چوبک، بوشهری است، متولد 10 مرداد 1331 در خانواده‌‌ای حقوقدان بزرگ شده: «پدربزرگم حقوقدان بود و پدرم و همچنین خواهرم. دبستان و اوایل دبیرستان را در مدرسه‌ «مهرآیین» شیراز گذراندم. مدرسه‌ای که در آن زمان بنام بود و اصول علمی تربیتی مناسبی داشت با استادان درجه‌ یک. بعد از آن برای ادامه تحصیل به تهران آمدیم و من به مدرسه انوشیروان دادگر رفتم و در رشته تجربی مشغول تحصیل شدم. نمراتم خوب بود. به‌شدت به هنر علاقه‌مند بودم و به کشاورزی. وقتی در اتاقی بسته بودم احساس می‌کردم در قفسم. پدرم همیشه می‌گفت چون در باغ به دنیا آمدی تحمل محیط‌های بسته را نداری. واقعیت این است شخصیت آدم با توجه به محیط اطرافش شکل می‌گیرد.» زمان رفتن به دانشگاه فرا می‌رسد. چوبک در رشته علوم ‌انسانی قبول می‌شود: «زمانی که من برای دانشگاه سراسری امتحان دادم، روش دانشگاه‌ها در حال تغییر و تحولات اجتماعی بسیاری بود. زمانی دانشگاه برای قشر و طبقه اجتماعی خاصی بود؛ اما بعد از شکل‌گیری سپاه دانش تحولی در سیستم آموزش‌وپرورش رخ داد و از گروه‌های مختلف جامعه و روستاها و شهرهای کوچک کسانی که استعداد داشتند، از طبقات اجتماعی متفاوت می‌توانستند رشد کنند و به دانشگاه بیایند.» کشاورزی انتخاب اول او بود؛ اما زمانه او را وارد مسیری دیگرگونه کرد: «می‌دانستم واقعا در زمینه علوم انسانی چه باید بکنم. مانده بودم در تصمیم‌گیری. دوستی داشتم به نام خانم شیرین پیروزی و او نامزدی داشت بنام آقای «حمید خطیب‌شهیدی» که امروز از استادان به‌نام دانشگاه هستند. به او گفتم می‌خواهم تغییر رشته بدهم. یک روز او ما را برد به کلاسی که خانم دکتر «سیمین دانشور» در آن تدریس می‌کرد. سالن پر از دانشجو بود. از حقوق گرفته تا رشته‌های فنی و هر کسی که فکری در سرش بود، در آن کلاس حاضر بود. در آن زمان تصمیم‌ را گرفتم. خانم دانشور دریچه جدیدی به روی زندگی‌ام گشود؛ بنابراین باستان‌شناسی را انتخاب کردم و دیدم به‌راستی تمام خواسته‌ها و نیازهایی که دارم در این رشته پاسخ داده می‌شود. هم کار میدانی دارد، هم با خاک درگیر است. اگر در کشاورزی چیزی می‌کاری در باستان‌شناسی چیزی برداشت می‌کنیم و هم با جامعه و هم با هنر سر و کار دارد». آغاز راه باستان‌شناسی او این‌گونه وارد راه‌ پرپیچ و خم باستان‌شناسی می‌شود: «در دوره ما 15 دختر و 15 پسر در کلاس حضور داشتند. ما دوره خوش‌شانسی بودیم. از بزرگ‌ترین استادان بهره گرفتیم. دکتر «عزت‌اله نگهبان» که پدر باستان‌شناسی است و باستان‌شناسی نوین را در ایران به وجود آورد، رئیس گروه ما بود. او بیشتر از اینکه به ما اصول و موازین علمی باستان‌شناسی را درس دهد؛ میهن‌پرستی و اخلاق حرفه‌ای را به ما آموخت. وقتی ما را سر سایت می‌برد؛ می‌گفت: اجازه ندارید که سفال را از روی زمین بردارید و بگویید چقدر خوشگل است. هیچ باستان‌شناسی حق ندارد یک تکه سفال در خانه‌اش نگهداری کند. او در شکل‌گیری شخصیت حرفه‌ای ما تاثیر داشت. دکتر «صادق ملک شهمیرزادی» هم تازه از آمریکا آمده بودند؛ با آخرین اطلاعات روز دنیا در زمینه باستان‌شناسی. دکتر «یوسف مجیدزاده» هم بود که سعادت نداشتم در کلاس او حضور داشته باشم و همچنین دکتر «بهرام فره‌وشی» استاد مسلم فرهنگ و تمدن از استادان ما بودند.» به اعتقاد چوبک، مهم نیست ما چند تا کتاب می‌خوانیم، هر کسی می‌تواند در تخصص خودش خیلی اطلاعات را کسب کند. مهم این است که در دانشگاه شخصیت فرهنگی هر فردی شکل بگیرد: «20 واحد سال آخر را ما در دشت قزوین 15 دختر و 15 پسر در کنار هم از ساعت 4 صبح تا 12 شب کار می‌کردیم و دوره‌‌های کارآموزی مختلف می‌دیدیم. من از سال دوم که دانشجو بودم قبل از اینکه دوره 20 واحد کار عملی را بگذرانیم، در «هفت‌تپه» خوزستان در خدمت دکتر نگهبان و دکتر ملک کلنگ زدم و خشت را یاد گرفتم.» الموت سرنوشت من بود «سال 1378 بود، تازه از حفاری آمده بودم، خانم «فاطمه کریمی» که برای یک برنامه کوتاه به الموت رفته بود؛ گفتند که یک هفته‌ای بیا پیش من سفال‌های آنجا را ببین و با من همکاری کن. هنوز آن روز را در خاطر دارم؛ با مینی‌بوس رفتم به سمت الموت. شب در پایگاه «معلم کلایه» ماندیم و صبح زود رفتیم سمت دژ. پله‌های سنگی را بالا رفتیم و چه زیبا بود. آن زمان خیلی راه سخت بود، مثل امروز نبود که پله‌ها را از زیر خاک درآوردیم. یک حالت پرتگاه با شیب تندی داشت. در حال پایین آمدن توفان سختی شد. چشمم هیچ کجا را نمی‌دید. به خانم کریمی گفتم: دفعه دیگر اگر به من بگویند که سر حسن صباح هم هست من پایم را نمی‌گذارم. دو سه سال گذشت تا اینکه یک روز آقای «جلیل گلشن» به من گفت که الموت می‌روی؟ گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: خانم کریمی آنجا کار کرده‌ است. ما آداب و رسومی در باستان‌شناسی داریم. وقتی کسی روی یک محوطه کار می‌کند تا خود باستان‌شناس انصراف ندهد؛ کسی جای او نمی‌رود و این را حقوق معنوی آن فرد می‌دانیم. هزاران دلیل آوردم و گفتم آمادگی ندارم. تا اینکه مهندس محمد بهشتی و آقای گلشن بار دیگر از من خواستند. آقای مهندس بهشتی گفتند خودت هم باید مانند الموت ارتقا پیدا کنی و بزرگ شوی و همیشه چراغ پایگاه را روشن نگه داری، خانم کریمی هم گفت که اگر تو بروی خیلی خوشحال می‌شوم و به من اجازه دادند. در هر صورت راه نرفتن روی من بسته شد. واقعا فکر می‌کنم، الموت سرنوشت من بود. خیلی‌خیلی خوشحالم از این مساله. من اگر نامم باقی بماند؛ به‌خاطر الموت است. الموت بخش مهم زندگی من است. در آن زمان با هرچه امکانات داشتم کار کردم. یک صخره به من تحویل داده شد و حالا 50 درصد کاوش شده است. ما امروز یک بنای ارزشمند و یک دژ داریم. الموت امروز محل مراجعه هزاران هزار گردشگر از سراسر جهان است. ماه گذشته 600 بازدیدکننده خارجی داشتیم. شهرت جهانی دارد. من تمام تلاشم را کردم که به الموت به‌عنوان یک منظر فرهنگی توجه کنم؛ چرا که معتقدم نگاه ما باید در میراث فرهنگی به همه قلمروهای فرهنگی، اجتماعی یک اثر باشد.» حشاشیون و الموت الموت برای خیلی‌ها با «حشاشیون» و راز و رمزهای حسن صباح و فداییانی که داشت؛ معنا پیدا می‌کند، یافته‌های الموت واقعا این داستان‌ها را اثبات می‌کند؟ گروهی هستند به اسم «مراقی‌ها» که با فرهنگ خاصی در اینجا زندگی می‌کردند. فرهنگی که برگرفته از بقایای تمدن و فرهنگ پیش از اسلام با گرایش‌های زرتشتی‌گری و مزدکی است. اینها مسلمان هستند و آداب خودشان را دارند و در زمینه شناخت داروهای گیاهی تبحر دارند. مطمئنا در الموت بحث طب سنتی مطرح بوده. در مجموعه گیاهانی که ما بررسی کردیم؛ «ناس»، «کما» و داروهایی از این قبیل به‌عنوان دارو استفاده می‌شده است. کما یا «سوما» داروهای انرژی‌زا هستند، نه مخدر. به نظر می‌رسد که آنها از این داروها استفاده می‌کردند؛ ولی اینکه «حسن ‌صباح» به یارانش حشیش می‌داد و آنها را وادار به اقداماتی می‌کرد، به نظرم روایت غربی‌ها از ما است. ما فرهنگ شهادت داریم و به‌خاطر عقیده جان‌مان را از دست می‌دهیم و این دیگر نیازی به مصرف مواد مخدر ندارد. تعبیر ما از شهادت با تعبیر غربی‌ها متفاوت است. آنها نگاه مادی‌گرایی دارند؛ در حالی که ما نگاه معنوی داریم. شاید باورش سخت باشد؛ اما وقتی کتاب‌های غربی‌ها را در مورد الموت و حسن صباح خواندم به گوشه‌ای پرتاب کردم؛ چرا که اصلا با شواهد و مدارک تاریخی همخوان نبود؛ ولی چون جذاب است و به‌صورت داستانی روایت شده، همه آن را دوست دارند. در الموت ما ظرف‌های فلزیک وچک لوله‌دار شبیه قلیان پیدا کردیم. مواد مصرف می‌شده، منکر نمی‌شوم؛ اما اینکه آنها را از خود بی‌خود بکند، نه. کدام منطقی می‌تواند قبول کند فردی که یک گروه کوچک و محدودی دارد؛ بی‌خود و بی‌جهت آنها را به کشتن دهد؟ فرهاد دفتری کتاب ارزنده‌ای در زمینه‌ی اسماعیلیه نوشته که بسیاری از مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی آن دوران را روشن می‌کند.  

سه شنبه 20 شهريور 1397
04:12:56
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT