سفری به دیگر سو... چند روزی در کما


آرش علیپور
در لحظه‌ی ورود به ستاد، جلسه‌ی معارفه‌ی ساده‌ای برگزار شد که پر از معنی بود!
مارو اینجوری معرفی کردن: شهید روزبهانی، شهید ملک محمدی، شهید علی‌پور
افتخار شهادت اونم در سفر به عتبات عالیات ...
لا اله الا ا...
اشهد ان محمدا رسول‌ا...
اشهد ان علی ولی‌ا...
می‌گفتن بطلبه، وجود مقدسشون همه چی رو درست کنار هم می‌چینه؛ ولی فکر نمی‌کردم تا این حد دقیق و حساب شده، با برنامه‌ریزی چند ساله ...
صدای زنگ موبایلم ـ‌ سروش ـ اسمی که نقش بسته بود، چند سالی می‌شد تماسی با من نداشت! یه لحظه برگشتم به سال 80 که همراه سروش ملک محمدی برای دیدن یک دوست به شهرک غرب تهران رفته بودیم. با اون دوست اهل علم و ادب و هنر چند پروژه‌ی طلاکاری و طلااندازی داشتم از قاب آینه تا ترمیم و بازسازی چند اثر برای میراث فرهنگی ...
از پشت خط شنیدم که هنوز طلاکاری می‌کنی؟ گفتم اگه سفارش باشه، آره!
گفت یه تیکه سفال داریم بیا به این آدرس!! قبلا گلدون و کتبه‌ی سفالی طلاکاری کرده بودم، رفتم یه آجر گرفتم!!
با کمک استاد بزرگم، استاد پگاه؛ کارو آماده کردم و تحویل دادم. گفتن قبوله!!
چی قبوله؟ گفتن این خشت‌های گنبد دو طفلان مسلم(ع) تو کربلاست.
می‌ریم برای ترمیم و بازسازی. اون شب تا صبح فقط گریه کردم...
مگه می‌شه؟! من ... کربلا ... مرمت گنبد ... خدایا عظمتت و جلال ...
چند ماه به مطالعه سپری شد، تمرین، تحقیق و قرار شد به سرپرستی مهندس روزبهانی و همراهی مهندس ملک‌محمدی، در سفر اول گنبد ساعت رو، که اکسید شده بود (زنگ زده بود) آبکاری طلای 24 عیار کنیم و پایه‌های گنبد ساعت ورق طلا بشه و آب و هوا و رطوبت و گرمای محیط برای مرمت گنبدهای اصلی رو دقیق مطالعه کنیم تا انشاءا... در سفر بعدی ...
پاسپورت، وصیتنامه، حلالیت، رضایت، نذر و نیاز و سفارشات و ... اولین باری بود که جدی جدی با این موضوع روبرو می‌شدم.
یکی می‌گفت چه سعادتی!
یکی می‌گفت برو کلی امتیاز داره!
یکی می‌گفت چقدر بهتون میدن؟
یکی می‌گفت نرو ـ کشته میشین!
یکی می‌گفت پول نمیدن چرا می‌ری آخه!
و ...
ولی یک معجزه بود برای من.
هفته‌ی آخر ماه رمضون بود که خبر رسید فردای عید فطر عازمید ... سر از پا نمی‌شناختم ... فقط تو این مدت خواستم کارهای اداریمو درست کنم و با این فکر که ادارمون (آموزش و پرورش) به نیرویی مثل من افتخار می‌کنه و ازین خیالات؛ با کلی دوندگی آخرش گفتن بی‌سر و صدا برو و برگرد که غیبت نخوری و توبیخ نشی!! و من همین کارو کردم و خدا رو شکر کسی هم نفهمید ... احتمالا ...!!
البته اگه این سفر رو با پست وزارت و صدارت هم عوض می‌کردن به خدا قسم شک نمی‌کردم که برم کربلا. جاروی حرم مطهر رو با حکم وزارت عوض نمی‌کردم این که به لطف خدا طلاکاری گنبد بود. کفشداری حرم آقا آرزوی هر شیعه‌ی عاشقیه چه برسد به این افتخار...
رفتیم ... رفتیم تو کما ... کاش به هوش نمی‌اومدیم که همش عین بیداری بود ... عین بیداری ...
بوی اسپند و صلوات، از زیر قرآن که رد شدم وارد دنیایی شدم که ...
فرق ایران و عراق اینقدر زیاده که هر جنبده‌ای در نگاه اول متوجه می‌شه ما 8 سال با کل دنیا جنگیدیم نه با عراق!! ولی شیعیان خالص و باایمانی داره، به برکت وجود ائمه‌ی معصومین(ع) و حوزه‌ی علمیه‌ی نجف، مردم عراق چنان احترامی برای حضرت امام خمینی(ره) قایلند که برای من دور از ذهن بود ...
آقای بابایی نماینده‌ی ستاد بازسازی قزوین با همکارشون نعیم که عراقی بود از مرز تا انتهای سفر بزرگوارانه مارو همراهی کردن.
ابتدای شب بود که از فرات گذشتیم و وارد روستای مصیب و مزار ملکوتی اولاد مسلم(ع) شدیم. روستایی در نزدیکی کربلا که حلقه‌ای سبز و آبی از نخل‌های بلند و رود فرات با نگینی درخشان از بارگاه مطهر دوطفلان مسلم(ع) داشت. پس از ورود و وضو و نماز و زیارت ضریح مقدس دو برادر شهید، عهد کردیم تا انجام وظیفه نکردیم و کارمون اینجا در محضر این دو برادر تموم نشده بیرون نریم، تا رومون بشه به زیارت ائمه نایل بشیم، توشه‌ی من که فقط (اونم اگه خدا قبول کنه) همین بود که چند روزی به این دو بزرگوار خدمت کنم وگرنه ... من کجا و اینجا کجا...
دو تا خشتی که قزوین از ویترین ستاد به ما داده بودن تر و تمیز بود و فقط طلا نبود، رنگ لاک طلایی داشت ولی گنبد ساعت، کنار فرات، توی اون گرما و رطوبت ترکیده بود، برعکس محاسبه‌ی انجام شده کارمون چند برابر شده بود. سمباده‌کاری، لایه‌برداری، اسیدشویی، چربی‌گیری، سفیدکاری، نیکل‌کاری، براق‌سازی، طلاکاری، تازه پایه‌های گنبد ساعت و چند جای گنبدهای بزرگ هم باید ورق طلا می‌شد.
یاعلی گفتیم و بدون توقف کار کردیم ... سروش و آقای روزبهانی از من قوی‌تر بودن خدا خیرشون بده خیلی زحمت کشیدن ...
ظهر روز اول توی اتاق ـ که یکی از حجره‌های حرم بود ـ خواستم استراحت کنم که مشهدی محرم اومد، هنوز با هم درست آشنا نشده بودیم. یک دفترچه‌ی کوچیک داد، گفت اینو بخون، نخواب و خودش گرفت خوابید!!
زیارت عاشورا بود تا به حال تنهایی، کل زیارت عاشورا رو تا آخر نخونده بودم!!
نمی‌دونم برای اولین بار زمزمه‌ی زیارت عاشورا، تنها، کربلا، خیلی جذاب بود. شب برای زیارت به سرداب کنار قبر اصلی طفلان مسلم(ع) در زیرزمین حرم مشرف شدیم. زیرزمینی که به اندازه‌ی یک رکوع ارتفاع داشت و فقط می‌شد نشسته بین دو سنگ قبر نماز خوند. این افتخار رو داشتیم که از چشمه‌ی کنار مزارها آبی به صورت و چشامون بزنیم و نماز بخونیم ...
پیشنهاد سروش بود که زیارت عاشورا بخونیم و من با افتخار و جسارت در اون فضای مقدس بین دو مزار شریف، نور چراغ شارژی، صدای گریه‌ و زمزمه‌ی دوستان همراهم ... زیارت عاشورا خوندم ... بخدا قابل توصیف نیست ...
من که با تجهیزات فیلم و عکس رفته بودم بارها و بارها نتونستم یا نخواستم که عکس و فیلم بگیرم.
اون حس در تصویر ... باور کنید محاله ...
اگر بخواهم شرمنده‌ام و اگر نخواهم درمانده ...
من کی هستم ...؟ اینجا چه می‌کنم ...؟ من ... اینجا ... خدایا ... شکرت
روز و شب کار می‌کردیم و اینقدر حاجت داشتم و طمعکار بودم که هر سمباده‌ای می‌کشیدم، چسب که می‌زدم، قدم برمی‌داشتم، نیت می‌کردم و برای هر کسی که به یادم میومد دعا می‌کردم؛
.
.
.
خیلی جاها، خیلی لحظه‌ها، خیلی اتفاق‌ها نه توی نوشته می‌یاد و نه توی عکس نه توی فیلم ...
وقتی کنار مزار مطهر مولاعلی(ع) تنهای تنها چند ساعت می‌شینی ...
وقتی مزار مبارک حضرت امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) رو در خلوت و خلوت خلوت زیارت می‌کنی ...
وقتی هدیه‌ای از توی ضریح بهت می‌رسه ...
جایی می‌رسه که نمی‌دونی چی بگی، چی بخوای، چی کار کنی، ...
تصور کنید. فقط تویی و ...
بخدا قسم نمی‌تونم توضیح بدم ...
خدا قسمت من و همه‌ی شیعیان کنه انشاءا...
آخرین شب، چند ساعت به اذان صبح مونده، کنار درب چوبی بزرگی که متعلق به حرم مطهر حضرت عباس(ع) بود، نشستم، گل‌های منبت کاری شده‌ی روی این در ...
یاعلی گفتم و 6 تا گل‌های اصلی روی در تا وقت اذان صبح به یاری خدا طلاکاری شد؛ لحظات آخر ... درب‌ها باز شد، صدای اذان، اشک و خداحافظی یا علی مدد است.
انشاءا... ادامه دارد ....

شنبه 23 بهمن 1389
07:40:22
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT