مونقره‌ای‌های آسایشگاهی، منتظر یک نگاه تازه


گزارش ـ مرضیه قنبری
وارد آسایشگاه‌های سالمندان که می‌شوم، در گذر از راهرو و کنار در یکی از اتاق‌های این سرا او را می‌بینم. لبخند بر لب دارد و وقتی نگاهم به او می‌افتد، جلوتر می‌آید و احوال مرا می‌پرسد. انگار که قبلا مرا دیده است. دوست دارد با او صحبت کنم. نزدیکش می‌شوم. وقتی لبخندهایش را می‌بینم من هم مشتاق می‌شوم تا صمیمی‌تر و با روی گشاده‌تری با او صحبت کنم.
می‌گویم: پدر جان اسمت چیست؟
با لبخند جواب می‌دهد: جعفر.
لبخندهایش ترغیبم می‌کند تا راحت‌تر با او صحبت کنم. می‌گویم: چند سال است که اینجا آمده‌ای؟
جواب می‌دهد: پنج ـ شش سالی می‌شود... . از آقا جعفر که انگار رابطه‌اش با کارمندان و پرسنل آسایشگاه نیز خوب است در رابطه با آمدنش به سرای سالمندان می‌پرسم و کارش.
پیرمرد جواب می‌دهد: خانواده‌ای ندارم قبل از اینکه به اینجا بیایم شغلم تخم‌مرغ فروشی بود.
تعجب می‌کنم. مگر می‌شود کسی در این دنیا هیچ کس را نداشته باشد. در این اثنی آقا جعفر که همچنان با روی گشاده پذیرای سوالات من است، ادامه می‌دهد: اخوی داشتم که در بازار کار می‌کرد من هم با حمایت و در کنار او تخم‌مرغ فروشی می‌کردم. اخویم چند سال پیش فوت کرد و من هم کسی را نداشتم آمدم سرای سالمندان... .
اینجا سرای سالمندان است با 65 ساکن همیشگی... .
در انتهای سالن و پس از چند اتاق، پیرمردی عصا به دست با موهای سفید و کمی خمیده در حال صحبت با یکی از همراهان است. از جعفر که خداحافظی می‌کنم به سمت او حرکت می‌کنم. پیرمرد قبل از آنکه من به او سلامی بدهم با من احوالپرسی می‌کند. انگار با دیدن ملاقات‌کننده‌های جدید خوشحال است.
او قبلا راننده تاکسی بوده، این را مردی که چند دقیقه قبل با او صحبت می‌کرده به من می‌گوید.
او نیز مثل آقا جعفر، فردی خوش‌برخورد است. صحبت‌های صمیمی و نگاه‌های پرمحبتش از این ویژگی او حکایت می‌کند.
می‌گویم: شما برای چه به اینجا آمده‌ای. احساس دلتنگی نمی‌کنی؟
با صراحت می‌گوید: نخیر؛ من حدود چند ماه پیش به این سرا آمده‌ام، مجددا چند ماه پیش برگشتم به سرا. بدون آنکه در خصوص خانواده‌اش و علت حضورش در این سرا بپرسم، ادامه می‌دهد: از فرزندانم هم راضی هستم. خدا خیرشان دهد. به ویژه از نوه‌هایم. می‌گویم: به شما سر می‌زنند؟
جواب می‌دهد: آره، می‌یان.
می‌گویم: هر چند وقت یکبار به شما سر می‌زنن؟
ادامه می‌دهد: دو ـ سه روز یکبار می‌یان به من سر می‌زنن.
پیرمرد این جملات را بر زبان جاری می‌کند و برمی‌گردد و به تختش تکیه می‌زند. با نگاهم پیرمرد را تعقیب می‌کنم، همین که بر تخت تکیه می‌زند، می‌گوید: دخترم کاری داری، بیام؟
از او تشکر می‌کنم. قدم برمی‌دارم در راهرویی که مثل راهروی بیمارستان می‌ماند. دوست دارم بدانم در این اتاق‌هایی که به قولی گنجینه‌های زندگی بشری نهفته‌اند، چه خبر است... .
در اغلب اتاق‌ها باز است. بعضی بر تخت‌هایشان دراز کشیده‌اند و برخی در تکاپو هستند. نمی‌دانم در تکاپوی چه؟ ولی می‌دانم که انگار حسی مثل حس انتظار دارند، البته اینها همه احساس من است که بر قلبم جاری می‌شود.
راهرو را طی می‌کنم، از در ورودی می‌گذرم. آن سوی راهرو، نیز راهرویی پهن‌‌تر وجود دارد، ولی سوت و کور است. از یکی از خانم‌هایی که در این سرا مشغول به کار است می‌پرسم: پس سالمندان خانم کجا هستند؟ با دست اشاره‌ای می‌کند و سمت مقابل راهروی مردان را نشان می‌دهد. اتاق‌هایی را می‌بینم که اغلب درهایشان بسته است.
از پنجره این اتاق‌ها که نگاه می‌کنم، اغلب این خانم‌ها انگار در خوابند. در یکی از اتاق‌ها باز است. به آرامی گام برمی‌دارم، وارد اتاق می‌شوم. به پیرزن سلام می‌دهم و جویای حالش می‌شوم. جوابم را با تاخیر می‌دهد و با صدای بی‌رمق می‌گوید: " حالم که خوب شود از اینجا می‌روم."
نمی‌دانم چه حسی و بر چه اساسی این حرف‌ها را به زبان جاری می‌کند؛ ولی حس غریبی پیدا می‌کنم. دوست دارم پا در عالم این انسان‌هایی که روزی‌ اساس یک خانواده بودند، بگذارم. در کنار او خانمی است که به محض دیدن من، بلند می‌شود. سلام که می‌دهم، با دست اشاره می‌کند و می‌گوید: "نزدیک شو."
انگار درست نمی‌تواند صحبت کند. موهایش از کنار چارقدی که بر سر کرده، بیرون زده و احساس می‌کنم نمی‌تواند خوب حرکت کند.
به سمتش می‌روم. دستم را می‌گیرد و می‌کشد. انگار می‌خواهد رویم را ببوسد. با او روبوسی می‌کنم. خوشحال می‌شود و لبخند بر لبانش می‌نشیند. در کنار این‌ها و در اتاقی دیگر دختری سالخورده را نشانم می‌دهند و می‌گویند اسمش ناهید است. او ظاهرا در این دنیای بزرگ کسی را ندارد. یکی از پرسنل می‌گوید: "ناهید خانم به محض اینکه شنید افرادی می‌خواهند بیایند ملاقاتش رفته و لباس‌های زیبایش را بر تن کرده ..." . با او که هم صحبت می‌شوی، هرچند گرد پیری بر چهره‌اش نشسته ولی همچنان آن نجابت دخترانه‌اش را حفظ کرده است.
او پیراهن یقه‌ گشادی به تن داشت و روسری که از پشت بسته و یک شلوار رنگ و رو رفته‌ای که پوشیده بود. به محض حضور مردان وقتی می‌پرسند که چه چیزی لازم داری که برایت فراهم کنیم؟ با آن حیا و خجالتش که در چهره‌اش هویداست به آرامی می‌گوید: چادری برایم بیاورند.
گفته او هر چند لبخند بر لبان همه می‌نشاند؛ ولی عمق حیا و نجابت این زن را نشان می‌دهد.
در پنج کیلومتری قزوین، سرای سالمندانی وجود دارد مزین با نام امیرالمومنین(ع). اینجا دیگر خانه همیشگی مردان و زنانی شده است که عمری را در کنار و همراه ما روزها، ماه‌ها و سال‌ها را گذرانده‌اند و الان گویی در انتظارند!...
بهتوئی مدیر آسایشگاه از حضور 65 سالمند در این سرا می‌گوید؛ سالمندانی که یک سوم آن‌ها را آقایان و دو سومش را خانم‌ها تشکیل می‌دهند.
در این سرا خانم‌ها و آقایانی هستند که حتی توان انجام امور شخصی خود را ندارند... از مدیر آسایشگاه سالمندان در خصوص خانواده سالمندان می‌پرسم و اینکه آیا به سراغشان می‌آیند؟
بهتوئی، جواب می‌دهد: خانواده‌ها می‌آیند و سر می‌زنند. البته سالمندانی که خانواده دارند اما حدود 20 درصد از کسانی که در این سرا هستند، بی‌خانمان هستند. آن طور که بهتویی می‌گوید: هر چند این سرا، خیریه است، ولی تمام پذیرش‌ها و اجازه برای حضور در سرا برای بی‌خانمان‌ها و سالمندان دارای سرپرست می‌بایست با اجازه اداره‌ی کل بهزیستی صورت گیرد.
در این خانه سالمندان 10 هکتاری که اغلب به کمک مردم اداره می‌شود، سوئیت‌هایی برای زوج‌های سالمند بی‌کس در حال ساخت است.
استارت ساخت این پروژه نیز توسط خیرین زده شده است. این پروژه‌ها که اواسط فصل تابستان امسال شروع شده است تا حدود زیادی از محل کمک‌های خیرین تأمین و ادامه عملیات ساخت و تجهیز آن در دست اقدام است.
بهتوئی می‌گوید فضای فعلی ساخته شده، پذیرای حدود 100 نفر است و تاکنون حدود 65 نفر را پذیرش کرده است.
وی از کمک‌های خیرین تقدیر می‌کند و ادامه می‌دهد: فضایی که در حال حاضر آماده شده، تنها بخشی از پروژه مورد نظر برای ساخت سرا است و ادامه عملیات ساخت نیز در دست پیگیری است.
از مدیر آسایشگاه درخصوص حضورش در آسایشگاه می‌پرسم، جواب می‌دهد: پس از بازنشستگی برای خدمت به این سالمندان وارد تیم شدم.
وی که چند سالی است در این سیستم کار می‌کند، می‌گوید: امیدوارم تمام سالمندان که برکت زندگی انسان‌ها هستند، همیشه در کنار خانواده‌هایشان باشند و هیچ سالمندی برای ادامه زندگیش مجبور نشود از محیط خانه و زندگی خود فاصله بگیرد.


يكشنبه 1 دي 1392
08:49:39
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT