زنی با دامنی که روسری شد!


به مناسبت چهلمین روز درگذشت استاد آصف‌زاده
سید عبدالعظیم موسوی

دانشجوی سال دوم بودم سال 1355 که اداره فرهنگ و هنر آن زمان نمایشگاهی از نقاشی‌های استاد آصف‌زاده در سالن کتابخانه‌ مرکزی قزوین برگزار کرد.
کتابخانه مرکزی آن زمان در ضلع جنوب شرقی عمارت چهلستون بود جائی که بعدا هلال‌احمر شد و اکنون موزه شده است.
پس از مراسم افتتاحیه به بازدید دقیق تابلوها پرداختم. این سبک نقاشی برای من بسیار جذاب بود. از میان تمام تابلو‌ها سه تابلو نظرم را جلب کرد. یکی تصویری از یک دخترک غمگین نوجوان. پرسیدم استاد غم و نگرانی عجیبی در چهره این دختر است. نگرانی را چگونه می‌شود با قلم توی صورت یک آدم نقاشی کرد؟ زیرا این احساسات روانی و روحی است.
استاد بسیار شوخ بود. من فقط نوزده سال داشتم. استاد دستی به پشتم زد و گفت: جوان این همه تابلو چرا این یکی چشمتو گرفت؟ بعد با صمیمیت تمام قاه قاه خندید. بعد دستش را روی شانه‌هایم جابجا کرد و گفت: احساسات روی صورت اثر می‌گذارد. نقاش باید فنش را بلد باشد و با حس و هنر خودش این احساس را القاء کند. اینکه تو این احساس را گرفتی معلوم است که من کارم را به عنوان هنرمند درست انجام دادم و تو هم کارت را به عنوان مخاطب خوب انجام دادی. معلوم است که هنر را می‌شناسی.
تابلوی دوم مربوط به زلزله بوئین‌زهرا بود، تصویری غم‌انگیز که هنوز در ذهنم بعد از سی و هفت هشت سال با یک بار دیدن باقی مانده است. تصویر کودکی‌ گریان زیر آوار و تیر برق یا تلفن کجی که روی زمین باقی مانده بود و کلاغ‌هائی که سیاه پوشیده بودند...
راجع به این تابلو توضیح خواستم استاد گفت: من این صحنه‌ها را دیدم چنان متاثرم کرد که بلافاصله آمدم و این تابلو را کشیدم.
استاد به همراه من آمد تا جلوی تابلوی طنز مانندی که خیلی حرف برای گفتن داشت. مردی (شاید یک پستچی مثلا) پشت در خانه‌‌ای دق‌الباب کرده بود و زنی در را باز می‌کند و وقتی مرد نامحرم را می‌بیند با دامن خود سر لختش را می‌پوشاند. با این کار پاهای زن دیده می‌شود.
پیام این نقاشی برخلاف ظاهرش نه التذاذ بصری بود و نه ضدیت با دین و حجاب. به استاد گفتم چقدر زیبا ضرورت وجود عفت را توام با ساده‌اندیشی زنی که پاها را لخت می‌کند تا موها را بپوشاند به قلم و بوم منتقل کردید که آن روز برهنه بودن موی زن‌ها در خیابان‌ها چیز غریبی نبود.
استاد با احترام و خنده به من گفت با آنکه جوان هستی و از این تابلو مطابق سن و سالت چیزهای دیگری باید می‌دیدی؛ همان را دیدی که من می‌خواستم دیده شود.
.
پس از پیروزی انقلاب استاد آصف‌زاده و گاهی استاد محصص به فرمانداری می‌آمدند و به من سر می‌زدند. آنها نمی‌دانم هیچ وقت دیگر به دولت‌سرای محلی رفتند یا نه. اما نزد من نه به عنوان فرماندار بلکه به عنوان یک دوست‌دار هنر و هنرمند می‌آمدند بدون اینکه کمترین توقعی داشته باشد.
استاد در دهه هشتاد که من دوباره در قزوین مستقر شدم هر از چند گاهی به روزنامه می‌آمد و کتابی می‌آورد و هدیه می‌کرد و می‌نشستیم و از گذشته صحبت می‌کردیم.
یک روز از استاد سوال کردم آن تابلوی زن با دامنی که روسری شد را چه کردید؟ استاد فکری کرد و گفت: هست. اما بعد از انقلاب که نمی‌شد نشان داد. تو از کجا دیدی؟ گفتم من سال 1355 دانشجو بودم و این تابلو را در نمایشگاه کتابخانه دیده بودم. خنده‌ای کرد و گفت: این همه سال هیچ‌وقت نگفتی. گفتم این همه سال هیچوقت فرصت نشده بود...

سه شنبه 8 اسفند 1391
09:01:37
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT