
آرام باش عزیز من… آرام باش!
امید مافی مردی در مرز هفتاد سالگی که پس از عمری کار کردن در آبدارخانه یک اداره، برای معاش متوسل به بنایی در برجی نیمهکاره شده بود در سرمای بهمن ماه خیس عرق شده بود. پدر دو دختر و یک پسر که انگشتهای یخ زدهاش را ها میکرد و خودش را به ادامه زندگی ترغیب، آنقدر با ترس دمخور شده بود که فکر میکرد همین روزها از داربست سقوط خواهد کرد و جانش را در نبرد با اسکلتهای یک ساختمان واگذار میکند. غم نان داشت مردی با دردی بزرگ در گلو. بازنشسته شریفی که بیاعتنا به سن و سال خود...








