
شهری که زمستانش بخار ندارد!
امید مافی باز مانده از تعجب، دهان شهر. همین شهر که روزگاری برف سراغ کاجها و شمشادهایش را میگرفت و زمستان را آذین میبست. از خاطرات زمستانی قزوین فقط یک تای دو نقطه مانده. خاطراتی شیرینتر از توتفرنگی، برجا مانده از روزگاری که برف خیابانها و کوچههای شهر را مسدود میکرد تا قشون پارو به دستان، دنیا را روی سرشان بگیرند. آن دورهای نزدیک مهتاب صدای شبتاب را نمیشنید، بس که کولاک بود و یخبندان. آن نزدیکهای دور، ما کنار بخاریهای نفتی شال سبز رنگی که بوی دستهای مادر را میداد و به غایت عطرناک بود را دور گردنهای لاغرمان...



