
روز نمادین، حامیان نمادین، تقدیر نمادین
مرتضی رویتوند ما در همسایگیمان یک نصرت خانم داشتیم. این نصرت خانم به همراه همسرش و پسر نوجوانش، هاشم، با خوبی و خوشی زندگی میکردند. یکی از روزها که همسر نصرت خانم ماموریت بود، نصرت خانم مجبور شد برای عیادت از داییاش به شهرستان برود. فصل امتحانها بود و نصرت خانم نمیتوانست هاشم را با خودش ببرد؛ پس به چند نفر سپرد که مواظب هاشم باشند. قرار شد فوزیه خانم همسایه روبرویی، مسئول مواظبت از هاشم از صبح تا ظهر باشد. از ظهر تا غروب عمو رضا هوای هاشم را داشته باشد. شبها هم به تناوب خاله مریم و زنعمو...





