خاطرات یک کتابفروش
مها دیبا گاهی دلم میخواهد لجوج باشم. بد اخلاق باشم. بقولی آن روی خودم را به مشتریها نشان دهم. میپرسید چرا؟ خودتان را جای من بگذارید. سعی میکنی کتاب زیاد بخوانی تا همگام مخاطب باشی. محیط کتابفروشی را زنده نگه داری. در چیدمان و دستهبندی کتابها خلاقیت به خرج دهی. تازهترینها، کمیابترینها و آنهایی که به راحتی در دسترس مخاطب نیست را فراهم کنی اما… . یک روز خوب که مشغول کارهای کتابفروشی بودم، آقای بلند بالای پا به سن گذاشتهای آمد و سراغ کتابی را گرفت. گفتم اجازه بدهید نگاه کنم. گفت از همکارهایتان پرسیدم، دارید. برای پیدا کردن...

