
بارانیات را به شانه ماه بینداز!
امید مافی عکس پدر روی سینه دیوار است، اما خودش نیست. پدر دو هفته است که برای دفاع از شهر بیرون رفته و از قاب عکس گریخته است. آن شب وقتی پدر رفت، شمعهای کیک تولد روی میز روشن شدند و خاموش نشدند. آخر قرار بود پدر برگردد، شمعها را فوت کنند و جشن کوچکی بگیرند. حالا شانههای دخترک میلرزد و سیب از کف ساکنان خانه لغزیده است. حالا بوی پدر با نسیم روی صورت یک زن و یک کودک میوزد تا دلتنگی آغوش بگشاید و نشیمن پر از شمیم تنِ سوراخ سوراخ پدر شود. چهارده روز مثل برق و...






