یاد گرفت بگوید ناراحت است
- شناسه خبر: 63380
- تاریخ و زمان ارسال: 4 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
دنیا دلخوش
آدم روایت ما یک عادت بدی داشت که سعی میکرد وقتی ناراحت است کسی متوجه ناراحتیاش نشود، اگر کسی دلش را میشکست سعی میکرد به روی خودش نیاورد. لبخند بزند، با ماسکی روی صورت بازی را ادامه دهد.
هرچند همیشه هم موفق نبود ظاهرسازی کند، اما اگر لو میرفت، ناراحتیاش را انکار میکرد.
بعد هم خیلی آرام در جمع کمرنگ میشد و برای دیدارهای بعدی هم چیزی را بهانه میکرد و غیب میشد، اگر هم زیاد سراغش را میگرفتند سعی میکرد برای اینکه کسی نفهمد که ناراحت شده بازهم در جمع حضور پیدا کند آن هم باهمان کیفیت گذشته تا آن تردید کوچک را هم از بین ببرد و ثابت کند اصلا ناراحت نشده.
خودش هم نمیدانست چرا؛ شاید فکر میکرد ناراحت شدن ضعف است، یا احساس میکرد هیچ وقت نباید ناراحت شود، همه چیز باید ایدهآل باشد، کسی از کسی نرنجد، کسی کسی را نرنجاند، همیشه همه چیز گل و بلبل باشد.
تقصیری هم نداشت، اینطوری بار آمده بود، در خانواده آنها در مورد کدورتها و ناراحتیها صحبت نمیشد؛ اگر قرار بود قهری به آشتی منجر شود، با یک حرف بیربط مثل «فلان چیز را بده به من و…» میشد.
هیچ وقت راجع به دلخوریها صحبت نمیشد و حتی اگر او در کودکی قهر میکرد و ناراحت میشد، به پای لوس بودن و حساس بودنش گذاشته میشد. بارها احساسات ناراحتیاش بیاعتبار شده بود، با این روش که به او میگفتند «زیادی حساسی، یا اشتباه میکنی که از دست فلانی ناراحتی، او منظوری ندارد و…»
بنابراین یاد گرفته بود ناراحتیاش را پنهان کند، دردهای عمیقش را به روی خودش نیاورد. زخمها را بپوشاند.
کسی به او نگفته بود که حق دارد ناراحت شود، حق دارد بیاحترامی را نپذیرد.
کسی به او یاد نداده بود ناراحتی، خشم، غم هم جزو احساسات ما هستند که گاهی پیش میآیند و این اصلا فاجعهای غیر طبیعی نیست.
کمکم در بعضی معاشرتها با افرادی بالغ و پخته آموخت که بیان کردن ناراحتی میتواند روابط را محکمتر کند، فهمید که گفتوگوی عمیق نشانه بلوغ آدمهاست.
یک بار که مثل همیشه از کسی رنجید سعی نکرد ناراحتیاش را پنهان کند، اما نتوانست متناسب با شدت احساسش، آن را بیان کند. انگار تمام غم سرکوب شده گذشته را با شدت چندین برابر بر سر آن دیگری آوار کرد، هرچند دیگر هیچوقت آن رابطه مثل گذشته نشد، اما او نیاز داشت تا خشمی را که ناشی از غم سرکوب شدهاش بود بیرون بریزد.
چند بار دیگر هم این اتفاق افتاد، یکی از این دفعات، او بهترین برخورد را دید؛ غمش درک شد و به جای فاصله، او در آغوش گرفته شد و توانست با صدای بلند گریه کند، از آن پس به تعادل رسید و توانست متناسب با شدت ناراحتیاش واکنش نشان دهد و این شروع بلوغ اجتماعی او بود.
از آن روز فهمید که انسان بالغ کسی نیست که هرگز نرنجد، بلکه کسی است که میداند چطور رنجش خود را بگوید، بدون آنکه دوستی را ویران کند.
و همین یک بار که دردش را پنهان نکرد، انگار نفس کشیدن را دوباره آموخت. انگار برای اولین بار خودش را جدی گرفت.
شاید هنوز هم گاهی بغض کند و سکوت را ترجیح بدهد، اما حالا میداند سکوت همیشه نشانه قوی بودن نیست. حالا میداند که بیان ناراحتی، اولین قدم به سمت رابطههای واقعیتر است.
دیگر نمیخواست آن آدم قدیمی باشد؛ کسی که در سکوت رنگ میباخت و از جمع غیب میشد؛ حالا بلد بود بماند، بگوید، و با صدای خودش، خودش را نجات دهد.
اینبار خودش را نادیده نگرفت؛ و شاید از همینجا بود که با خودش آشتی کرد.





