کاش محبوبه شب راهش را گم کند!
- شناسه خبر: 66326
- تاریخ و زمان ارسال: 18 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
درست در مرکز شهر و در گوشهای از پیادهروی شلوغ، میان گذر عابران پرمشغله بیالتفات، زنی با روسری قرمز نشسته است. رنگ سرخش چون گلویی بریده در میان خاکستر شهر میدرخشد. تار را بغل گرفته و انگشتانش بر پردههای ساز میدوند، اما نغمههایش در هیاهوی شهر گم میشوند.
رامشگری با روسری قرمز که چشمانش را بسته تا شاید دنیای دغل را نبیند، ولی دنیا او را خوب میبیند و بیتفاوت میگذرد. سازش قصه میگوید، قصه محنت و عشق و امید، ولی در ازدحام بوقها و آدمها گوشی برای شنیدن نیست؛ تنها اسکناسی گاه و بیگاه که فریادی خاموش را به همراه میآورد.
او نه برای هنرنمایی، که برای نانی که در انتظار بچههایش است، مینوازد. هر نت موسیقی او، گرهای از گرسنگی باز میکند و ترسی از فرداهای غبارآلود را کم میکند. روسری قرمز زن، پرچم ایستادگی است در برابر بیمهریهای روزگار تلختر از زهر.
و اینگونه است که زنی با روسری قرمز و رویاهای شبق شب هنگام، با دستانی خسته اما امیدوار، اسکناسهای اندک را میشمارد و به سوی خانه میشتابد؛ به سوی چشمان منتظر کودکانی که نوای تار مادرشان را در رگهایشان میشنوند.
و زندگی ادامه دارد وقتی زنی با چارقد قرمز و آرزوهای گلبهی هر روز صبح در گوشهای از پیادهرو میخزد، سازش را کوک میکند و خیال خوشبختی را از میان تار قدیمیاش بیرون میکشد. کاش وقتی باد مسلول از وزیدن باز میماند و گرمای شهریور تا مغز استخوان زنی با روسری قرمز نفوذ میکند، فرشتگان نگهبان بیش از پیش هوایش را داشته باشند و برای حاصلخیزی گونههایش کاری کنند. کاش یک نفر از آن بالا پاستیل و نان خامهای و سوهان عسلی بفرستد تا یک امشب لااقل بانوی دلواپسی با نان خالی و چند تخممرغ به خانه اجارهایاش برنگردد و شادی را بر لپهای گل گلی بچههایی که از خرسندی ماه چیزی نمیدانند بنشاند. کاش!
دوست دارم
در این شب دلپذیر
عطر تو
چراغ بینایی من شود
و محبوبه شب راهش را گم کند
دوست دارم
شب، لرزان از حضورت
پایش بلغزد
در چالهای از صدف که ماهش میخوانند
و خنده آفتاب دریا را روشن کند
اما نه آفتاب است و نه ماه
عصرگاهی غمگین است
و من این همه را جمع کردهام
چون دلتنگ توام…






