و هر روز صبح راه خانه دورتر میشود
- شناسه خبر: 50708
- تاریخ و زمان ارسال: 15 دی 1403 ساعت 07:29
- بازدید :

نسرین منتظری
مفهوم مرگ و زندگی از دیرباز مورد بحث و اختلاف در اکثر مکاتب بوده است. به باور مکاتب دینی، مرگ امتداد حیات انسانی است و ما با مرگ پایان نمییابیم. جهانی پس از مرگ وجود دارد و مرگ زمان گذار ما از دنیای مادی به عالم غیرمادی خواهد بود. اما اگر مرگ را پایان همه چیز بدانیم، با چه انگیزه و دیدگاهی میتوانیم رنجها و مصائب این جهانی را تاب بیاوریم؟ هستیگرایان معتقدند: «تنها کسی آماده مرگ است که زندگی را تماما زیسته باشد.» اما چه کسی هست که ادعا کند زندگی را تماما زیسته و حتی نیمنگاهی هم به گذشته و ترسی از فرداهای نیامده ندارد؟! حس نزدیکی مرگ شاید بعد از عبور از آستانهای سنی یا مواجهه مستقیم با مرگ عزیزان به سراغ انسانها بیاید. ترس از فناپذیری و آسیبهای بسیار نزدیک. وقتی دردها و بیماریهایی سر میرسند که با قرص و دارو و استراحت رفع نمیشوند. دردهایی که گاهی اطرافیان را هم به رنج میاندازد. درد فراموشی. آلزایمر و نداشتن خاطرات… .
فردریک بکمن نویسندهای سوئدی و نامآشناست که اکثر آثار او به فارسی ترجمه شدهاند و بسیار هم پرمخاطب هستند. بکمن در عصر شتاب و سرعت و ثروت ما را به تماشای دنیایی دعوت میکند که در این شتاب زندگی فراموشش کردهایم. دنیای دوستی و مهربانی و انسانیت. او در آثارش تلنگری به ادراک و احساست فراموش شده ما میزند تا به ما یادآوری کند چقدر بدون یکدیگر، تنها و آسیب پذیریم، و همدلی، این عنصر گمشده در زندگیهای قرن بیست و یکمی، چقدر ضروری و اثرگذار است. موضوع کتاب رابطه پدربزرگ و نوهای است که حکم صندوقچه اسرار را برایش دارد. پیرمرد که فهمیده بود حافظهاش در حال زوال است، سعی می کند یک نسخه از خاطرات خوشش را برای نوهاش به یادگار باقی بگذارد؛ احتمالا برای روزی که در تاریکی مطلق گرفتار خواهد شد و چیزی از گذشته را به یاد نخواهد آورد. او دروازه قصر ذهنش را باز میکند تا نوهاش گذشته را به کمال تماشا کند. ترس از زوال به سراغ او هم میآید ولی ایرادی ندارد اگر گاهی بترسی. مهم این است که تا آخر مسیر همراه هم باشیم…
در متن کتاب میخوانیم: « ـ از مدرسه تعریف کن نوا. نوا شانهای بالا می اندازد. ـ کمتر با اعداد کار میکنیم و بیشتر مینویسیم. فقط داریم مینویسیم. همیشه همینطوره توی مدرسه هیچی یاد نمیدن. کلاس موسیقی رو هم دوست ندارم. بابا سعی میکنه به من گیتار یاد بده اما من نمیتونم.
ـ نگران نباش آدمایی مثل ما موسیقی متفاوتی دارن نوا. ـ همیشه هم مجبوریم انشاء بنویسیم یه بار معلم آزمون خواست درباره این که معنی زندگی چیه انشا بنویسیم. ـ تو چی نوشتی؟ بابابزرگ چشمهایش را میبندد. بهترین جوابی که تا حالا شنیدم. معلممون گفت باید جواب طولانیتری بنویسم. ـ خوب تو چکار کردی؟ ـ نوشتم همراهی و بستنی. بابا بزرگ لحظهای فکر میکند و بعد میپرسد: چه نوع بستنیای؟ نوا لبخند میزند. درک شدن خیلی شیرین است».




