وقتی عیادت کردن نمک روی زخم بیمار میشود
- شناسه خبر: 82438
- تاریخ و زمان ارسال: 21 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
در فرهنگ فارسی، معنای کلمه «عیادت»، به دیدن بیمار رفتن، به احوالپرسی مریض رفتن، ملاقات و احوالپرسی با بیمار آمده است.
یعنی کسی به دیدن کسی که سلامتیش به خطر افتاده میرود، تا او را ملاقات کند و احوالش را بپرسد.
در این دو خط تعریف از این کلمه مفهوم دلجویی، مراقبت، محبت و دوستی را میشود، دید. اما به نظر میرسد عیادت یا عیادت کردن، عمل مهم و دلگرمکنندهای است که این روزها گاه با بیملاحظگی به باری روی دوش بیمار و خانوادهاش تبدیل میشود.
مدتی قبل که یکی از آشنایانم به خاطر آسیبی بستری شده بود زیاد شنیده بودم که عیادتها و رفت و آمدها اطرافیانش را عاصی کرده است.
دخترشان از میهمانداری و پذیرایی خسته شده بود و همسرش از هزینههای پذیرایی از میهمان که در این اوضاع گرانی علاوه بر هزینههای درمان بیمار، بار سنگینی روی دوششان شده بود، گله میکرد.
تا اینکه خودم گرفتار این وضعیت شدم و متوجه شدم مشکلات بیمار در عیادتها بیشتر از آنچه هست که عنوان شده. تماسهای وقت و بیوقت تلفنی، حرف زدن و جویای حال بیمار شدن هر چند برای روحیه بیمار خوب است اما گاه میتواند باعث اذیت و مزاحمت شود.
گاهی ممکن است حادثهای رخ داده باشد که آنقدر سنگین بوده که بیمار توانایی بیان آن را ندارد، یا تمایلی به این کار ندارد اما سوال و جوابها او را مجبور میکند آن سانحه را مدام یادآوری کند.
یا مریضی که باید اولویتش مصرف داروها و خواب و استراحت باشد، با صحبت کردن زیاد با تلفن، انرژیش را از دست میدهد و پاسخ دادن به سوالاتی مثل «چه طور شد؟» و «چرا شد؟» برایش ممکن است ناراحتکننده باشد.
علاوه بر آن که بسیاری افراد در تحلیل حوادث، تقصیر را به گردن بیمار میاندازند و شماتتش میکنند که مراقب خودش نبوده یا بیاحتیاطی کرده است و … که شنیدن این حرفها هم سختی خودش را دارد، جدا از اینها گاه بعضی از تماس گیرندگان از پاسخگو نبودن مریض دلخور میشوند.
میهمانان سرزده گاه و بیگاه برای مریضی که سکوت و آرامش نیاز دارد نه تنها تسلی و مرهم نیستند بلکه آزار و اذیت هم به حساب میآیند و این در حالی است که در فرهنگ غنی ما ایرانیان عیادت همیشه سنتی غنی بوده که آداب خودش را داشته، آدابی که امروزه از یاد رفته است. مثل درست کردن آش برای بیمار، بردن گیاهان دارویی برایش و …
این گزارش به بیان تجارب شخصی چند بیمار درباره عیادت کردنهای آزاردهنده از آنان میپردازد.
مراعات حال روحی بیمار
مرجان ۳۰ ساله و کارمند است، او درباره تجربههایش از عیادت میگوید: یک بار ما تصادف بدی کردیم و جدا از آسیبهایی که دیده بودیم، تا مدتها در شوک ناشی از حادثه به سر میبردیم.
همان روزهای اول بعد از تصادف یکی از اقواممان تماس گرفت و گفت که میخواهند برای عیادت بیایند، تماسشان جوری نبود که بپرسند آیا بیایند یا نه؟ در واقع خبر داده بودند که میآیند.
من هنوز در شوک حادثه بودم و خیلی حالم بد بود، از پدرم خواستم تماس بگیرد و توضیح دهد که ما شرایط میزبانی را نداریم.
پدرم به هیچوجه زیر بار نرفت و گفت این کار درست نیست، مادرم که حال بد مرا دید تماس گرفت و خیلی محترمانه عنوان کرد که نمیتوانیم امروز میزبان آنان باشیم و آنها هم پذیرفتند، چند روز بعد وقتی همه کمی بهتر شده بودیم و با اتفاق کنار آمده بودیم، مادرم با همان فامیلمان تماس گرفت و گفت که ما حالمان بهتر است و هر وقت خواستید تشریف بیاورید، اما آنها آنقدر بابت دفعه قبل ناراحت بودند که با بیتفاوتی گفتند خبر میدهند ولی دیگر هیچ وقت پیدایشان نشد!
مرجان میگوید: فرهنگ تلفن زدن و خبر دادن برای آمدن میهمان هنوز درست در کشور ما جا نیفتاده، این تماسها برای اجازه گرفتن و ملاحظه شرایط بیمار و مراقبانش نیست، صرفا برای خبر دادن از آمدن میهمان است، همانطور که در بقیه زمینهها این ملاحظه نیست؛ آمدن میهمان، درخواست چیزی، دعوت به میهمانی و … اغلب افراد طاقت شنیدن «نه» را در فرهنگ ما ندارند.
خدا سلامتی بده
مجتبی از بُعد دیگری عیادتها را بررسی میکند، او که در خانوادهای بزرگ شده که مدام رفت و آمد خانوادگی دارند، از آمدن و رفتن زیاد میهمانان موقع بیماری هیچ گلایهای ندارد، اما ایراد او از رفتارها در این مراودات است، او به «ولایت» میگوید: تاکید روی سلامتی در عیادتها فشار مضاعف روی بیمار است.
او معتقد است برخی عیادتکنندگان میخواهند به بیمار روحیه بدهند ولی این کار را اشتباه انجام میدهند.
او توضیح میدهد: یکی از بستگان ما مریضی سختی گرفت و در بیمارستان بستری شد، مرد جوانی بود که روزهای سختی را میگذراند و امیدی به بهبودش نبود، من چند باری که به عیادتش رفتم شاهد برخی رفتارهای عیادتکنندگان بودم که واقعا ناراحتم میکرد، از آنجایی که همه ما میدانستیم او دیگر خوب نخواهد شد و باید با وضعیت جدیدش کنار بیاید، غمگین بودیم در حالی که هرکسی به عیادتش میآمد بدون توجه به حال او، بدون اینکه بخواهد از وضعیتش بشنود، صرفا آرزوی سلامتی میکرد.
مجتبی میگوید: من شاهد بودم هربار کسی آرزوی سلامتی میکرد حال روحی او بدتر میشد.
متوجه شدم بسیاری از این عیادت کردنها صرفا از روی رفع تکلیف است. وظیفهای است که باید انجام شود، چون افراد به جای اینکه کمی تأمل کنند و حال مریض را بپرسند، بخواهند از وضعیتش، دردهایش و ناراحتیش بدانند، صرفا با یک «خدا شفا بدهد»، «ایشالا سلامتی باشه» «ایشالا زودتر خوب بشی» و … انگار به وظیفهشان عمل میکردند.
من آنجا فکر کردم در چنین شرایطی که ممکن است یک بیمار سالها با بیماری دست و پنجه نرم کند، بهتر است عیادت، نوید این را بدهد که اینطوری و با این شرایط هم میشود زندگی کرد. میدانیم وضعیت مثل قبل نخواهد شد اما شکل جدید زندگی هم میتواند وجود داشته باشد.
او معتقد است بدتر از آن عیادتکنندگانی هستند که از نعمت سلامتی میگویند، بدون آنکه توجه کنند که بیمار و خانوادهاش چقدر تحت فشار هستند.
مجتبی تاکید میکند: نوع رفتارها در برخورد با بیمار و خانوادهاش بسیار مهم است و باید عیادتکنندگان روی این مساله دقت کنند تا به جای آنکه با عیادتشان کمکی کرده باشند، اما حال بیمار را بد نکنند.
پرستاری و میهمانداری
سپیده از عیادتکنندگان دیگری میگوید که کنگر میخورند و لنگر میاندازند!
او که تحصیلکرده رشته مهندسی است میگوید که یک بار در کارگاهی بیاحتیاطی کرد و دچار شکستگی دست از چند قسمت شد و مجبور شد مدتی در خانه استراحت کند.
او تعریف میکند: مادر من مدام حواسش به تغذیه من بود؛ چون در شکستگی استخوان، خورد و خوراک بیمار خیلی مهم است، من هر روز باید غذاهای مقوی، میوه و سبزی تازه، پروتئین و … میخوردم.
چند لیتر آب و آبمیوه مصرف میکردم که مسئولیت همه اینها با مادرم بود، از طرفی چون درد زیادی داشتم و کاری هم نمیتوانستم انجام دهم، رفت و آمد به دکتر و کنترل وضعیت بهبودم و انجام کارهای روزمره من هم به عهده مادرم بود و اینها واقعا برای مادر من که یک زن ۶۵ ساله است، کارسختی بود، حالا شما فکرش را بکنید فامیلهایمان هم از تهران آمده بودند و در خانه ما مانده بودند!
او ادامه میدهد: دختر عموهایم به بهانه دیدن من آمدند چون ما از کودکی با هم دوست بودیم.
و این خوشحالم میکرد و روحیهام را بالا برده بود، اما مادر و پدر و همسر و فرزندشان هم آمدند و چند روز ماندند که خب به همه مسئولیتهایی که بر دوش مادرم بود، پذیرایی و میهمانداری هم اضافه شده بود.
سپیده ادامه میدهد: قطعا دیدن همبازیهای کودکیم روحیه مرا بالا برده بود اما فکرش را بکنید آن جمعیت چند شب خانه ما ماندند و مادرم زحمت زیادی متحمل شد، برای من که هیچ کمکی نمیتوانستم به مادرم بکنم هم تحمل این شرایط خیلی سخت بود.
او معتقد است: بعضی از افرادی که برای عیادت میآیند، میوه، نوشیدنی و خوراکی همراه دارند و فکر میکنند میزبان دیگر برای آنان هزینهای نمیکند، اما معمولا هزینههای پذیرایی و میهماندازی را جبران نمیکند، اما مهمتر از آن زحمتی است که برای میهمانداری میکشند که واقعا درست نیست میزبانی که از بیمار پرستاری میکند، این زحمت را متحمل شود.
روحیه دادن به بیمار
مریم دختر ۳۴ ساله و مهندس کامپیوتر است که در ۱۹ سالگی مهرههای کمرش بر اثر یک تصادف رانندگی آسیب شدیدی دید و او قطع نخاع شد.
خودش با آنکه از یادآوری آن روزها اذیت میشود اما برای ولایت توضیح میدهد: بعد از چندین روز بستری بودن در بیمارستان بالاخره ترخیص شدم، با ابهام شدید درباره روزهای آینده زندگیم و اینکه چطور قرار است بگذرد به سمت خانه راه افتادیم، کوچه و خیابان برایم معنای دیگری داشت، نگاهم به همه چیز پر از حال بد بود، خیابانهایی را که بارها طی کرده بودم این بار با بدترین حال عمرم میگذراندم، همین که به سر کوچه رسیدیم ماشین خانواده خالهام را دیدم که جلوی در پارک شده و منتظر ما هستند.
واقعا در آن شرایط اصلا دلم نمیخواست هیچکسی را ببینم و راه فراری هم نبود!
او ادامه میدهد: منزل ما آسانسور نداشت طبقه دوم یک ساختمان سه طبقه ساخت دو دهه قبل، ساکن بودیم که داخل خانه هم دو پله بود.
به خانه که رسیدیم پدرم باید مرا بغلش میگرفت و از پلهها بالا میبرد که خالهام زد زیر گریه، دوست داشتم تنهایی با آن چالشها روبرو میشدیم، گریه خاله من اگرچه از روی محبت و دوست داشتن بود اما آنقدر فضا را برای ما غمگین و دردناک کرد که من با حال خیلی بدی وارد خانه شدم!
او ادامه میدهد: صحبتهای پزشک بیمارستان تا حدودی توانسته بود به من امید بدهد اما گریه خالهام و پشت سر آن گریه بیصدای مادرم دوباره حال مرا تلخ کردند. به خانه وارد شدیم و دیدم مادرم تختی برایم گوشه هال گذاشته، در نگاه اول آن تخت برایم مثل قبر بود، تصور اینکه باید روزها روی آن بخوابم در حالی که همه هم سن و سالانم بیرون از خانه فعالیتهای مختلفشان را دارند آنقدر حالم را بد کرد که گریه میکردم و با مشت پدرم را میزدم تا مرا روی تخت نگذارد.
و اینها در حالی بود که من آماده مواجهه با آن موقعیت بودم اما حضور دیگران در آن لحظه و واکنشهای احساسی نسنجیدهشان اثر تمام صحبتهای دکتر بیمارستانم را از بین برده بود.
مریم ادامه میدهد: این موضوع به همانجا هم ختم نشد؛ خاله من مدام به خانه ما رفت و آمد داشت تا احتمالا در آن شرایط ما را تنها نگذارد ولی هربار درب خانه باز و وارد میشد نگاهش پر از غم بود، هیچ روحیهای به من نمیداد و حتی حال روحیم را بدتر هم میکرد.
مطمئنم حتی برای مادرم هم این حضور و همراهی خالهام انرژی مثبتی نداشت.
از او میپرسم در آن شرایط چه رفتاری میتوانست برای او و خانوادهاش مناسب باشد و مریم توضیح داد: در مواجهه با آن اتفاقی که زندگی من و پدر و مادرم را زیر و رو کرد و بزرگترین بحران زندگی ما تاکنون به حساب میآید، به نظرم باید رفتارها خیلی سنجیدهتر میبود. شاید ما نیاز به روحیه و امید داشتیم، شاید بهتر بود درباره آدمهایی میشنیدیم که با چالشهای مشابه مواجه بودند ولی با موفقیت از آن گذشتند.
مثلا ما فامیلی داریم که پدرشان به نوعی از سرطان مبتلا شد، یکی از بهترین کارها این بود که پدر دوستش که همان نوع سرطان را پشت سر گذاشته بود با امید و روحیه ساعتها با او حرف زد، از مسیر بیماری و نحوه درمان گفت و امیدوارانه دلداریش داد، از سختیهایی گفت که به زودی از بین میروند و تحمل دردهای شیمی درمانی که پشتش سلامتی انتظارش را میکشند.
صدایش آرام میشود وقتی میگوید: احتمالا اگر کسی به من هم گفته بود که دختران و زنان موفقی هستند که با وجود ضایعه نخاعی توانستهاند درس بخوانند کار کنند و موفق باشند، من هم انگیزه و روحیه بیشتری دلشتم، اگر میدانستم با معلولیتهای اینچنینی هم میشود تشکیل خانواده داد و بچهدار شد و حتی مادر خوبی هم بود. اما آن عیادتهای زورکی فضای خانه ما را چنان پر از غم کرد که همه ما روحیهمان را از دست دادیم و مدتها برای درمان روانشناختی هزینه صرف شد تا بتوانیم از آن حال و هوا بیرون بیاییم.
من بعدها با مشاوره درست توانستم رشته دانشگاهیم را تغییر دهم و به تحصیل بازگردم و شغلی هم پیدا کنم، چیزی که آن روزها محال به نظر میرسید و به من القا میشد که روزهای خوشبختی من تمام شده است.
*
شاید جویا شدن احوال بیمار، شنیدن صبورانه روایت بیماری از زبان بیمار، دردهای او، شرح ماجرای حادثهاش و احساسات فعلیش، اگر تمایلی به گفتنشان داشته باشد، میتواند خیلی موثرتر از آوردن گل و شیرینی و خوراکی و حتی آرامبخشتر از آرزو برای سلامتی او باشد.









